X
تبلیغات
رایتل

حموم ِ زنونه

شعبه ی جدید حموم ِ زنونه

از فردا در بقالی و قصابی و شنبه بازار و توی  محله و هر جایی که صدیقه پا می گذاشت پچ پچ هایی می شنید ، تف و لعنت هایی می شنید ، ناله و نفرین هایی می شنید . دهن به دهن چرخیده بود که" صدیقه یه دختر دهاتی با یه مرد زن و بچه دار ریخته رو هم و مرده رو مجبور کرده زنش رو طلاق بده ، قید بچه اش رو بزنه ، بیاد صدیقه رو بگیره " . 

حرف و حدیث ها به جایی رسید که یکی از خانم های محل که برای جهاز دخترش سفارش سرویس تیکه دوزی شده ، داده بود ، آنقدر دنبال سفارشش نیومد که وقتی  فک و فامیل عروس و داماد ،  با دایره و تنبک  تو رختکن حموم عمومی به بزن و بکوب مشغول بودند، صدیقه از خاله ی عروس سوال کرد و جواب شنید که :

به هم زدن آشیونه ی دیگری آخر و عاقبت نداره دخترجون ! همون بهتر که دست ناپاک به زندگی دخترمون نخوره !

صدیقه برآشفت با غیظ به صورت پیرزن حمله برد و چشم تو چشمش گفت : دست ناپاک از صبح تا شب سوزن نمی زنه ... از گیس سفیدت حیا کن پیرزن !


صدیقه نمی دونست با این همه خباثت چه باید کرد اما در هر فرصتی به پرویز سفارش می کرد که نذار دخترک روزهای سختی که من کشیدم رو بکشه ، نذار مث من تو دلش از پدرش متنفر باشه . پرویز خودت یه راهی پیدا کن . و پرویز از طریق یکی از هم ولایتی هاش که تهران زندگی می کرد گاه و بیگاه برای دخترک  رخت و لباس و خورد و خوراک می فرستاد . هر بار که عروس زیبا و دخترک به شهرشون می اومدن ، صدیقه به خواهر پرویز سفارش می کرد که برای دیدن دخترک و پرویز پیغامی بفرسته اما جوابی نمی اومد .


یه بار که زن آسیدهاشم برای دوختن چادر مشکی اش اومد پیش صدیقه ، وقتی تو اتاق با هم تنها شدن ، گفت دختر جان بیا بشین دو کلوم باهات حرف دارم . ببین دختر جان من جای مادرتم ، من خیر و صلاحت رو میخوام . این مردم خودی پسندن ، تو غریبه ای اذیتت می کنن ، تو حالا حالاها جوونی ، می تونی دوباره شوهر کنی ، حتا یه شوهری خیلی بهتر از پرویز ، اما اون زن با یه بچه چی کار کنه وسط این همه گرگ ؟ بیا و خانمی کن ، تو از این زندگی چه خیری دیدی ؟ به جد آقا سید که اجرت پیش خدا محفوظ میمونه . تو ماشااله هنرمندی گلیمت رو از آب می کشی ، پرویز هم به خدا از اون مردها نیست ، راضیت می کنه ...

صدیقه با همه ی قدرت چنگ انداخت به پارچه ی مشکی ، پارچه رو جر داد و به هم تابوند و چپوند تو بغل پیرزن و فریاد زد : رباب خانم حتا اگر من هم نباشم این زن با پرویز زندگی بکن نیست !  

.

.

.

_ " صدیقه می خوای بریم شهر پدریت زندگی کنیم ؟"

_ " صدیقه می خوای جمع کنیم بریم کرج یه خونه اجاره کنیم ؟ من حاضرم بخاطر خوشبختی تو کارگری کنم "

_ " صدیقه چند وقته رنگ و روت خیلی زرد و زار شده ، خدا منو بکشه تو بخاطر من این همه عذاب می کشی ، بیا ببرمت چند وقت بذارمت خونه ی پدرت اونجا بمونی یه کم جون بگیری خسته شدی "


صدیقه به همه ی این پیشنهادها " نه " گفت  چون پیرمرد ناخوش تر از همیشه شده بود . با مریضی پیرمرد عرصه به صدیقه تنگ تر شده بود ، پرویز هفته ای چند بار برای دوا و درمون  پیرمرد رو به شهر دیگه ای می برد . از صبح خیلی زود با مینی بوس می رفتن و آخر شب خسته و کوفته بر می گشتن . پرویز از کار هم افتاده بود ، صدای اوستاش در اومده بود . دلخوشی صدیقه به بودن پیرمرد و پیرزن بود . می ترسید با رفتنش این دو تا بنده ی خدا نتونن از پس خودشون بر بیان . پیرمرد که معلوم نبود تا چند وقت دیگه لازم داره یکی ازش نگهداری کنه ، یا زیرش رو تمیز کنه ، پرویز هم که اوضاع کارش اینجوریه ، با این شایعه ها و تهمت هایی هم که مردم به صدیقه می زنن دیگه نه کسی برای خیاطی سفارش میاره ، نه کسی سوزن دوزی هاش رو میخره ... پس صدیقه چی کار کنه که هم پولی جمع بشه برای مبادا ، هم تو خونه سرش گرم باشه و کمتر بیرون بره . 

_ تو اون برهه بیرون رفتن از خونه آنقدر برای صدیقه عذاب آور شده بود که قابلمه ی  آب جوش می آورد و تو توالت گوشه ی حیاط هم خودش رو و هم پیرزن رو می شست که نخواد تو حموم عمومی پچ پچ زن های محل یا سقلمه زدنشون رو به هم  ،  تحمل کنه _

یه شب که پرویز و پیرمرد از شهر مجاور بر گشتن ، پرویز یه دار قالی کوچولو با نخ و ابزار برای صدیقه خریده بود . صدیقه از دختر دایی پرویز که کلاس قالیبافی می رفت  ، قالیبافی یاد گرفت . یاد گرفتن قالیبافی بدون معلم خیلی سخت بود اما صدیقه تمام تلاشش رو می کرد ، تو هر فرصتی که پیدا می کرد و از کارهای خونه فارغ می شد می نشست پای دار .

پرویز چند وقتی بود که می دید صدیقه رنگ و رخ درست درمون نداره ، هر قدر اصرار می کرد که صدیقه بیا یه دکتر بریم ، یا بگم خواهرم بیاد کمکت دست تنها خسته میشی . صدیقه قبول نمی کرد . آخه خواهر پرویز یه بچه ی فلج داشت ، صدیقه هیچوقت دلش نمی اومد خواهر پرویز تو خونه ای که صدیقه هست آنقدر خسته بشه که وقتی میره خونه خودش جون نداشته باشه به بچه ی معصوم برسه . حتا هر وقت خواهر پرویز می اومد خونه ی پدر و مادرش ، صدیقه می گفت تو خسته ای امروز بچه رو بذار پیش من ، خیالت راحت حواسم همه جوره بهش هست ، تو اگه میخوای بری آرایشگاه برو ، برو به فامیلهات سر بزن ، من به بچه غذا میدم تو برو پیش  مرضی خانم که همسایه دیوار به دیوار و همبازی خواهر پرویز بود ، یه سر بزن دلت وا شه ! 

تا اینکه یه بار که پرویز ، پیرمرد رو برای دیالیز به شهر مجاور برده بود ، سر ساعت همیشگی برنگشتن ، هی دیر و دیرتر شد . صدیقه شام پیرزن رو کشید ، خودش هم جلوی تلویزیون نشست . در حیاط رو که زدن ، صدیقه روسری اش رو سفت کرد و دوید به استقبال شوهرش . اما در رو که باز کرد شوهر خواهر پرویز و دایی اش ، حاج عباس و محمد جواد مینی بوس دار یکی یکی سلام گفتند . 

صدیقه جلوی در از هوش رفت !


نوشته شده در دوشنبه 6 مهر 1394ساعت 14:22 توسط dalak نظرات (4)


 Design By : Pichak