X
تبلیغات
رایتل

حموم ِ زنونه

شعبه ی جدید حموم ِ زنونه

تقریبا همه ی وسایلی رو که برده بودیم خونه مون جابجا کرده بودیم . اما یکسری وسیله و خرده ریز و لباس های آقای خواستگار خونه ی مادر بود که نیاورده بودیم . دیروز بعد از اداره من و رفیق ترین رفیق رفتیم خونه ی مادر . آقای خواستگار هم چند تا ساک لباس و کیف و کفش آماده کرده بود . بقیه رو هم جمع کرد ، من هم یه سری لباس و بند وبساط اونجا داشتم که جمع و جور کردیم و فرش هایی که تمیز و براق از قالیشویی برگشته بودن هم بهشون پیوستن و بار کردیم و اومدیم . 

حسم بهم می گفت بعد از رفتن ما وقتی مادر کمدهای خالی آقای خواستگار رو ببینه یا جای خالی وسایلمون رو تو خونه ببینه ، دلش خیلی می گیره ، پیش بینی می کردم امشب احساس غم و رها شدگی  بکنه ، برای همین خیلی بهش اصرار کردم که وسایلش رو برداره و با ما بیاد . هر چند که هنوز خونه  صد در صد آماده نیست اما خب بالاخره از تنها موندن که بهتره . اما مادر بهانه آورد و زیربار نرفت . از تنها شدنش دلم خیلی گرفت ، با اینکه خوشحال بودم از اینکه رفیق ترین رفیق برای اولین بار داره با ما میاد خونه مون و حس شیرینی که از همراهی اش داشتم اما گوشه ی دلم یه غمی بود . مامان من تنهایی رو واقعا دوست داره ، از همون جوونیش تنهایی رو دوست داشت حالا که انزواطلب تر هم شده ، یه جوری که حتا می تونم بگم تو جمع که قرار می گیره اذیت هم میشه ، بنابراین غصه ام از بابت تنهایی مامانم کمتره ، اما مادر یه آدم فوق العاده اجتماعیه که وحشت از تنهایی هم داره . حس دیشبم اون حس فیلم هندی بازی که یه عمر زندگیت رو به پای بچه ای بذار که یه روزی ساکش رو می گیره دستش و میره دنبال سرنوشتش بود . که این رسم روزگاره ...

رسیدیم خونه و خب میزبان اولین و خوش قدم ترین میهمان عزیز دنیا بودیم . زودی سفارش غذا دادم که دختر مردم دیرش نشه ، شام رو آماده کردیم و با همیاری هم سفره آماده کردیم و گفتیم و خندیدیم و بی نهایت خوش گذشت . اما رفیق ترین رفیق بی وفایی کرد و زود برگشت  ، ما هم روونه اش کردیم که تو اتوبان ها دیر وقت شب نخواد رانندگی کنه .

بعد از رفتن کوچیک ترین دخترمون ، من و آقای خواستگار افتادیم به کار ، آقای خواستگار شروع کرد به دریل کاری و چکش و درست کردن طبقه ی بالای کمد دیواری و روبراه کردن کف کمد و بعد هم چیدن و آویزون کردن لباس هاش .

من هم کف هال رو تی کشیدم و فرش ها رو پهن کردم . روکش مبل ها رو کندم و اجالتا مبل ها رو چیدم تا بعد طبق اصول خودم مبل رو بچینم . 

جونم براتون بگه که همچنان که مشغول کار بودم این صداها از توی اتاق شنیده می شد :

_ ای خدا چقدر این خونه کار داره ...

_ لامصب به هر گوشه اش نگاه می کنی یه کاری برات درست میشه ...

_ خسته شدم . جونم در اومد !!! پس کی تموم میشه ؟

_ دلاااااااااااااااااااااااااااااااااک یه دقیقه بیا !

_ دلاک داری چی کار می کنی ؟ نمی تونی یه دقیقه بیای برگردی ؟

_ ای خدا خدا خدا ! 

_ اوخ اوخ کمرم !

_ مادر جاااااااااااااااااان ...

و در نهایت 

_ به به بیا کیف کن ببین چه کمدی برات ساختم !!!


امروز هم اگه خدا بخواد قراره بریم خورد و خوراک اساسی برای خونه بخریم و یخچال و فریزر و کابینت مواد غذایی رو پر کنیم .

فردا شب هم دو تا دختر بزرگهامون میخوان بیان خونه مون . منم میخوام دوتاشون رو شب نگه دارم و پس فردا هم نیام سرکار و مرخصی بگیرم . اگرچه هنوز فرصت نکردیم تلویزیون و میزتلویزیون بخریم ، قالیچه اتاق خواب ها مونده و یه مقدار خرده ریز هم خونه لازم داره اما میخوام یه چند روز استراحت مطلق برای خودمون تجویز کنم . یه وقت ها تو خونه ی نصفه نیمه زندگی کردن هم صفای خودش رو داره . 

هفته ی دیگه تولد آقای خواستگاره و من میلیون ها نقشه در سر دارم که با خستگی به هیچ کدومش نمی تونم عمل کنم . دلم میخواد براش یه مهمونی مفصل با کلی بادکنک و کاغذ رنگی و با حضور همه ی اونهایی که می دونم عاشقانه برای دیدن خونه مون انتظار کشیدن بگیرم ، اما همه چی بستگی به این داره که  کاناپه ای که قراره برای جلوی تلویزیون  سفارش بدیم کی آماده بشه ، چون راستش رو بخواین اگه تعداد مهمون ها زیاد بشه مبل و صندلی کم داریم . 

اما به هر حال طوری برنامه ریزی می کنم که  زندگی مشترک ما بطور رسمی از شب تولد آقای خواستگار شروع میشه به امید خدا ... 


_ خدای قادر مطلق ، آنقدر معجزه ی تو عظیم و غیر قابل شکرگذاری شایسته است که صبح ها که از خواب بیدار میشم بغض دارم ، دلم نمی خواد بیام سرکار ، دلم میخواد بمونم خونه ، دلم میخواد با همین چهار تا تیکه اسباب و اثاثیه ای که اسمش رو میذارن مال دنیا عشق بازی کنم . هی دستمال بکشم روشون و برق بندازمشون و به خودم بگم دلاک به مرام و مسلکت افتخار می کنم که با حداقل ها هم می تونی خودت رو تا اوج احساس رضایت بالا بکشی . پروردگارا صدام رو وقتی دارم ریز ریز خونه رو آماده می کنم و زیر لب برای تک تک دوستهام آرزوی خوشبختی ، گشایش ، آرامش ، عاقبت به خیری ، آسونی و شادی و سلامتی می کنم به بلندترین ارتعاش بشنو . نعمت بخشنده ی رحم گستر برای هر کدوم از دل ها و زبان هایی که برای خوشبختی امروز من دعا کردن ، زیباترین و باشکوهترین زندگی ها رو فراهم کن ...

خدایا شکرت که پدری هست که از راه دور زنگ میزنه و روال کارها رو پیگیری می کنه ، شکرت که آنقدر عشق تو وجودش داره که تو این هوای سرد و جاده های خطرناک میخواد شروع زندگی مون رو شاهد باشه ...

خدایا شکرت بخاطر حضور مامانم ، به خاطر اینکه دستهاش آنقدر قدرت داره که برام مربا بپزه ، قند خرد کنه ، ظرف هاش رو پر کنه ، سهمیه سبزی و بادمجون و آذوقه هامون رو کنار بذاره ، حبوبات برامون بخره ، پاک کنه ، بشوره ، آماده کنه . حتا اگر به روش مورد نظر من محبتش رو نشون نده اما به روش مورد تایید خودش محبت می کنه ...

خدایا شکرت بخاطر حضور مادری که ثمره ی یک عمر به تنهایی به دوش کشیدن مشکلات و سختی های زندگی رو برای همیشه ، همراه من کرده ، مادری که در نتیجه ی تربیت و قلب مهربونی که تو سینه داره و روح سپیدی که داره ، همراه زندگی من امروز مردی شده که بی انتها خوش قلب و خوش ذاته ...


نوشته شده در دوشنبه 25 آبان 1394ساعت 14:38 توسط dalak نظرات (35)


 Design By : Pichak