X
تبلیغات
رایتل

حموم ِ زنونه

شعبه ی جدید حموم ِ زنونه

صدیقه تو یه روستای سردسیر به دنیا اومد . صدیقه بچه ی اول  خانواده ای  بود که چهار تا دختر و دو تا پسر داشتند ،  . خانواده ی صدیقه تابستان ها به روستا می رفتند تا به باغ و محصولات کشاورزی شون رسیدگی کنن و زمستون ها در خونه ای که  تو یه شهرکی که در دامنه بود و هوای گرمتری داشت زندگی می کردند . از همون بچگی به رسم و سنت معمول  صدیقه توی باغ در چیدن و بار زدن و کارهای باغ کمک خانواده اش بود .با وجود علاقه ی زیادی که به درس و مدرسه داشت اما همین که خواندن و نوشتن رو یاد گرفت کفایت می کرد که دیگه تو مدرسه ثبت نامش نکنند و از همون سن 9-8 سالگی به همراه بقیه ی بچه های همسن خودش تو یه کارخونه ریسندگی که نزدیک شهرک بود ، مشغول به کار بشه . صدیقه در کنار بقیه خواهر و برادرهاش از سن خیلی پایین نان آور خانواده اش بود . خب کار کشاورزی ، اون هم با توجه به باغ کوچکی که داشتند کفاف خرج و مخارج زندگی رو نمی داد . صدیقه همیشه از خودرایی پدرش و کتک های بی دلیلی که مادرش از پدر می خورد و از مظلومیت مادرش می گفت . همیشه می گفت که پدرم با همه ی ما مث یه برده رفتار می کرد ، ما رو مجبور به کار سخت می کرد . در حالیکه وقتی صبح های خیلی زود می رفتیم سرکار ، از سوز سرما پوست دستهامون مث چرم کلفت شده بود ، وقتی هم سرکار بودیم اگه صدای پچ پچ دخترها یا خنده ی زیرزیرکی مون در می اومد سرپرست کارخونه که مدام بالاسرمون راه می رفت ، یکی می کوبید تو سرمون ، با این همه   وقتی می رسیدیم خونه یه حلب 17 کیلویی بادوم می ریخت جلومون که باید اینها رو می شکستیم و مغزش رو جدا می کردیم که پدر می برد شهر می فروخت . 

دیگه وقتی صدیقه به سن نوجوونی رسید ، مادر صدیقه رو فرستاد پیش یکی از خانم های محل که خیاطی و گلدوزی یاد بگیره ، صدیقه هم غصه های دلش رو با پناه بردن به سوزن هایی که به تترون توی کارگاه می زد آروم می کرد . این جوری بود که ذوق و هنر ارزنده ی صدیقه خریدار پیدا کرد . دیگه صدیقه برای گلدوزی بقچه ی جهاز و سیسمونی دخترهای دم بخت سفارش می گرفت و پول هاش رو جمع می کرد . صدیقه 17-16 ساله بود که خواستگاری از فامیل براش اومد . مردی به خواستگاریش اومد که قبلا ازدواج کرده بود و جدا شده بود و یه دختر داشت ...

پرویز خیلی جوان ، عاشق دختر زیبایی  در محله شون شد . رفتند و اومدند  تا بالاخره دختر زیبا رو برای پرویز عقد کردند . پرویز پسر جوانی بود که بنایی می کرد ، حقوق مختصری داشت و در خانه ای قدیمی با پدر و مادر پیر و مریضش زندگی می کرد . از آنجایی که دختر زیبا عروسی سه شب و سه روز پایکوبی خواسته بود ، تمام اندوخته ی داماد جوان برای مخارج عروسی و خرید عروسی  صرف شد و در نتیجه یکی از اتاق های خانه را رنگ کردند و مرتب کردند و به عروس دادند . عروس و داماد زندگی خود را در آن خانه شروع کردند . پرویز روز اول برای بدست آوردن دل خانواده ی عروس قول داده بود خانه ای مستقل اجاره کند ، جوان پرکار و زحمت کشی هم بود ، از کار کردن عار نداشت ، به جای چند تا کارگر هم  کار می کرد تا هزینه ی اجاره خانه ای نقلی را تهیه کند ، اما عروس زیبا ، زیاده خواه و بهانه گیر بود ، هر روز به بهانه ی اینکه تو به قولت عمل نکردی قهر می کرد و به خانه ی پدرش می رفت . هر روز ادا  در می آورد که وظیفه ی من نیست برای پدر و مادر تو غذا بپزم ، به پیرمرد و پیرزن رو ترش می کرد و می رنجاندشان . بزرگترها وساطت کردند که اگر عروس بچه دار شود دست از سرکشی بر می دارد و تا آن زمان هم پرویز پولی دست و پا می کند و خانه ای در همان نزدیکی تهیه می کند . عروس و داماد بچه دار می شوند و قهرها و دعواها همچنان ادامه پیدا می کند ، و در یکی از همین قهرها ، یکی از بستگان عروس ، پیشنهاد می دهد که برای تنبیه پرویز ، تقاضای طلاق بدهید و در دادگاه شرط بگذارید که تا وقتی پرویز خانه ای تهیه نکند عروس  و کودک نوزاد به خانه ی او بر نمی گردند ! عروس لجباز و یکدنده خوشحال و خرسند پیشنهاد را می پذیرد ، غافل از آنکه پرویز از دیدن برگه تقاضای طلاق چنان احساس رهایی خواهد کرد که در دادگاه  با اشتیاق با طلاق موافقت می کند . و تمام پس اندازی را که برای پایان دادن به غائله ی خانه ی مستقل اندوخته بود را به عنوان حق و حقوق عروس خانم به او داد و عروس خانم هم در ادامه ی لجبازی هایش پدر را از دیدن دخترش محروم کرد و هر بار جنگ و مرافعه ای برای دیدن نوزاد به راه بود . تا اینکه عروس خانم برای اینکه داغی سوزان بر دل پرویز بگذارد دخترک را برداشت و به تهران رفت . 

چند صباحی پس از این داستان ها خانواده ی پرویز دختر خوب و نجیب و هنرمند یکی از بستگان را برای ازدواج مجدد به پرویز پیشنهاد دادند . پرویز با بی میلی رضایت ضمنی داد . خواهرهای پرویز پا پیش گذاشتند و دنبال کار رو گرفتند تا رضایت خانواده ی صدیقه را بگیرند . تا روزیکه صدیقه رو با چشم گریون از شهر خودش تا شهر پرویز آوردند ...

و صدیقه روزها و روزها بعد از رفتن پرویز به سرکار در اتاقش می نشست و گریه می کرد . پدر شوهرش دلداری اش می داد که به دوری خانواده ات عادت می کنی  و هوا که خوب باشه می بریمت خانواده ات رو ببینی و ... یک روز که از دست گریه های صدیقه به ستوه آمد به دختر غرید که دخترجان آخه برای چی اینقدر گریه می کنی ؟ و صدیقه هق هق کرد که حالا که من نیستم وقتی پدرم مادرم را به باد کتک بگیرد چه کسی توی تاریکی پستوی آشپزخونه شانه های مادرم را بمالد ؟ 

پیرمرد و پیرزن که نسبتی با صدیقه داشتند و از احوال خانواده اش باخبر بودند ، غمخوار صدیقه بودند ، با محبت های پرویز و خانواده اش صدیقه کم کم خودش را پیدا کرد و دل به این زندگی داد ، روزها خودش را با پختن غذا ، رفت و روب خانه ، خیاطی ، گلدوزی ، درست کردن ترشی و خرید سرگرم می کرد ...

تا اینکه خبر به عروس زیبا رسید که پرویز ازدواج مجدد کرده و عروس جدید بد جور هوای پیرمرد و پیرزن را دارد و آنها هم هوایش را دارند و پرویز دل در گرو مهرش بسته و ...

نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور 1394ساعت 11:33 توسط dalak نظرات (12)


 Design By : Pichak