X
تبلیغات
رایتل

حموم ِ زنونه

شعبه ی جدید حموم ِ زنونه

هفته پیش خبر درگذشت خانمی از بستگان رسید . در خانواده و دودمانی که عاشق پیشه اند این خانم تنها فردی بود که " دوری و دوستی " را برگزیده بود . به دوری گزیدن و انزوا و فاصله و سردی روابط شهره بود . شنیده ام که در جوانی  درگیری های بیشماری با اهل فامیل از خواهر و برادر خودش تا قوم شوهر و غیره داشته ...

اما شوهرداری این خانم داستان دیگری داشت . شصت سال عاشقانه ، سر بر یک بالش نهادند و سالهای سال بود که حاج آقا پرستاری اش را می کرد . حاج آقا حجره دار بازار بوده و اختیار تمام مال و اموالش در دست خانم . گوش به فرمان و مطیع و امر بر ِ خانم .

خانم سه پسر داشت  :

پسر بزرگ را به شیوه ای کاملا سنتی به عقد دختر خاله اش درآوردند که خدا به آنها دو دختر داد .

پسر دوم به انتخاب و اختیار خودش با دختری امروزی ازدواج کرد و آنها هم صاحب دو دختر شدند .

پسر سوم هم به انتخاب خودش با دختری ازدواج کرد و یک دختر دارند .

حاج آقا که ملکی بزرگ در شمال شهر داشت ، بعد از اینکه پا به سن گذاشت و خود را بازنشسته کرد ، حجره را به سه پسر سپرد و ملک قدیمی را کوبیدند و یک آپارتمان بسیار شیک و بزرگ و آنچنانی ساختند و حاج آقا هر طبقه را در اختیار یکی از پسرها گذاشت و حاج آقا و خانم هم در طبقه آخر ساکن شدند .

خانم با هیچیک از عروس ها نمی ساخت ، دخالت های فراوان ، درگیری ها و قهر ها و دعواهای شدید بینشان بود حتا شنیده ام که چندین بار بین خانم و عروس بزرگه ( که خاله و خواهرزاده هم بودند ) کار به کتک و کتک کاری هم کشیده بود . 

روش عروس بزرگه با خانم مقابله به مثل بود یکی می گفت و ده تا می شنید . 

روش عروس کوچیکه با خانم سکوت و دلخوری و پشت چشم نازک کردن و قهر و در عین حال انتقال همه ی این گله و شکایت ها به پسرکوچیکه و قهر و دعوا و درگیری بین زن و شوهر بود . 

روش عروس وسطی با خانم ، تایید گفته های خانم در عین حال انجام کاری بود که خودش می پسندید !!!

هر سه عروس آرزو داشتند از اون خونه برن و جای دیگه ای زندگی کنن ، هر سه اعتقاد داشتند که اگر جدا از خانم زندگی کنن با پسرها مشکلی ندارن اما حاج آقا می گفت حق ندارید به این خونه ها دست بزنید اگر دوست دارید برید برای خودتون خونه اجاره کنید یا بخرید مبارکتون هم باشه ! اما چون همگی به خونه ی بزرگ و شیک عادت کرده بودند دیگه حاضر نبودن به جای کمتر از این رضایت بدن ، از طرفی پسرها هم امکان اینکه یه همچین خونه ای رو تهیه کنن نداشتند . و همین موضوع مشکل هر سه پسر با عروس ها بود !

در خانه ی پسر بزرگ سال ها و سال ها اختلاف و دعوا و درگیری بر سر حرف ها و دخالت ها و گنده گویی های خانم و رقابت و چشم و همچشمی با بقیه ی عروس ها بود . عروس بزرگ تصور می کرد که چون عروس بزرگه است باید وضع و اوضاع مالی و ریخت و پاش و دک و پز خودش و دخترهاش از بقیه بهتر باشه و همیشه از بیعرضگی شوهرش شاکی بود و هیچ رنگی از آرامش و رضایت تو زندگی شون وجود نداشت . اگر عروس دومی از سهم الارث پدری خودش ماشین می خرید ماه ها جنگ و دعوا تو خونه ی اینا بود ، اگر عروس کوچیکه سفر خارج می رفت ، هفته ها سرکوفت و سرزنش و خاک بر سری نثار شوهرش می کرد . همیشه زیاده خواه و پر توقع بود . این همه در حالی بود که هم خونه ی خوبی داشت و هم همیشه خوب می خوردن و می گشتن و می تونستن که خوب هم زندگی کنن ، شوهرش اهل خانواده بود و هر چی داشت در اختیار خانواده اش می ذاشت اما عروس بزرگه راضی نبود همیشه بیشتر از اونچه داشت می خواست ، پر توقع ، اهل فخر فروشی و ادا و اطفار ...

عروس کوچیکه هم همیشه از دست دخالت ها و زخم زبون ها و متلک انداختن های خانم به امان بود . عاشق زندگیش بود اما قدرت کنترل اوضاع رو نداشت . بیشتر اوقات دخالت های خانم باعث اصطکاک بین خودش و شوهرش می شد ، کار به میانجیگری بزرگترها می کشید ، سر و ته قضیه رو هم می آوردن و بر می گشتن سر خونه زندگی شون . اما عروس کوچیکه هم از زندگیش ، از برخورد منفعلانه ی شوهرش ، از اینکه راه فراری از این خونه ندارن ناراضی بود .

و اما عروس وسطی ... هر وقت خانم دخالتی می کرد ، گنده بارش می کرد ، حرف زشت می زد یه لبخند ملیح میزد و تمام !

تمام یعنی واقعا تمام ! به معنای واقعی تمام ! 

چند سال اول ازدواجشون خب خانم به تبع ذات و صفتی که داشت به پر و پای عروس وسطی هم زیاد می پیچید اما وقتی با این برخورد مواجه شد دیگه کم کم پا از کفش این یکی بیرون کشید . در همین زمان عروس خانم خیلی زیر پوستی رابطه اش رو با خانم بهتر کرد ، با وجود همه ی اون تلخی هایی که خانم داشت باز هم دندون رو جگر میذاشت و یه خرده کاری هایی براش می کرد ، و همواره خیلی پر رنگ و واضح بهش محبت زبانی می کرد ، قربون صدقه اش می رفت ، در اوج تلخ زبانی می بوسیدش ، تو مریضی ها کنارش بود ، کادو گرفتن و به جا آوردن مناسبت ها و ... باعث شد که خیلی خیلی آهسته اما در طول چند سال دیگه دل خانم با عروس وسطی نرم شد . تو پرانتز اینو اضافه کنم که هیچکدوم از این برخوردها تو روابط  زناشویی شون بازخوردی نداشت . پسر وسطی می دید که خانمش با وجود همه ی تنش هایی که تو این ساختمان وجود داره ، آرامش زندگیش رو حفظ می کنه ، چیزی از محبتش به خونه و زندگی و بچه ها و شوهرش کم نمیشه ، دنبال بهانه برای خوشیه ، برای شاد کردن شوهر و بچه هاشه و همه ی اینها حتا اگر در سکوت هم اتفاق بیفته ، فهمیده میشه ...

سال ها گذشت ، پسر وسطی سهمش رو از حجره به دو تا برادرها فروخت ، با پس اندازی که داشت یه شرکت زد و کارش گرفت و پیشرفت کرد . عروس وسطی هم پدر و مادرش فوت کردند و با انجام شدن کارهای قانونی حق الارث ، زن و شوهر دست توی دست هم گذاشتند و هم به شرکت رونق دادن و هم تونستن یه خونه ی خوب اجاره کنن ! و این انقلابی در این خانواده برپا کرد . خب زن و شوهر هم شرط حاج آقا رو در مورد خونه اجرا کرده بودن ، هم در مورد رسیدگی به حاج آقا و خانم هیچوقت کوتاهی نکرده بودن و حالا که زندگیشون رو براه شده بود می خواستن خونه و زندگی مستقل داشته باشن . با تدبیری که عروس وسطی در طول سالها به خرج داده بود کسی نتونست مخالفت علنی بکنه و این خانواده به خوشی و سلامتی اسباب کشی کردن و از اون خونه رفتن در حالیکه آپارتمانشون هنوز هم بعد از سال ها خالی مونده ! حالا با رفتنشون از اون خونه اتفاقا روابط با حاج آقا و خانم بهتر و بهتر هم شده بود . خب خیلی وقتها دعوتشون می کردن خونه شون با عزت و احترام چندین روز ازشون پذیرایی می کردن ، پرستاری خانم رو می کردن ، دوروبرشون رو داشتن ، مسافرت می بردنشون ، هر بار که خانم بیمارستان بستری می شد در نهایت دقت عروس وسطی کارهاش رو می کرد ، داروهاش رو می داد ، به رخت و لباسش می رسید . 

با رفتن عروس وسطی بهانه گیری های عروس بزرگه و نارضایتی اش به اوج رسید ، زندگیشون جهنم شد . عروس بزرگه که می دید روابط خانم با رفتن اونها بدتر که نشد بهتر هم شد ، بنای ناسازگاری با خانم گذاشت ، دیگه اهانت ها علنی شد ، دخترها تو این خونه پرخاشگر ، عصبی ، گریزون از خونه ، و تشنه ی محبت بار اومدن . و قضیه تا اونجا ادامه پیدا کرد که کمتر از یکماه پیش  زن و شوهر بعد از 27 سال از هم جدا شدند ...

عروس کوچیکه هم کج دار و مریز ممی گذروند ، به قول معروف می سوخت و می ساخت ... اما همیشه رابطه شون با عروس وسطی دوستانه بود .

تا اینکه هفته ی پیش خانم فوت کرد ...

با فوت خانم عروس بزرگه اقرار کرد که ای کاش برای طلاق عجله نمی کردم ! 

اما این تاسف نه از روی عطوفت بود ، از برای طلاهایی بود که خانم داشت و حالا با فوتش به عروس هاش می رسید و حالا عروس بزرگه که خواهرزده ی خانم هم بود از سرمایه ی بزرگی محروم شده بود !!!

طی مراسم و سوگواری ها و دورهم نشینی ها عروس بزرگه از طریق مادرش که می شد خواهر ِ خانم سعی کرد از حاج آقا دلجویی کنه ، دخترهای دم بخت و آینده شون رو بهانه کرد ، هی حیله و کلک ساخته و پرداخته کردند که سهمی از این خوان نعمت نصیبشون بشه 

.

.

.

مراسم ختم که تموم شد . عروس وسطی اومد سراغ حاج آقا که پدر ، خانم  ده سال پیش یه وصیتنامه پیش من گذاشته ! 

وصیتنامه رو باز کردن :

سفارش مراقبت حاج آقا به پسرها ... بخشیدن سه دستگاه آپارتمان به پسرها ... بخشیدن نقره جات جهازم به نوه ی بزرگم ( دختر عروس بزرگه ) ...بخشیدن یک تکه از طلاهام به عروس وسطی ( به انتخاب خودش ) ... بخشیدن تمام طلاها و وسایل زندگی به جز مایحتاج حاج آقا به خیریه و عروس های نیازمند... خدابیامرزی برای پدر و مادر عروس وسطی که چنین دختر دسته گلی تربیت کردن و سفارش نوکری عروس وسطی به پسر وسطی !!!


شنیدم که وقتی وصیتنامه خونده شد ، پسر وسطی دست خانمش رو بوسید که روسفیدم کردی !!! و حتا حاج آقا فرق سر عروس وسطی رو بوسید که خسته نباشی  ، دستت درد نکنه !


پی نوشت : سراسر این داستان بر اساس شنیده های من از آدم های مختلف ساخته و پرداخته شده . خودم در مجموع سه بار این خانواده رو دیدم .

نوشته شده در شنبه 14 شهریور 1394ساعت 12:26 توسط dalak نظرات (26)


 Design By : Pichak