حموم ِ زنونه

شعبه ی جدید حموم ِ زنونه

براتون داستان چکاپ و گیر دادنم رو گفته بودم . با توجه به سابقه ی خانوادگی بیماری قلبی آقای خواستگار ، متخصص قلب ترجیح داد آقای خواستگار سی تی آنژیو بشه تا وضعیت عروق و قلب کاملا مشخص بشه . روزی که برای سی تی آنژیو رفتیم برعکس تمام  آدمهای مسن با سابقه ی بیماری قلبی  که ماشااله صحیح و سالم از اتاق می اومدن بیرون ، آقای خواستگار خون بالا آورده بود !!! هر دومون نگران این موضوع شدیم ولی به روی هم چیزی نیاوردیم تا جواب آماده بشه . چند روز زودتر از زمانی که برای جوابدهی تعیین شده بود زنگ زدن به آقای خواستگار و اصرار که جواب حاضره زود بیا جوابت رو بگیر . وقتی آقای خواستگار رفته بود بیمارستان برای گرفتن جواب ، خانم منشی ازش کارت شناسایی خواسته بود و براش توضیح داده بود که به من سفارش کردن که به شما تاکید کنم هر چه زودتر با دکترتون صحبت کنید چون وضعیتتون وخیمه !!! دکتر قبلی مسافرت بود و ماب هش دسترسی نداشتیم . دکتر متخصص قلب مامانم به این زودی ها وقت نمی داد و خلاصه اوضاع و احوالی داشتیم پر از استرس و سرگردونی . تا اینکه یه دکتری رو بهمون معرفی کردن و رفتیم پیشش . آقای دکتر ریپورت سی تی آنژیو رو خوند و بعد هی عکس ها رو زیر و رو کرد ، هی سکوت کرد و چونه اش رو خاروند ، هی با کلاه خودکارش ور رفت و در نهایت نظرش این بود که ریپورت شما رو خیلی وخیم گزارش کردن اما من هر چی تو این عکس ها بالا پایین می کنم وضع رگ های شما به این بدی که اینجا نوشته نیست ! حالا برای اطمینان بیشتر از اینکه ما برای روند درمان به کدوم یکی باید استناد کنیم شما دو روز دیگه بیا بیمارستان برای تست ورزش ! 

من خیلی دلم می خواست نتیجه این چکاپ ها جوری باشه که دکتر یه کمی گوش آقای خواستگار رو بکشه که یه کم بیشتر مواظب خودش باشه ، یه کم از این موج فزاینده ی استرس و حرص و جوش دمادمش کم کنه ، یا به تغذیه اش برسه ، یا سیگارش رو کم کنه ، یا وادارش به ورزش و استراحت کنه . اما شب قبل از تست ورزش رسما به سکوی بالایی غلط کردم صعود کرده بودم . خود آقای خواستگار هم با اون ذهنیت سیاهی که از " قلب " داره ( هزار بار دور از جونش مرگ خیلی زودهنگام پدر و پدربزرگ و عمو و عمه همگی بر اثر نارسایی قلبی و ...) آشفته بود ولی به روی خودش نمی آورد . از طرف دیگه قرار گذاشته بودیم که مادر بویی نبره . خلاصه روزی که باید می رفتیم بیمارستان من مرخصی گرفتم و با هم رفتیم . وقتی آقای خواستگار رو بردن برای انجام کارهای مربوطه ، این دل  من از جا کنده شده بود و به یه مو بند بود . چه حالی داشتم ! دنیا پیش چشمهام سیاه بود . توی همون حال بد ، موبایلم زنگ زد و کسی که پشت خط بود گفت که دلاک خانم براتون یه خونه ی خیلی خوب پیدا کردم . طبقه اول حیاط دار . حیاط خلوت سرپوشیده داره ( من که نمی شنیدم چی میگه ) اما تشکر کردم و گفتم اگه خواستیم زنگ می زنیم . دوباره برگشتم پشت در کلینیک قلب . بعد از کلی قدم زدن پشت در ، آقای خواستگار اومد بیرون ، قسمش دادم هر چی بهش گفتن باید واو به واو به من بگه ! گفت که نظر دکتر این بوده که اگر با این ریپورت و عکس هاس سی تی آنژیو پیش هر دکتر دیگه ای بری در جا بستریت می کنه برای آنژیوگرافی و گذاشتن استند !!! من اما بهت توصیه می کنم به جای این کار بیا و روش زندگیت رو عوض کن ، شیوه ی غذا خوردنت رو عوض کن ، از استرست کم کن ، چند تا دارو برای تمیز کردن عروق و انواع ویتامین سی ، امگا3 ، یه آرامبخش ، قرص چربی خون هم که دکتر قبلی داده بود و  خواب خوب ، بی خیالی ، سفر و ... رو براش تجویز کرده بود . ( الهی هر چی از خدا میخواد خدا بهش ببخشه که کلی با آقای خواستگار صحبت کرده بود و همه چی رو مفصل براش توضیح داده بود ) بعد هم گفته بود برو شش ماه دیگه بیا پیش من . 

وقتی نشستیم تو ماشین ، اشک های من همین جوری می باریدند . یه هوو وسط اون اشک ها گفتم آهان راستی فلانی زنگ زد همچین چیزی گفت . آقای خواستگار گفت میخوای همین الان بریم ببینیم . کله ام رو تکون تکون دادم . رفتیم خونه رو دیدیم و چون علیرغم حیاط باصفاش اما هال خونه خیلی دخمه بود  نپسندیدیم . اون آقای بنگاهی که اینجا رو معرفی  کرده بود ، پیشنهاد داد یه مورد دیگه دارم این جور و اون جور . که ما گفتیم حالا امروز دیگه وقت نداریم یه روز دیگه می آییم . 

حالا  از نتیجه ی آزمایشات خودم براتون بگم که همه چی عالی بود و من نه کمبود ویتامین داشتیم و نه کم خونی و نه چربی و خلاصه دکتر تایید کرد که خیلی دختر خوبی هستم . من هم رفتم پیش دکتر زنان برای چکاپ سالانه ، که دکتر برام سونوگرافی نوشت . این رو هم اضافه کنم که من هیچ هیچ هیچ مشکلی ندارم ، ریتم بدنم دقیق و منظم ، بدون درد یا مشکل خاصی هست . اما توی سونوگرافی سه تا فیبروم با سایز بالا نشون داده شد !!! سونو رو که برای دکتر بردم ، گفت که تو با این وضعیت می تونی باردار بشی اما قطعا سقط خواهی داشت و تا وقتی فیبروم ها در همین سایز و اندازه باشن میشه با لاپاروسکوپی درشون آورد ولی اگر بزرگتر بشن باید شکم رو باز کرد که صلاح نیست ، بنابراین نامه پذیرش نوشت برای بیمارستان که همین شنبه بیا بیمارستان درش بیاریم ! خدایا حالا این یکی رو کجای دلم بذارم ؟ خوشبختانه من از بیمارستان و عمل هیچ ترسی ندارم . ترجیح هم می دادم که اگر قراره درمانی انجام بشه یه باره عمل بشم تموم بشه بره تا اینکه هی سه ماه قرص بخوری با استرس و فکر و خیال بعد بری دکتر بگه سه میل کوچیک شده باز سه ماه بیا چکاپ ! اما خب نمی شد که همین جوری برم اتاق عمل ، خونه ی خاله که نیست . این بود که از یه دکتر دیگه وقت گرفتم و رفتم باهاش مشورت کردم . بگذریم که خانم دکتر دومی نظرش 180 درجه با دکتر قبلی فرق داشت و گفت هیچ کاری به کارش نداشته باش و فقط زودتر باردار شو !!!

حالا تصمیم من چی شد ؟ تصمیم من این شد که تا اون خونه خوبه از دست نرفته ، ما اول بریم کارهای خونه رو انجام بدیم ، قرارداد بنویسیم ، تمیز کنیم ، وسایلمون رو جابجا بکنیم ، این فیبروم ها هم فرار نمی کنن ، قول میدن بچه های خوبی باشن و همون جا تو شکم من با هم خاله بازی کنن تا من وقتی خیالم از بابت خونه راحت شد برم چهارتایی  با هم بازی کنیم . 

از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون این داستان خونه پیدا کردن و هی تلاقی پیدا کردن با اتفاق های دیگه و هی جور نشدنش دیگه طاقتم رو طاق کرده بود . 

القصه ، بالاخره خونه پیدا کردیم ، قرارداد نوشتیم و پریشب کلید رو تحویل گرفتیم . 

دیروز هم من و آقای خواستگار با دو تا نیروی کمکی از 9 صبح تا 6 عصر شستیم و سابیدیم و شستیم و سابیدیم و در اوج ناباوری تمیزکاری ها تموم شد . دیروز به هر گوشه ی خونه که نگاه می کردم می دیدم این خونه  خیلیییییییییییییییی بیشتر از اون چیزی که روز اول به نظرم اومد دوست داشتنیه . 

دیگه عصر و غروب هر کدوممون دو تا دست و دو تا پا بودیم که بی اختیار تکون می خوردن . دیشب آقای خواستگار میگه الان خونه هه با خودش میگه ایششششش چقدر منو شستن اینا ! ینی هر روز میخوان همین قدر منو بشورن ؟ 

ینی کاری کردیم دیروز کارستون ! من فکر می کردم پروژه ی تمیز کردن خونه یه هفته طول بکشه اما خودمون دو تا که اصلا از خود بیخود بودیم موقع تمیز کردن خونه اما اون دو تا عزیز دوست داشتنی و زحمت کشی که اومده بودن کمکمون هم خیلی جالبه چنان با انرژی مثبت خونه رو می سابیدن که انگار راست راستی اینجا خونه ی خودشونه ، یکی شون که هی این آشپزخونه رو می شست هی دعا می کرد برامون . به گمانم دو تا فرشته از آسمون اومده بودن کمکمون . شاید هم وقتی شوق و ذوق ما رو دیده بودن به وجد اومده بودن ، بدون اینکه کسی بهشون بگه تا حباب  چراغ های حمام و دستشویی رو در آوردن و گذاشتن تو وایتکس ! یکی شون با کاردک تو تراس رو تمیز می کرد ، هر چی می گفتم پسر جان من دیگه به تراس که حساسیت ندارم ولش کن . می گفت نه دیگه حالا که داریم می شوریم بذار همه جای خونه برق بزنه . یکی دیگه شون پرید رفت سر کوچه لوله ی پلاستیکی بالای هود رو خرید و اومد و خودش عوض کرد . اونی که سرویس ها رو می شست قسمش می دادم بیا بیرون حالت بد شد از بوی شوینده می گفت نه تمیز بشه خودم کیف می کنم .  یکی شون توری ها رو باز می کرد می برد می داد اون یکی تو حموم بشوره بعد هم بهش گیر می داد می گفت یه دست دیگه بشورش برق بزنه !

با وجودی که از خستگی پودر شدیم اما در کنار این دوستهای مهربونی که از دل و جون  برای زندگی ما زحمت می کشیدن خیلی بهمون خوش گذشت . 

پی نوشت : به خودم قول داده ام که تا پایان پروژه سامان دهی آشیانه ی عشق ، خودم را بیش از هر چیزی دوست بدارم ، خودم را تحت فشار کار خرد نکنم ، مراقب خودم باشم ، یک بانوی همیشه مرتب و آراسته باشم حتا در مراحل تمیز کاری و جابجایی ، مراقب دستهام ، ناخن هام ، بدنم و روحم باشم .

تا حد زیادی موفق بودم اما با همه ی مراقبت ها امروز به شدت بدن درد دارم . 

نوشته شده در سه‌شنبه 28 مهر 1394ساعت 10:51 توسط dalak نظرات (45)


 Design By : Pichak