X
تبلیغات
رایتل

حموم ِ زنونه

شعبه ی جدید حموم ِ زنونه

خب برسیم به داستان خبررسانی به مامان ها ، گفته بودم براتون که برنامه ی تولد بازی من رو یک هفته عقب انداختیم که بتونیم دو تا خانواده رو دورهم جمع کنیم و همزمان بهشون خبر بدیم . بنابراین انتظاری که اونها داشتن یه جشن تولد ساده بود .

این مقدمه چینی رو هم بکنم که دوماهه ما تو هرررررررررررررر جمعی که باشیم ( بخصوص تو دید و بازدیدهای نوروز ) ملت دارن ما رو قانع می کنن که وای دیر شد و چرا بچه دار نمی شید و اندر مزایای بچه داشتن سخنرانی ها می کنن و هی سراغش رو می گیرن و مامان ها هم سری به تاسف تکون میدن و نگاه عاقل اندر سفیهی به ما دوتا می کنن ...

خلاصه اون شب برنامه ریختم که شام فقط یه ماکارونی پر و پیمون بپزم ولاغیر . خیلی هم قر و فرش ندم که خودم راحت باشم . خب دو تا کارت پستال یه شکل خریدم و یه متنی از طرف نی نی برای مامان بزرگها نوشتم و آماده کردم . رفتم کیک بخرم خیلی تصادفی تو قنادی چشمم به یه بسته شمع افتاد که یه نوزاد بود ، یه کالسکه ، یه جغجغه ، یه شیشه شیر . دیدم کائنات این نشانه ی بی نظیر رو امروز فقط و فقط به خاطر من سر راهم قرار داده . فقط هم همین یه بسته شمع به این شکل بود که من خریدمش و خدا می دونه که چه ذوقی کردم . دیگه خونه رو با بادکنک و کاغذ کشی تزیین کردیم و جینگول کردیم و مهمون ها اومدن . خیلی عادی و معمولی شام خوردیم و گفتیم و خندیدیم و بعد از شام آهنگ گذاشتیم و یه ذره رقصیدیم و مامانم چند روزی بود که پاش درد می کرد هر چی گفتیم پاشو یه قری به کمرت بده گفت نه به خدا درد امونم رو بریده . خلاصه وسط رقص به آقای خواستگار گفتم بگرد عینک مطالعه مامانت رو پیدا کن بذار دم دست باشه . 

رقص تموم شد و دیگه همه منتظر کیک بودن که من از مادرها خواستم در جایگاه ویژه تولد بشینن ، اونها هم هی گفتن ما چرا اینجا بشینیم تو و آقای خواستگار باید اینجا بشینین . گفتم بشینین حالا باهاتون کار دارم . پاکت کارت ها رو برداشتم و دوربین رو پلی کردم ، آقای خواستگار عینک مادر رو داد دستش ( دوتاشون تعجب کرده بودن و گیج مونده بودن که چه خبره ؟!) نفری یه پاکت دادم دستشون و گفتم این نامه ها برای شماست ، بلند بخونیدش .

خودم و آقای خواستگار هم دست توی دست همدیگه کنارشون ایستاده بودیم . 

مادر با صدای بلند خوند : 


   " مامان بزرگ مهربونم 

      منتظر من باش ! من به زودی می پرم تو بغلت 

                                                        نوه کوچولوت  "


دیگه جیغ و هورا...

مادر پرید بغلمون کرد ، سفت دوتامون رو بغل کرده بود و ول نمی کرد ، خواهر آقای خواستگار دست می زد ، داد ی زد ولشون کن بذار ما هم بغلشون کنیم ، مامانم همون جا روی مبل کارت رو چسبیده بود به صورتش و هق هق گریه می کرد ، فقط با صدای بلند گریه می کرد ، خواهرم اشکهاش مث بارون می ریخت ، آقای باجناق صورتش خیس از اشک بود ، آقای خواستگار صورتش خیس اشک بود ، کسی نمی تونست مامانم رو آروم کنه ، فقط می گفت فکر می کردم می میرم و همچین روزی رو نمی بینم ، فکر می کردم اینا بچه هاشون رو میارن سر قبر من ، من ببینمشون ، تمام بدنش می لرزید ، زیباترین بوسه ای که تو عمرم ندیده بودم به صورتم زد ، گفت بهترین شب زندگیم بود ، بهترین خبر زندگیم بود . مادر هم در عین حال که می خندید اشک رو از گوشه ی چشمهاش پاک می کرد . خواهرم تند تند می گفت خیلی بیشعوری ! خیلی بیشعوری ! آقای باجناق می گفت من بابام تصادف کرد رفت ته دره چهارماه تو کما بود کسی اشک منو ندید دیگه خودتون ببینید چقدر امشب خوشحالم که نمی تونم جلوی اشکهام رو بگیرم . مامانم می گفت حالا یه آهنگ بذارید من می خوام برقصم !!! مادر می گفت پس پادردتون چی شد ؟ می گفت به خدا خوب شد . خوب خوب شد . 

خلاصه کیک رو با شمع های گوگولیش آوردیم دیگه این خاله و عمه داشتن خودشون رو می کشتن برای اون طره ی موی فر خورده وسط پیشونی نی نی شمعی . چقدر عکس گرفتن ( که تو همه ی عکس ها انگار که یه مشت خل و چل تو دیوونه خونه عکس دسته جمعی گرفتن تمام قیافه ها کج و کوله ها ) بعد هم گفتن بذارید زنگ بزنیم به خواهر و برادر راه دور آقای خواستگار خبر بدیم . آقای خواستگار شماره خواهرش رو گرفت گوشی رو گذاشت رو آیفون و آنقدر بیریخت بهش خبر داد که اون طفلک یه ساعت داشت فکر می کرد چی ؟ هان ؟ صبر کن ! خلاصه به برادر آقای خواستگار زنگ زدن و بهش گفت امشب همه دورهمیم یه نفر هم اینجاست که بهت سلام میرسونه . اونم گفت کی ؟ آقای خواستگار گفت عموشدی . اون هم تقریبا فریاد زد : نه بابااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟؟؟ ما هم دسته جمعی گفتیم آره بابا . خلاصه جاری جون هم گوشی رو گرفت و تبریک و هی تند تند می گفت عکس ها رو برامون بفرستین . 

مادر هم برای خواهر آقای خواستگار و برادرش تعریف می کرد که اگه بدونید دلاک چه برنامه قشنگی تدارک دیده بود ، خیلی سورپرایز قشنگی بود و همه چیز رو با جزییات گفت براشون .

بعد هم خواهرم به پدرم زنگ زد و بهش گفت اون هم طفلکی خجالت کشید زیاد با من حرف بزنه یه سلام و احوالپرسی کرد و تبریک گفت و فقط گفت خیلی خوبه ! خیلی خوبه ! 

بعد هم منو نشوندن که یاالله از اولش که فهمیدین تعریف کن . بعد هم خواهرم معرکه گرفته بود ، به مامانم می گفت مامان تو دوست داری تو رو چی صدا کنه ؟ مامانم می گفت اون به دنیا بیاد اصلا به من فحش بده ! مادر می گفت من دیدم کیکش خیلی خوش مزه بود نگو اون قسمتی که من خوردم بچه جیش کرده بود ! الهی قربون جیشش برم . 

حالا این وسط هم من و آقای خواستگار هی حواسمون بود که خواهر زاده آقای خواستگار حسودی نکنه ، اما اون کار خودش رو می کرد هی می گفت خدا به داد برسه دیگه از این به بعد همه ی سوغاتی ها مال اون میشه ، همه کادوها مال اون میشه ، دیگه دوره ی من تموم شد خلاصه که ماتم گرفته بود . می اومد پیش من می نشست می گفت از الان بهت بگم هاااا اول من بودم ! ما هم هی قربون صدقه اش می رفتیم که نه بابا اون بچه ونگ ونگو رو کی دوست داره همه میندازنش جلوی خودمون میگن برید بابا با این بچه زر زروتون ...

ساعت شده بود دو شب هیچکس نمی رفت خونه اش ، می گفتن ما می خواهیم اینجا بمونیم ، ما دلمون نمیاد بریم خونه مون . مامانم می گفت کی صبح میشه من به روزنامه همشهری خبر بدم بنویسن ، 

یه هوو هم همه جوگیر شده بودن و پاشده بودن کارهای خونه رو می کردن و می گفتن تو بشین اذیت میشی ! ( تا اون لحظه یک نفر محض رضای خدا از جاش پا نشده بود کمک کنه ) 

هی حساب می کردن کی به دنیا میاد ؟ اسمش رو چی می خواهید بذارید ؟ دکترت کیه ؟ کدوم بیمارستان میخوای بری ؟ 

و از این داستان ها ...

نوشته شده در یکشنبه 12 اردیبهشت 1395ساعت 09:44 توسط dalak نظرات (48)


 Design By : Pichak