X
تبلیغات
رایتل

حموم ِ زنونه

شعبه ی جدید حموم ِ زنونه

دو تا مطلب رو یادآوری کنم بعد ادامه بدم :

یک - این نسخه از بین میلیاردها انسان روی کره ی زمین فقط و فقط و فقط برای من و خانواده ی من کاربرد داره . گذشته ی زندگی پدر و مادر من منحصر به فرد برای خودشون و بچه هاشون بوده لطفا اگر خدای نکرده مورد مشابهی در اطرافیانتون دارید مقایسه نکنید . 

برای خواننده این وبلاگ در مورد کیفیت رابطه ی پدر و مادر من ابهاماتی وجود داره که امکان قضاوت صحیح رو از شما سلب می کنه . یادآوری می کنم من نه عملکرد پدرم رو تایید می کنم و نه مادرم رو ، منتهی در حد بضاعت شعوری خودم می تونم تشخیص بدم هر کدوم کجاها خطا کردن همین و بس !

دو _ من به دلیل زندگی پیشین خودم شرایط اون خانم رو به عنوان یه زن تنها و بی سرپناه می تونم درک کنم . ارتباط با مرد زن و بچه دار رو تایید نمی کنم و اما باز هم این رو  تشخیص میدم که اون خانم مسلما انتخاب بهتری نداشته . نسبت به اون خانم حس بدی ندارم که هیچ ، از اینکه به زندگی پدر من آرامش بخشیده و در مواقع نیاز از پدرم پرستاری می کنه و بهش محبت می کنه قلبا ازش ممنونم . 

اما دچار سوءتفاهم نشید که فکر کنید من از حضور یا وجود این خانم تو زندگیم استقبال می کنم ، من هم طاقت دیدن این خانم رو در کنار پدرم ندارم ، من هم دچار تنش عصبی خواهم شد اگر ببینمش اما این دلیل نمیشه که اگه یه روز تو همچین موقعیتی قرار بگیرم بهش سلام نکنم ! 

من چند وقت پیش تصادفی عکس این خانم رو تو پیج اینستای یکی از بستگان دیدم ، با دیدن عکسش تو یه مهمونی خانوادگی ای که پدرم هم بود چنان حالی  بهم دست داده بود که قفسه سینه ام تیر می کشید . بنابراین نمی تونم هضم کنم که بعضی از دوستان برام کامنت میذارن قبول کن برای خواهرت سخته !!! کی گفته  برای من راحته ؟؟؟  این اشتباهه که ما فکر کنیم یه نفر یا باید بی عار باشه تا مشکلات رو بپذیره ...


همونطور که گفتم این پست تنها به این دلیل نوشته میشه که میخوام طرز برخورد من و خواهرم با یه موقعیت ناگوار رو براتون بازسازی کنم وگرنه درست یا غلط بودن رفتار دیگران به خودشون مربوطه .


همونطور که گفتم پدرم رو متقاعد کردم که بره عروسی . مامان که اصلا درست نبود با این شرایط بیاد ، خواهرم هم گفت ما نمی آییم . 

من و آقای خواستگار اعلام کردیم که ما به عروسی می آییم . 

آماده شدیم ، کادومون رو تهیه کردیم ، برنامه ریزی هامون رو کردیم و ... 

روز قبل از عروسی به خواهرم زنگ زدم ، بهش گفتم میخوام باهات صحبت کنم ، تعصب رو بذار کنار و به حرفهام گوش بده ، دلت خواست بهش عمل کن ، دلت نخواست فقط بهش فکر کن :


مادر ما همیشه تو زندگیش وقتی یه مشکلی براش پیش اومده ، به جای حل کردن مساله یا روبرو شدن با موقعیت مثل یه آدم بزدل رفته تو سوراخ موش قایم شده . نشسته تو غار و غصه خورده و غصه خورده که چرا زندگی من این جوریه و من و تو شاهد بودیم که هیچوقت کوچکترین اقدامی برای اینکه زندگیش رو تغییر بده نکرده . ازت می خوام تو به عنوان یه زن امروزی رفتار کنی ، طوری تو زندگیت برخورد کنی که شایسته موقعیت و جایگاه و تحصیلات توست .

تو میگی این خانم به تو ضربه زده ، قبول !

میگی تو رو از خونه ی پدریت بیرون کرده ، قبول ! ( که اینطور نبوده واقعا )

میگی آسیبی به روح و روان و اعصاب تو زده که هیچ جوری درمان نمیشه ، قبول !

اما یه زن عاقل به جای اینکه تو این موقعیت تهدید به قتل طرف مقابل بکنه ، کاری می کنه که اون طرف خودش برای خودش آرزوی مرگ بکنه . تو میخوای انتقام بگیری ؟ چرا خودت رو دار میزنی تا از اون انتقام بگیری ؟ چرا به جای اینکه جام زهر رو بدست اون بدی خودت جرعه جرعه داری جام زهر رو سر میکشی ؟

من از اون خانم کینه ای به دل ندارم ولی اگر مثل تو ازش کینه داشتم ، به جای اینکه مثل تو که چند روزه داری با آرامبخش شبها می خوابی کاری می کردم که اون از فشار روحی خوابش نبره ، اعصابش بریزه به هم ، به جای اینکه چند هفته مثل تو بشینم ماتم بگیرم که چرا این زن با زندگی ما اینطور کرد کاری می کردم که اون بشینه فکر کنه که این چه کاری بود من کردم . به جای اینکه مثل تو از مامانم تبعیت کنم و برم یه گوشه قایم شم و اتفاقا اسباب آرامش اون آدم رو تو عروسی فراهم کنم ، با رفتنم کاری می کردم که اون آدم ماتم بگیره که حالا که اینها هستند ، من چه جوری برم عروسی ؟ بذار اون استرس حضور ما رو بگیره ، اعصابش خرد بشه ، شب تا صبح فکر و خیال کنه که نکنه اینها برخورد بدی با من بکنن ، برم بهتره یا نرم ؟ حالا چی میشه چی نمیشه ؟ بذار اون خوابش نبره که کاری که من کردم درست بود یا غلط ؟ 

تو با رفتاری که این مدت کردی از خودت تو ذهن همه ی فامیل تصویر یه آدم عقده ای و مشکل دار رو ساختی که نتونسته با واقعیت کنار بیاد !!! حواست نیست که داری با شخصیت خودت چه می کنی فقط به انتقام فکر می کنی ، طوری رفتار نکن که یه شاهد بیرونی بتونه در موردت اینطور قضاوت کنه که خب محصول اون زندگی یه همچین آدم پریشونی میشه ! آنقدر زیبا رفتار کن که بگن با وجود همه ی اون مشکلات می تونست یه آدم پریشون باشه و نیست !


یه ناله ای از اون ور خط گفت : تو میگی چی کار کنم ؟

گفتم : با همه ی قدرت بیا عروسی . 

گفت بذار فکر کنم .

یکساعت بعد زنگ زد گفت من حرف تو رو قبول دارم اما اگه ما بریم مامان ناراحت میشه . 

گفتم نه دیگه نشد ، اونجایی که میگی بابا باید تبعات تصمیمی که گرفته رو بپذیره ، اینو باید بدونی که مامان هم تبعات تصمیمی که گرفته رو باید بپذیره . و از تبعات تصمیم مامان مبنی بر طرد کردن بابا یکی اش اینه که ما حق داریم با خانواده پدری مون به هر شکلی که می خواهیم رابطه داشته باشیم . 


خلاصه کنم که مامان و خواهرم از من زودتر حاضر شدن برای عروسی ...

همه با هم رفتیم ، چنان احترامی دیدیم و چنان خوش گذشت  که نگو و نپرس . در مجموع 2/5 ساعت تو عروسی بودیم ، سنگین و رنگین رفتیم نشستیم دور یه میز ، تمام فامیل پدریم و فامیل شوهر عمه ام سری به سری می اومدن سر میز ما به سلام و احوالپرسی و دعوت برای رقص و ... پدرم وقتی اومد بوس و بغل ، شونه هام رو بوسید چند بار گفت ازت ممنونم ... برادرهام با بغض مامانم رو بغل کرده بودن ، به قول معروف مامانم رو بالا بالاها نشوندن ، پدر عروس اومد دست مامانم رو بوسید که خیلی به ما افتخار دادین اومدین . عروس و داماد از اون سر سالن اومدن برای تشکر از مامانم و زن عموهام و عمه هام از کنار مامانم تکون نخوردن . دخترعموی از فرنگ برگشته ام صد تا سلفی با مامانم گرفت تا برای مامانش ببره . پدرم دور میز شام نشست تا وقت شام برای شام رفت پیش اون خانم . 

خلاصه اینکه به ما بی نهایت خوش گذشت و بعد از مراسم هم برگشتیم خونه . 

به هیچ عنوان با اون خانم روبرو نشدیم و شنیدم که بنده خدا رفته بوده بیرون تو باغ تنها نشسته بوده . 

مامانم و خواهرم فوق العاده از اینکه اومدن راضی بودن ، به آقای خواستگار و آقای باجیناق هم فوق العاده خوش گذشته بود . 

اون شب تا صبح از غصه ی اون خانم نتونستم خوب بخوابم . از اینکه چرا باید زنی تو این موقعیت دردناک قراربگیره ، از اینکه لمس می کردم که اون زن تا صبح خواب به چشمش نمیاد ، از عذابی که کشیده بود غمگین بودم . 


اما می دونم هر کس باید تبعات کاری رو که می کنه بپذیره و ما فقط می تونیم با کنترل و هدایت افکارمون زندگی رو برای خودمون و اطرافیانمون سخت تر از اینی که هست نکنیم ...


نوشته شده در شنبه 10 مهر 1395ساعت 12:17 توسط dalak نظرات (50)


 Design By : Pichak