X
تبلیغات
زولا

حموم ِ زنونه

شعبه ی جدید حموم ِ زنونه

یک روز عروس زیبا در حالیکه دست دخترک سه ساله اش را در دست داشت بر در کوبید . صدیقه در را به رویشان گشود ، عروس زیبا از صدیقه رو برگرداند و بی کلامی داخل شد . یکراست به اتاق پیرمرد و پیرزن رفت و نشست به حال و احوال . پیرمرد و پیرزن از شوق دیدن نوه ی دلبند و بسیار زیبایشان  زبانشان بند آمده بود . صدیقه که چای آورد ، عروس زیبا سینی را پس زد اما پس از مدتی  به بهانه ی چای ریختن برای دخترک از اتاق خارج شد و به آشپزخانه رفت . برای لحظاتی در اتاق پرویز و صدیقه هم سرک کشید و نزد پیرمرد و پیرزن برگشت . صدیقه مستاصل و شوریده به آشپزخانه پناه برد ، در حالیکه پاهایش می لرزید ، قلبش گرومپ گرومپ می کوبید . دستهای لرزانش را به هم سایید و لحظه ای چشمان زیبا و شهلای عروس از ذهنش خارج نمی شد . یعنی اینجا چه کار داشت ؟ چه می خواست ؟ چرا نمی گوید ؟ تمام وجودش گوش بود تا صداهای توی اتاق را درست بشنود . 

پیرمرد و پیرزن از بهت سکوت کرده بودند . عروس زیبا اما رشته ی کلام را به دست گرفته بود و از کار کردنش در یک آزمایشگاه در تهران می گفت . به دیپلمی که چقدر بدردش خورده ، و از مهد کودک رفتن دخترک و شعرهایی که یاد گرفته و ...

صدیقه اما آنقدر با گوشه ی روسری اش ور رفته بود که  تار و پودش داشت از هم جدا می شد . پس چرا نمی گوید برای چی اومده ؟؟؟

پیرزن برای آنکه تکلیف را یکسره کند ، به پیرمرد گفت ببین اگر مهمان ها می مانند زودتر یک مرغ را سر ببر بده صدیقه ناهار رو روبراه کنه ...

عروس زیبا گفت : اومده بودم احوالی از شما بپرسم اما خب حالا که بعد از این همه وقت اومدم می مونم تا پرویز بیاد . بالاخره این بچه هم دلتنگ پدرشه !!! دیگر صدایی از اتاق نیامد . شاید باقی حرف های داخل اتاق با نگاه گفته شد ...

پیرمرد به حیاط رفت ، از صدیقه سینی  و چاقو و سنگ خواست . صدیقه وسایل را که پیش پای پیرمرد چندک زده روی زمین گذاشت . پیرمرد گفت : قابلمه ی آبجوش دختر جان !

و صدیقه در دل با مرغی که قرار بود سرش بریده شود همذات پنداری کرد ... همدردیم مرغک من ... اما تو خیلی زود راحت می شوی ...

صدیقه قابلمه ی آبجوش را کنار پاشویه گذاشت و لب حوض نشست و دامنش را مرتب کرد . کاش از قبل می دانست و لباس بهتری می پوشید . حرف های عروس زیبا و فخر فروختن به دیپلم و تحصیلات چون اژدها داشت صدیقه را می خورد . باز دستهایش را به هم سایید . دستهای خسته و زحمتکشش را ... سنگینی  نگاه پیرمرد ، صدیقه را به خود آورد . پیرمرد با مرغ سر کنده آمد نشست کنار پاشویه به صورت رنگ پریده صدیقه نگاه کرد و گفت : تو امانتی پیش من ! صدیقه خجالت کشید بگوید : آخه اون از من خیلی خوشگلتره !!! 

صدیقه از دیدار پرویز با عروس زیبا و دخترک وحشت کرده بود ، نکند با دیدن عشق اولش هوایی شود ! نکند شیرین زبانی های دخترک دل پرویز را با آنها نرم کند ! نکند پرویز در دام دلتنگی دخترک بیفتد ! 

چه باید بکند صدیقه ؟ 

پیرمرد بانگ برآورد : بابا جان دست از فکر و خیال بردار پاشو یه چایی برای بابات بریز ، تخته گوشت هم بیار . برای خودت هم یه چایی نبات بریز . پاشو بابا جان بر دل سیاه شیطون لعنت بفرست !

صدیقه در حالیکه پای گاز به تدارک ناهار مشغول بود به هزاران فیلم و داستانی که از مسموم کردن غذای پادشاه ها و سلاطین دیده و شنیده بود فکر می کرد . به مرگ موش توی بشقاب زنگار زده ی انبار فکر کرد . به توصیه ی پیرمرد بر دل سیاه شیطون لعنت فرستاد ... رفت توی اتاق خودشان و قرآن سر طاقچه را برداشت . قرآن را بوسید و به پیشانی اش چسباند . خدایا خودت کمکم کن ! اما ترسید . ترسید عروس زیبا سمت اتاق بیاید و صدیقه را در حال التماس به خدا ببیند . ترسید غذا بسوزد و آبرویش برود و مضحکه ی عروس زیبا و کل محل بشود ... رفت سمت آشپزخانه و تمام حواسش را جمع پختن ناهار کرد . اسباب سفره را آماده کرد ، بساط  مفصلی تدارک دید و بشقاب ها را چید . خودش را نشمرد ، دلش نمی خواست با عروس زیبا سر یک سفره بشیند مبادا لرزش دستهایش هویدا شود . مبادا بی سوادیش ، لباس های  دهاتی اش اسباب به سخره گرفتن عروس تهران رفته بشود ... سفره را که پهن کرد ، بشقاب ها را که چید . پیرمرد پرسید : دختر جان چرا یه بشقاب کم آوردی ؟ صدیقه جواب داد : بابا جان شما مهمون دارین راحت باشین . پیرمرد اعتراض کرد که صاحبخونه تویی ،  ما همه مهمان سفره ی توییم . برای خودت بشقاب بیار !

قلب صدیقه فرو ریخت . چه عذابی بالاتر از اینکه در این حال غذا بخورد ؟ اگر نخورد هم ...

ناهار را که خوردند ، دخترک خسته و کلافه بهانه گرفت و بنای گریه گذاشت . عروس زیبا هر کار کرد دخترک نخوابید . پیرزن که در پی راهی برای ختم غائله بود به عروس زیبا  وعده داد که  هر وقت پرویز بیاید او را می فرستند خانه ی پدر عروس زیبا برای دیدار دخترش ! به این ترتیب مادر و دختر را راهی کردند . 

بعد از رفتن عروس زیبا خانه در سکوت خفقان آوری فرو رفت . همه به انتظار آمدن پرویز و تصمیم او نشستند . هر چه هوا رو به تاریکی می رفت صدیقه دلش پر خون می شد . نمی دانست چه پیش خواهد آمد . تمام عصر و غروب را در حیاط به آب دادن باغچه ها و سر زدن به گلدان ها گذراند . به برگشتن به خانه ی پدری فکر کرد ، به یاد مادرش افتاد ، فکر کرد اگر برگردد خانه ، او و مادرش چقدر از پدر کتک خواهند خورد . دلش برای مادرش لرزید . چقدر مادرش از اینکه صدیقه در خانه ی پرویز خوشبخت است شادمان بود . غم مادر به صدیقه شهامت داد . مثل همه ی سالهایی که مادر صبوری کرده بود طاقت می آورد تا پرویز بیاید . 

.

.

.

بعد از اینکه پرویز شامش را خورد ، پیرمرد و پیرزن داستان را برایش گفتند . پرویز نگاهی به صدیقه انداخت که سرش را به جمع کردن سفره گرم کرده بود . کلامی نگفت و نشست پای تلویزیون 14 اینچ قرمز رنگ . صدیقه باز گوش تیز کرد ، باز سکوت . . .

تا صدیقه با کاسه ی ملامین میوه از آشپزخانه بیرون آمد ، پرویز لااله الا الله گفت و برخاست . " برم در قفس مرغها رو چفت کنم " . صدیقه از پشت پنجره در دل تاریکی حیاط پرویز را دید که لب باغچه کنار محبوب شب نشسته . . . 

صدیقه مقابل آیینه ایستاد ، به حلقه ی کبود دور چشمها خیره شد . گره روسری را باز کرد و آه کشید . ملافه ی تترون گلدوزی شده ی پر کار روی رختخواب ها را کنار زد و تشک ها را پهن کرد . ملافه ها را کشید و خزید زیر لحاف . 

صدیقه هنوز تازه عروس بود . . . دلش برای خودش سوخت . . . برای آن دخترک شیرین ادای زیبا هم دلش سوخت . . . دلش برای پرویز هم حتا سوخت . . . 

اگر پرویز می آمد در رختخواب و مثل خیلی از شبها هنوز سرش به بالش نرسیده خوابش می برد و به صدیقه نمی گفت چه کار می خواهد بکند چه ؟ اگر می خوابید تا فردا صبح چه ؟ صدیقه چطور امشب را به صبح برساند ؟ آیا فردا صبح پرویز به دیدن دخترک خواهد رفت ؟

نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر 1394ساعت 12:08 توسط dalak نظرات (11)


 Design By : Pichak