X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

حموم ِ زنونه

شعبه ی جدید حموم ِ زنونه

بعد از مدتها فرصتی دست داد که به دیدن یکی از دوستهام برم ، این یار شیرین تهران  تنها زندگی می کنه ، خانواده اش شهرستان هستن و یه جورایی خونه اش پاتوق مهمونی ها و گپ و گفت های همه ی رفقاست  . رسم دوستی ما هم از قدیم ندیما این جوری بود که چه اون می اومد خونه ی من ، چه من می رفتم خونه ی اون شب رو می موندیم و تا صبح با هم درددل می کردیم . خلاصه اینکه رفیق گرمابه و گلستان هستیم و دیگه از زیر و روی داستان زندگی هم خبر داریم . و از اونجایی که عمر رفاقتمون به سالهای خیلی گذشته بر می گرده بنابراین هم زندگی و همسر گذشته ی من رو دیده و هم این روزها همراه زندگی جدید منه ...منظور اینکه در مورد آدمهای زندگی من شناخت کافی داره ...

خلاصه ما اون شب مثل همیشه با هم در حال تبادل اطلاعات و رخدادها بودیم که دختر همسایه شون ( که من قبلا تو یه مهمونی ایشون رو دیده بودم و دورادور در جریان داستان زندگیش هستم ) زنگ در رو زد و به جمع ما اضافه شد . خب به روال همه ی دورهمی های دخترونه نشستیم به گفتن و خندیدن و خاطره تعریف کردن و خوش گذرونی های دخترونه ...

تو پرانتز این رو بگم که این دختر خانم یک ازدواج ناموفق داشته که یه پسر 7 ساله از اون ازدواج داره و به همراه پسرک نمکینش الان داره با خانواده اش زندگی می کنه . پرانتز بسته !

اون شب  یار شیرین برای دختر همسایه توضیح داد که دلاک ازدواج کرده و هنوز سر خونه و زندگی نرفته و حرف کشیده شد به ازدواج و جشن و خونه ی عروس و دختر همسایه از ازدواج سابقش گفت و من هم براش گفتم که بالام جان من ازدواج دومم هست و یه  گذشته ای هم  بوده و الان هم در خدمت شماییم ... به محض اینکه جمله ی من تموم شد دختر همسایه سرش رو گرفت بالا و گفت : ای خدااااااااااااااااااااااااااااا یعنی میشه ؟ یعنی میشه یه روز منم اونی رو که دلم میخواد پیدا کنم و باهاش ازدواج کنم و به همچین جایی برسم ؟

من که کل هیکلم علامت تعجب شده بود یه الهی آمین گفتم و خندیدم . بعد دختره مثنوی هفتاد منش رو باز کرد و نشست به تعریف کردن از بدشانسی ها و آدمهای ناتو و ناحسابی که تو این چند سال بعد از طلاق سر راهش قرار گرفتن و یکی از یکی مشکل دار تر و رابطه ها و همخونگی ها و بی سرانجامی ها و چه و چه ...

اون شب دخترک در حالی که یادآوری گذشته یه جاهایی اشکش رو روون میکرد ، یه جاهای ریسه می رفت از خنده و ... کل داستان زندگیش رو برای ما تعریف کرد . گوشی موبایلش هم کلکسیون آدمهای مختلفی بود که باهاشون ارتباط داشته و مسافرت هایی که رفتن و ... هم شرم دارم از بازگو کردن خیلی از گفته هاش و هم نمیخوام عملکرد کسی رو قضاوت کرده باشم اما به گفته ی خودش یه روزی بعد از یه اتفاقی پدرش گوله گوله اشک می ریخته که خدایا من کی به این دختر لقمه ی حروم دادم که این دختر امروز به این راه رفته ؟

همون جا یار شیرین رفت بالای منبر که تو نمی تونی خودت رو با دلاک مقایسه کنی ، تو نمی تونی از خدا بخوای یه زندگی مثل دلاک بهت بده ! این دلاکی که داری می بینی من الان چند ساله می شناسمش ، هم تو  روزهای سخت زندگیش بودم ، هم توی جشن عقدش بودم ! همین الان هم فکر نکن زندگی راحتی داره ، خود من اگه تو شرایط فعلی دلاک بودم نمی دونم واقعا چقدر طاقت میاوردم ؟ 

دلاک توی بدترین روزها وقتی حرف میزد حرفاش پر از امید بود ! برای ساختن زندگیش فقط از خودش انتظار داشت ، دنبال هر کس از راه رسید نیفتاد تا ببینه می تونه خوشبختی بهش بده یا نه . تنهای تنها زندگی کرد ، حتا خانواده اش طردش کردن اما حاضر نشد تنهایی اش رو با تن دادن به هر رابطه ای پر کنه ، همین الان هم داره میسازه ، من دارم می بینم که با چه زحمتی داره میسازه زندگیش رو ، من شاهد بودم دلاک چقدر مشاوره رفت ، چقدر با بدبختی روحیه اش رو حفظ کرد ، به جای اینکه فکر کنه دیگه آزاد شدم هر کاری دلم میخواد می تونم بکنم ، هر وقت میرفتی خونه اش بساط طراحی و نقاشی اش ولو بود ، تو اون هاگیرواگیر بعد از جدایی اش و اختلاف با خانواده اش بهش که زنگ میزدی می گفت کتاب جدید دولت آبادی رو خوندی ؟ من خوندم بیا ببر بخون ! 

تو چه جوری روت میشه از خدا یه همچین روزی رو بخوای ؟ تو که هر روز ناامیدتر از روز قبلی ، دائم نشستی به زمین و زمان و سرنوشت و مردهای فلان و بیسار بد و بیراه میگی چطور انتظار داری یه مرد خوب گیرت بیاد ؟ تو که از صبح تا شب نشستی میگی یک دونه مرد آدم حسابی پیدا نمیشه ؟ تو که از صبح تا شب بدبختی هات رو میشماری ...


من خیلی جاها حرفهای یار شیرین رو نمی شنیدم فقط شیرینی حرفاش رو مزه مزه می کردم . واقعا من اینی که این داره میگه هستم ؟ راستی این همین من بودم که از اون روزهای سخت گذر کردم ؟ چقدر به نظرم می اومد روزگار تلخ را پایانی نیست ، چقدر به گوشم خونده بودن سرنوشت رو نمیشه تغییر داد ، هر چی سنگه مال پای لنگه ، خر ما که از کرگی دم نداشت ، من لب دریا برم دریا خشک میشه ...

چقدر شنیده بودم خدا سرنوشت هر کس رو یه بار می نویسه ... تو هم اعتراض نکن ، شکایت نکن اگه خدا نخواد یه برگ هم از درخت نمی افته ، پس بشین و زندگی کن ...

و شاید خود خدا هم باورش نمی شد که همچین اعجوبه ای رو خلق کرده باشه ، خدا هم  وقتی دید دختری به میدون اومده که میگه یا می میرم یا مشکلات رو شکست میدم و این دنیا رو به دلخواه خودم می سازم ، دختری که در عین حال که به قدرت خودش ایمان داره اما توکلش هم به خداست ، شاید خدا هم وقتی پشتکار منو دید کوتاه اومد ، گفت من که کریم ترینم ، من که رحیم ترینم حالا به کجای جلال و جبروت من بر می خوره اگه به این دختره ی سرتق اون زندگی ای که میخواد رو ببخشم ، این که من هر بلایی سرش آوردم از رو نرفت بذار منم گوشه چشمی از خدایی ام رو نشونش بدم . این که می دونه تا آخر عمر باید قدرشناس و شکرگزار چوب جادویی باشه که من به سمت زندگیش گرفتم پس بذار در رحمت و بخششم رو به روش باز کنم .


لپ کلام اینکه طلاق و ازدواج مجدد دلاک فقط در نگاه اول یه قاب دلفریب به نظر میاد ، قاب رو که از روی دیوار برداری ، می بینی برای پوشوندن لکه های سیاه و زشت روی دیوار یه قاب زیبا روش کوبیدن ، البته که لکه و زخمه های روی دیوار کتمان کردنی نیست اما صابخونه از یه جایی به بعد دلش نخواسته روبروی این منظره ی زشت بشینه ، آستین بالا زده و یه قاب زیبا تهیه کرده ، زده به جای لک های روی دیوار ...

خوشبختی و زندگی راحت و همراه خوب داشتن هزینه داره هزینه اش هم بسیار بسیار گزافه . با عوض کردن شریک زندگی نمیشه به خوشبختی رسید باید خودت رو عوض کنی ، اون وقت کنار هر کسی زندگی کنی خوشبختی ... اگه رو به دره ی مرتفع برونی فرق نمی کنه پراید سوار باشی یا پورشه انتهای مسیر ، سقوط در دره  است !




 

نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد 1394ساعت 15:40 توسط dalak نظرات (29)


 Design By : Pichak