X
تبلیغات
رایتل

حموم ِ زنونه

شعبه ی جدید حموم ِ زنونه

یه پروژه ی عظیمی در سر دارم ، از اونا که مث خوره مخت رو میخوره اما چون نیاز به هماهنگی با چند نفر داره و نمی تونی به تنهایی انجامش بدی  هی  می شینی تو ذهنت برنامه ریزی می کنی و تئوری پردازی می کنی .

خب داستان از این قراره که همونطور که می دونید درست دو سال پیش دلاک اسباب و وسایل منزل رو بسته بندی کرد و کارتن پیچی کرد و برد گذاشت تو خونه ای که تازه خریده بود و هزار امید بهش بسته بود . بعد هم بدون اینکه اونجا ساکن بشه رفت خونه ی مامانش موند به این دلخوشی که دو سه ماه بعد دست در دست آقای خواستگار اونجا رو کلبه ی عشقشون کنن و برن سر خونه و زندگی شون . غافل از اینکه زندگی چه بازی ها داره ... دلاک هر وقت از دنیا و کار دنیا دلش می گرفت می رفت اون خونه و یه کارتن رو باز می کرد ، ظرف و ظروفش رو می شست و خشک می کرد و می چید تو کابینت ها و هر بار یه دستی به سر و گوش خونه ای که کسی توش زندگی نمی کرد و سراپاش رو خاک می گرفت ، می کشید و یه دنیا ذوق می کرد و یه دنیا خیال بافی می کرد و برای هر گوشه ی اون خونه هزار تا نقشه می کشید . گاهی وقتی هم که پولی تو دست و بالش بود یه چیزهایی که خیلی آرزوشون رو داشت می خرید و دیگه رو ابرها بود دیگه ...

تا اینکه شرایط به گونه ای تغییر کرد که دلاک و آقای خواستگار تصمیم بر این گرفتن که اون خونه رو اجاره بدن ، خدا می دونه که چه غمی تو دل دلاک نشسته بود وقتی داشت دوباره همون اسباب و وسایل رو بسته بندی می کرد و وقتی خونه رو تحویل مستاجر دادن چه وداع جانگدازی با پنجره کرد . 

یکسال از اون روز گذشته و کسی چه می داند که دلاک امروز دیگه حاضر نیست به زندگی کردن تو اون خونه فکر کنه !!!

خلاصه اینکه یکسال پیش یه بار دیگه زار و زندگی ما رفت توی کارتن و منتقل شد به انبار محل کار آقای خواستگار . امروز که قراره به امید خدا ما بریم سر خونه و زندگی خودمون خب من دیگه یادم نمونده چی داشتم ، چی نداشتم . فقط اینو می دونم که خیلی چیزها داشتم که دیگه تو خونه ی جدید اصلا دلم نمیخواد از اونها استفاده کنم از طرف دیگه  آنقدر نو و استفاده نشده هستن که دلم نمیاد ببخشمشون  ، چون خیلی هاش کادوی عزیزانم هستن و خیلی هاش داستان ها و حس های خیلی قوی ای تو مولکول مولکولشون نهفته است . اینه که باید طی یک اقدام نفسگیر یکی یکی این کارتن ها باز بشن ، وسایل توش از لای روزنامه بیرون بیان ، کنار هم  گذاشته بشن ، دلاک بشینه با فراغ بال بررسی کنه که کدوم اینا کنار هم اون چیدمانی که مد نظر داره رو بهش میده یا نمیده . بعد هم دو سری بشن ، یه سری اش همونجا تو انبار بمونن تا روزیکه به یاری خدا یه خونه باغ بخریم ، سری بعد رو هم با خودمون ببریم خونه مون ، باز بشن ، شسته بشن ، چیده بشن تاااااااازه دلاک بفهمه چقدر جا براش میمونه ، چی کم داره ، چی باید بخره ...


برای اجرای این پروژه نیاز به یه روز تعطیل داریم که مناسبتش آنقدر جدی باشه که شرکت و انبار تعطیل باشه( حتا تو روزهای تعطیل هم انبار مشغول کاره که اجناس رو تحویل مشتری بدن ) ، نیاز به یه فضای باز دست کم 12-10 متری تو انبار داریم که دلاک بتونه اینا رو باز کنه و بچینه رو زمین و هی فکر کنه ببینه جزو کدوم دسته باشن بهتره ( خدا رو صد هزار مرتبه شکر انبار تا سقف پر جنسه و خیلی وقتها برای تردد بین کارتن ها هم موجل دارن ) ، پسر دسته گل کارگر افغانی انبار بیکار باشه و بتونه تو جابجا کردن کارتن ها و وسایل کمکم کنه ، آقای خواستگار بیکار باشه ، من قول بدم که اولا تو یه روز این پروژه خاتمه پیدا کنه ، دوما هر روز یادم نیفته یه چیزی که می خواستم  قاطی  اووووون  کارتن ها شده و آقای خواستگار باید بره پیداش کنه . ( مرد باید حرف اول و آخر رو تو خونه بزنه اونم چشمه ، نه اینکه شرط و شروط واسه آدم بذاره !!! والله !!! مرد هم مردهای قدیم !!! )


کلنگ  پروژه رو خودم بزنم و روبانش رو آقای خوستگار قیچی کنه صلوات محمدی  ...


عایا پیشنهاد یا تجربه ی مفیدی در این رابطه دارید ؟؟؟
نوشته شده در شنبه 31 مرداد 1394ساعت 12:52 توسط dalak نظرات (17)


 Design By : Pichak