X
تبلیغات
رایتل

حموم ِ زنونه

شعبه ی جدید حموم ِ زنونه

امروز از صبح تشنه ی نوشتن بودم . ساعتهاست که نشستم به ساختن این حموم جدید ...


درست همون وقتی که من نوبل دلاکی گرفتم و خواستم بهتون پز بدم ، زدن لنگ و قطیفه و کیسه و خزینه مون رو پلمپ کردن 


چون شما در جریان نیستید براتون توضیح میدم که این نوبل رو کائنات به من داد ، از بس صبوری کردم ، از بس که تو این هستی شاگردی کردم ، وقتی آفرینش دید که چقدررررررررررررررر از همین نقطه ای که توش ایستادم راضیم ، از همین پله ای که روش هستم ، که حتا به اشتباهات شرم آور زندگیم هم افتخار می کنم ، حتا اشتباهاتم رو هم دوست دارم ، اگر این همه خطا کردن و باز ادامه دادن ، اگر این همه زمین خوردن ها و خراش برداشتن ها نبود امروز پاهای این چنین قوی نداشتم ، اگر همه ی عمر زندگیم مثل بیدکی در معرض باد و طوفان تصمیم گیری دیگران نمی بود و اگر این روحیه ی سر سختی و کله شقی رو نمی داشتم ، اگر بعد از سوگواری های جانگداز به مشکلات دهن کجی نمی کردم و باز کار خودم رو از سر نمی گرفتم امروز اینی نبودم که هستم . 


مشکلات و گرفتاری های کاری و مالی آقای خواستگار به اون حدی رسیده که آقای خواستگار شب و روز آروم و قرار نداره ، اما من روزی هزار بار شونه هام رو میندازم بالا که به من چه که اقتصاد مملکت فلج شده ، به من چه ربطی داره که بازار کساده ، به من چه دخلی داره که تو این مملکت تولید کننده خاک بر سر شده و دلال ثروتمند ، به من سنن مربوط که دولت از تولید کننده حمایت نمی کنه ، من دولت نمی شناسم ، اگه آنقدر سنگ سر راه وارد کننده می اندازند که جنسی که وارد کرده آنقدر تو گمرک یا انبار می مونه تا اسیدی که تو یه بخش از کالا استفاده شده یه بخش دیگه ای رو از کار می اندازه و از یه جایی به بعد هر جنسی که اون کالا توش استفاده شده مرجوع میشه و وحشت ورشکستگی خواب به چشم آقای خواستگار نمیاره ، من از این چیزا سر در نمیارم ، عقل من ، درک من به این چیزها نمی رسه ، من فقط اینو می دونم که این دنیا بر مدار تکامل می چرخه ، این دنیا رو به سوی تکامل سیر می کنه ، من اینو می دونم که یکی رشته ی امور رو بدست داره که دلش با اونیه که سالم زندگی می کنه ، برای پیشرفت زندگیش تلاش می کنه ، عرق می ریزه ، از جون مایه میذاره ، از خواب و استراحتش می زنه ، من اینو می دونم که اونی که روزی دهنده است حواسش به اون کرم خاکی تو اعماق خاک هم هست ، چه برسه به من ِ اشرف مخلوقاتش ، به من عزیزکرده اش ، به منی که صبح تا شب سپاس و ثنای ذات اقدسش رو میگم ، منی که تاج زرین بندگی و عبودیتش رو بر سر دارم ، منی که لایق بودم به درگاهش رکوع کنم ، منی که از روح خودش بر من دمیده ، منی که نزدیکه بهم حتا از رگ گردن نزدیکتر ، منی که سراسر زندگیم نظرکرده ی خودش بوده و هست ...

برای همینه که تو این موقعیتی که همه ماتم گرفتن که اگه مشکلات کاری آقای خواستگار ادامه پیدا کنه چی ؟ اگه وامی که می بایست قبل از عید به حساب آقای خواستگار واریز می شد و هر هفته به یه بهانه ای عقب افتاده و موقعیت هایی که یکی یکی سوخت شدند و این شرایط موریانه ای شده بر تن آرامش خانواده هامون اما دلاکی که من باشم ، بهترین آخر هفته ها رو برای خودش و اطرافیانش می سازه ، میگه و می خنده و زیباترین لبخندها رو به کارگردانی می زنه که من رو برای این نقش ، برای این صحنه انتخاب کرده ! 

دلاکی که من باشم برای آخر هفته ها طوری برنامه ریزی می کنه که هم خودش و هم آقای خواستگار و هم مادر روزهای پر استرس و اعصاب خردکن وسط هفته رو به امید خوشی هایی که دلاک به آخر هفته هاشون تزریق می کنه می گذرونن ، حالا دیگه مادر هم عادت کرده ، میگه من وسط هفته رژیم می گیرم ، شبها سالاد می خورم که جبران پر خوری های آخر هفته ام با شما دو تا بشه ، عصر پنج شنبه من و آقای خواستگار میریم خرید ، بهترین میوه ها و شیرینی های محبوبمون و دیگه هر تنقلاتی که هوس کنیم رو بار می کنیم و میریم خونه ی مادر و  من دیگه ترتیب سوروسات رو میدم . غذاهای لذیذ هم که در تخصص مادره و من اصلا در حوزه ی تخصصی دیگران دخول نمی کنم ! بنابراین بزمی داریم که بیا و ببین . میگیم و می خندیم و تا پاسی از شب دل به نشاط خوش می گذرونیم . جمعه ها هم روز گردشه ، دیگه این مادر و پسر تنبل که با بلدوزر هم از در خونه بیرون نمیان خودشون به بازی عصرهای جمعه مون معتاد شدن ، جریان بازی اینه که سه تایی میریم پارک و روبروی زمین بازی بچه ها می شینیم و شیرین ترین هاشون رو به کائنات سفارش میدیم ، مادر که تازگی ها به حوزه ی بچه داری با نگاه مدیریتی هم نظر داره ، تاکید می کنه راستی خواستید کالسکه بخرید حواستون باشه جنسش سبک باشه که من بتونم از روی جوب و جدول بلندش کنم هاااااا ، هی به مردم نخواهم بگم بیان کمکم !!! جزء لاینفک برنامه ی عصرهای جمعه هم بلال خوری در مسیر برگشت از پارکه !


خدا رو شکر چند هفته ی گذشته چند تا مهمونی خیلی خوب هم داشتیم که پروسه ی جینگول سازی عروس و مادرشوهر هم دیدنی بود . 



خیلی وقته دلاک همونی شده که همیشه تصویر ذهنی من از یه لیدی بود ، اما من لجباز ، من سرتق ، من کله خراب ، من همیشه معترض ، همیشه ناراضی هیچوقت در خودم نمی دیدم که بتونم یه خانم متین و صبور و آروم باشم بس که یاغی بودم ، اما یه روز بعد از سالها و سالها جنگیدن ، با خودم با تک تک آدمهای زندگیم ، با دنیا ، و حتا با خدا ، یه روزی چشم تو چشم هستی در اومدیم ، من بودم و خودش ، همون نیروی برتر ، همون مقدر کننده ی قضا و قدر نمی دونم اول اون معجزه ی هستی رو تو مشتم گذاشت و بعد من از شرمندگی راه تواضع در پیش گرفتم تا اول من افتادگی آموختم و بعد اون به پاداش به من شاه کلید بخشید ...

ترتیبش رو نمی دونم ، اما یه روزی رسید که من زره و گرز نبرد با دنیا رو زمین انداختم ، سر خم کردم به تسلیم و سازش ، شاگردی کردم ، آموختم که این دنیا به صبر ساخته شد ، داد و قال کردن دیگه فراموشم شد ، حوصله ی لجبازی کردن دیگه نداشتم ، انتقام گرفتن و تلافی کردن دیگه برام لذت بخش نبود ، غرغر کردن دیگه خالیم نمی کرد ، شکایت کردن و مدعی بودن و همیشه متوقع بودن برام سخیف شد ، آروم شدم ، از درون ، بدون دست و پا زدن از عمق آرامش می جوشید و به لایه های بالایی می رسید و بالاخره راز کشف شد ...



اتفاق دیگه ای هم افتاد ، من و آقای خواستگار توی رابطه مون به یه بلوغ رسیدیم ، بلوغی که این رابطه رو شکوفا کرد ، پیش از این به اندازه ی کافی تو این رابطه عشق بود ، احساس بود ، پای دل وسط بود اما بینش نبود ، بخاطر همین نبود بینش ما حاشیه هایی رو وارد رابطه مون می کردیم ، حاشیه هایی که برامون تنش ایجاد می کرد ، تو نقش های همدیگه وارد می شدیم و این توازن رو به هم میزد . وقتی من به اون راز رسیدم ، انگار رابطه ام با آقای خواستگار هم به نقطه ی آرام جان هم بودن رسید ...

اتفاق عجیبی افتاد ، هر دومون به شدت مراقب آرامش همدیگه شدیم . قرارهای ناگفته ای بینمون برقرار شد که سازنده بودند ، 

و دلاکی که ادعا داشت تجربه ی زندگی مشترک ناموفق خانواده اش رو پشت سر گذاشته ، که طعم یه زندگی نابسامان ده ساله رو چشیده و خلاصه سرد و گرم چشیده ی روزگاره و خیلی جاها برای خیلی ها نسخه می پیچید ، تازه تازه راز رو دریافت ...


نوشته شده در سه‌شنبه 12 خرداد 1394ساعت 12:42 توسط dalak نظرات (17)


 Design By : Pichak