حموم ِ زنونه

شعبه ی جدید حموم ِ زنونه

مطلبی که امروز می نویسم نه به دلخواه خودم نوشته میشه ، به این قصد می نویسمش که شاید این هم بخشی از تجربیاتی باشه که میشه از زندگی مامانم گرفت چه به عنوان الگوی مثبت ، چه به عنوان الگوی منفی !


اصولا مامان من آدم گرم و بجوش و اهل جمع و رابطه برقرار کردن و اینایی نیست . این خصلت رو حتا در زمان مجردیش هم داشته و بعدها به تناسب شرایط و مشکلات زندگیش غلیظ تر هم شده . بطور کلی می تونم بگم آدم منزوی ای هست و شلوغی و جمع کلافه اش می کنه . این حالت رو حتا در مورد بچه هاش هم داره ، ینی بیشتر از یه حدی خوشش نمیاد حتا بچه هاش بهش بچسبن .( صد البته که این منافاتی با اینکه به تبع مادر بودن عاشق بچه هاشه اما به روش خودش نداره ) .

بنابراین خصلت از همون عنفوان کودکی مامانم ما رو خیلی وابسته به خودش بار نیاورد . مثلا کاملا طبیعی بود که بخاطر کارمند بودن مامان ، من مثلا یه هفته خونه ی خاله ام بمونم و یک هفته مامانم رو نبینم تازه کلی هم با پسرخاله هام صفا کنم و آتیش دنیا رو بسوزونیم و حس دلتنگی ام برای مامانم خیلی کمرنگ باشه . یا اینکه غالب اوقات خونه مامان بزرگ - بابابزرگم باشم و قالب کلی تربیت و شخصیت من برگرفته از اصول تربیتی سختگیرانه ی آقاجونه . چون خونه ی آقاجون تهران نبود بنابراین من مامانم رو فقط آخر هفته ها می دیدم و تازه خیلی هم راضی بودم چون با تمام پسرهای محل هر روز با عراقی ها می جنگیدیم  و اگر من با مامانم بر می گشتم خونه ، دیگه سپاه ما فرمانده نداشت !!! و من به خاطر دفاع از ملک و مملکت باید خونه آقاجون اینا می موندم . 

خلاصه کلام اینکه مامان من هرگز از مهر مادریش سریش نساخت که ما رو به خودش بچسبونه یا خودش رو به ما بچسبونه  و واقعیت اینه که من از این سیستمی که مامانم تو زندگی ما به کارگرفت چندان هم ناراضی نیستم چون نه خودش رو اذیت می کنه و نه ما اذیت میشیم کما اینکه در دوران دانشجویی من هیچوقت غم دوری از خانواده رو به اون شکلی که هم اتاقی هام داشتن نداشتم ( البته نه اینکه چغندر باشم ! اما تعجب می کردم وقتی هم اتاقی هام دور هم می نشستن یه بسته دستمال کاغذی هم میذاشتن وسط و به نوبت نوحه می خوندن و گریه ها سر می دادن  )  وقتی هم ازدواج کردم هیچوقت بابت جدایی از خانواده ام مشکل بزرگی نداشتم . در واقع آنقدر مامانم با همه چیز جدی و منطقی و به دور از احساسات برخورد می کرد که من خجالت می کشیدم  اگر مستقل و خودساخته و قوی و محکم نباشم !

همین رویه باعث شد که من همواره در مورد زندگی و رفتار و عملکرد مامان بدون تعصب و جانبداری قضاوت کنم و این اهرم بزرگی تو زندگی من بوده و هست چون اشتباهات مامانم رو در حد و اندازه ی واقعی اش دیدم و می بینم و درباره اش فکر می کنم و همیشه و همیشه ازش درس گرفتم . همینطور در مورد رفتار و عادات و خصلت های مثبتش که سعی کردم در خودم پررنگش کنم . ( در حالی که می دونم با بعضی از آدم ها چه خانم چه آقا اصلا نمیشه در مورد خانواده هاشون صحبت کرد چنان رگ غیرتشون می زنه بالا و مغرضانه و متعصبانه دفاع می کنن و توجیه می کنن و دلیل و برهان ردیف می کنن که شک می کنی نکنه اینا پیغمبرزاده اند ! )

می خوام این رو بدونید که اگر من توی وبلاگم در مورد اشتباهات یا رفتار و عادات غلط مامانم حرف می زنم منظورم این نیست که یه چهره ی منفور ازش بسازم یا اینکه مامانم رو دوست ندارم ، قصدم درس گرفتن از اشتباهات نسل قبله ، میخوام بگم مادر من به عنوان نماینده از یه زن فداکار و زبان دوخته روزگار این طوری زندگی کرد و نتیجه اش این شد حالا ما که دختران اون مادرانیم بیاییم با تفکر ، با تدبیر ، با آگاهی و  دید باز خودمون راه و روش زندگی رو انتخاب کنیم نه اینکه مقلد بی خرد نسل قبل باشیم با باورهای اونها زندگی نکنیم خودمون باورهامون روبسازیم !


خب حالا مادر من با هر روش و منشی که خودش درست می دونست زندگی کرد و پیر و ناتوان شد و من بالیدم و شدم یه بانوی تحصیلکرده ، شاغل ، کمی تا قسمتی خانه دار  با یکسری عقاید و افکار و باورهای متفاوت که شما اونها رو می شناسید و این دلاکی رو ساخته که شما محبت دارید و می خونیدش و می شناسیدش .

حالا بپردازیم به وظایفی که من در قبال مادرم دارم و بیماری و کهولت سنی مادرم :

معمولا قاعده ی کلی اینطوریه که اگر دختری تو زندگیش مشکلی با شوهرش داشته باشه ، ساکش رو جمع می کنه و میره خونه ی مادرش . اما من اون دختری هستم که مادرش ساکش رو جمع کرد و اومد خونه اش که شوهرم رفته زن دیگه ای رو صیغه کرده و من دیگه پام رو تو اون خونه نمیذارم . 

اینکه من ادعا می کنم برای مادرم مادری کردم صرفا به این دلیله ، مادر من یه زن حدود 60 ساله ، زخم خورده ، دردمند ، که از نظر روحی به شدت و حدت داغون بود ، همه چیزش رو باخته بود ، آنقدر برای زندگیش مایه گذاشته بود که روزی که در خونه ی من رو زد یه تفاله فقط ازش مونده بود ، آه در بساط نداشت و از نظر روحی و روانی واقعا فروپاشیده بود . 

خیلی خلاصه میگم که در وهله ی اول خیلی تلاش کردم پدر و مادرم به هم برگردن ، وقتی نشد مامانم رو زیر بال و پر خودم گرفتم ، می دونستم زن پر غروریه و یک روز نون خور داماد ( هم خونه ی سابق من ) براش چقدر عذاب آوره ، افتادم دنبال خونه و براش یه خونه خیلی کوچیک نزدیک خودم اجاره کردم ، پول پیشش رو من دادم و اجاره اش رو از حقوق خودش می داد . براش زندگی ساختم ، عین یه مادر که برای دخترش جهاز بخره در حد بضاعت مالیم براش اثاث خونه ی نو می خریدم که دلش خوش بشه ، از ب بسم الله ساختمش ، بهش بال و پر دادم ، غرور لگدمال شده اش رو ، احترام و اعتبار نابود شده اش رو و آبرویی که به قول خودش توی فامیل و دوست و آشنا زمین ریخته بود . دو سالی طول کشید تا مامانم دیگه از اون شدت افسردگی و دلمردگی اش کم شد و کم کم رو پای خودش وایستاد . خیلی وقت ها با ملایمت  ، از صبح تا شب در گوشش می خوندم ، موقعیتش رو بهش یادآوری می کردم ، نازش رو می کشیدم ، لی لی به لالاش می ذاشتم ، خیلی وقت ها هم باهاش داد و بیداد می کردم که زن حسابی پاشو خودت رو جمع کن ، پاشو یه تکونی به خودت بده ، خجالت بکش از این ماتم سرایی که برای خودت ساختی  ( اصلا و ابدا هم از این بابت خودم رو سرزنش نمی کنم ! ) و آنقدر آسته آسته باهاش تاتی تاتی کردم تا خودش راه افتاد . بعدها هم به مدد الهی تونست خونه خودش رو بفروشه و من براش وام گرفتم ، هنوز هم دارم قسط هاش رو میدم تا تونست یه خونه ی آبرومند برای خودش بخره و عذاب مستاجری و سر پیری هر سال اسباب کشی کردن رو هم نداشته باشه .

این طوری شد که امروز داره با آسایش و آرامش زندگی خودش رو می کنه . 

( حالا دلم میخواد اون دسته از دوستانی که کوس بی مهری و بی عاطفگی من رو کوبیدن بیان بگن کدوم یکی از این کارها رو برای مادرهاشون کردن یا می تونن بکنن ؟؟؟)

از این مرحله هم بگذریم و برسیم به بیماری و تو رختخواب افتادن مامانم ( چون برای خواننده های قدیمی و دوستان جان من تکراریه خیلی خلاصه میگم ) ، مادر من دیسک کمر عمل کرد و بعد از عمل متاسفانه دچار چسبندگی عصب شد و پای چپش نیمه فلج شد ، زمانی بالغ بر یکسال و نیم مامان من تو جا افتاد  و این به این معنی بود که من و خواهرم که روی هم وزنمون به اندازه ی مامان میشه ، باید مامان رو بلند و کوتاه می کردیم ، چندین ماه مامان رو پوشک می کردیم ، شرایط مامان طوری بود که حتا به تنهایی نمی تونست بشینه !!! ینی اینکه اگر می خواست بشینه می بایست یکی از ما ( با نصف وزن مامان ) بلندش می کردیم بریسش رو تنش می کردیم ، چفت و بست های بریس رو براش می بستیم بعد مامان با کمک گردن یا کتف یا کمر ما بلند می شد می نشست ، بعد که یه نفسی می گرفت باز با تکیه کردن به ما پا می شد می ایستاد ، برای راه رفتن هم به قدری حرکتش کند بود که تا بخواد بره به دستشویی برسه کار از کار گذشته بود ! ماه ها ، برای حمام کردن مامان ما سه تایی می رفتیم حموم ، یکی مواظب بود که مامان زمین نخوره ، یکی هم تند تند می شستش . به همین مقدار بسنده می کنم . ( گردن درد های من یادگار همون دوره است ) 

اما در همه ی اون دوران امتحان الهی من و خواهرم همیشه صدای خنده مون بلند بود ، می گفتیم و می خندیم و ریسه می رفتیم از خنده ، البته که به روزگار خودمون می خندیدیم ، آنقدر با مامان شوخی  می کردیم که مامان التماس می کرد تو رو خدا بسه الانه که بخیه هام باز بشن . این هم از عنایت خدا بود که توی اون دورانی که همه مون بهت زده بودیم از شرایطی که برامون پیش اومده بود و این حجم عظیم ناتوانی مامان رو باور نداشتیم راه بیرون ریختن استرس و غصه رو با شوخی و خنده پیدا کردیم . به هر ترتیب اون دوران هم گذشت و با هر کیفیتی که بود مامان در این حد که بتونه کارهای خودش رو بکنه و از پس خودش بر بیاد روبراه شد . اما خب بعد از اون بستری شدن ، فشار خون  بالا و مشکل قلبی عروقی همراه همیشگی مامان شد. 

از این داستان هم بگذریم و برسیم به اکتشاف جدید دکترها تو کله ی مامان ما !

به گفته ی جراح ، عملی که مامان در پیش داره ، از لحاظ حساسیت منطقه ای که توده درش قرار داره و احتمال خطر برای سیستم تعادلی بدن و این دست خزعبلات سخت ترین جراحی در دنیا محسوب میشه ! بنابراین ما باید برای هررررررررر چیزی خودمون رو آماده کنیم . ینی باید آمادگیش رو داشته باشیم که دست کم یکماه شرایط همگی مون بسیار فراتر از دشوار باشه . بی خوابی ، خستگی ، همراه بودن تو بیمارستان برای مدت نامعلوم و پرستاری از مامان مثبت ترین اتفاقاتیه که در انتظارمونه . 

و ما یک هفته وقت داشتیم تا وضعیت مامان به لحاظ دارویی و جسمی به شرایط مساعد برای عمل برسه و تو این فاصله ما فرصت داشتیم تا خودمون رو آماده کنیم برای یه صخره نوردی دوباره . 

من بر اساس درک و شعور خودم ، تو این یک هفته انرژیم رو برای تقویت مامان ، تنظیم کردن برنامه دارویی اش ، پیدا کردن بهترین جراح و تیم جراحی ، بهترین بیمارستان ، انجام مقدمات کارهای بیمه اش ، روحیه دادن بهش ، امید دادن به کسی که با نارسایی قلبی باید بیهوشی 4 ساعته !!! بگیره ، امید دادن به کسی که یک درصد ؟  احتمال خدای نکرده آسیب به سیستم تعادلی بدنش وجود داره ، روحیه دادن به زنی که قراره به عنوان بزرگتر فامیل  شب عید با موهای تراشیده  از مهمون ها پذیرایی کنه . آماده کردن خونه و زندگی و تختخواب و چیدمان خونه اش برای دست کم یکماه مریض داری ، پر کردن یخچال و فریزر از انواع خوراکی های مقوی و پذیرایی از عیادت کنندگان ، و استراحت خودم ، ذخیره کردن انرژی خودم ، تقویت خودم ، به عنوان دختری که معلوم نیست چی به سر مادرش بیاد ، حتا تقویت ایمانم به خدای متعال و تقویت اعتمادم به دستهای جراحی که زندگی و مرگ مادرم در دستهای اوست  و آماده کردن خودم برای تحمل همه فشارهای روحی و جسمی ای که ممکنه برامون پیش بیاد . 

من می مونم خونه استراحت می کنم ، به خودم می رسم ، اگر لازمه برم آرایشگاه اصلاح کنم این کار رو می کنم چون معلوم نیست از هفته ی دیگه فرصت کنم این کار رو بکنم یا نه ، اگر با خوندن بقیه ی رمانی که در دست دارم آرامش کسب می کنم ، این کار رو حتما می کنم ، اگر با دور دور کردن با آقای خواستگار به این ایمان میرسم که خدایی هست که چنین معجزه ای رو همراه همیشه های زندگیم کرده پس معجزات دیگه ای هم می تونه برام رقم بزنه ، این کار رو نه از خودم دریغ می کنم و نه لذت همدلی تو روزهای بحرانی رو از آقای خواستگار . اگر لازمه جلوی مامان با یه دوست تلفنی بگم و بخندم و چل بازی دربیارم تا مامان بدونه همه چیز روال سابق خودش رو داره و به انتظار فاجعه نشینه ! اگر لازمه اجاق خونه رو گرم نگه دارم با همه ی خستگی ، لذت طبخ غذای تازه رو به خودم و لذت چشیدن طعم تازه رو به مامانم و آقای خواستگار هدیه میدم . به مامان عکس ست لباسی که برای عید خودم و آقای خواستگار در نظر دارم رو نشون میدم ، بعد هم بهش یادآوری می کنم که مامان جان جای اینکه تو بیمارستان یه سره آه و ناله کنی یه ذره آینده نگری داشته باش ، حواست رو جمع کن ، دور و برت رو خوب نگاه کن ببین می تونی یه پیرمرد ترگل ورگل پیدا کنی  یا نه . یه ست هم برای شما دو تا می گیرم . بعد هم مادر میاد ملاقاتت یه دونه ترگل ورگل هم اون پیدا کنه دیگه چه عیدی بشه امسال . حواسم هست که برای پرت کردن حواس مامان بحث مهمونی هایی که باید تو خونه مون بگیریم  رو وسط بکشم و به گردنش بذارم که منو تهیه کنه ، لیست مهمون ها رو بنویسه . بعد وقتی می بینه که حجم کارها چقدر بالاست ، میگه بذار سرپا بشم ، باقالی پلو و دلمه و کوفته رو خونه خودم برات می پزم ، تو فقط گرمشون کن و این ینی امید شعله گرفت !

در عین حال حواسم هست که اگر یه هو همه مون از صبح تا شب کار و زندگیمون رو ول کنیم و بشینیم ور دل مامان این شائبه براش پیش میاد که نکنه اینا میخوان از روزهای آخری که فرصت دارن نهایت استفاده رو کنن !!! پس به جای اینکه روحیه بگیره بدتر خودش رو می بازه . 

سعی می کنم تعادل بین من و خواهرم و میزان فشاری که رومون هست به تساوی تقسیم بشه که هم اون وقت داشته باشه به خودش و به زندگیش و به همسرش و به فامیل همسرش برسه و هم من ! به هیچ عنوان زیر بار این نمیرم که یه گوشه ی زندگی رو بچسبم و گوشه های دیگه از دستم در بره . 

این بود انشای من درباره ی اینکه چرا در شرایط بیماری مادر خود به جای ضجه موره و گریه و زاری و خودزنی و ماتم و عزا بهتر است بیشتر و بیشتر از خودتان مراقبت کنید . 

پی نوشت 1: این اصول مطابق با زندگی من ، شخصیت من ، شخصیت مادرم ، شخصیت آقای خواستگار و امکانات  ماست و برای هیچ موجود بشری دیگری روی کره ی زمین تجویز نمی شود . از شما هم خواهش می شود نسخه ی خودتون رو خودتون بنویسید و به هیچ عنوان نسخه ی خودتون رو به دیگری تحمیل نکنید . 

پی نوشت 2 : آرزوی سلامتی و تندرستی کامل برای همه خواننده های بهتر از برگ گلم و عزیزانشون دارم . 

پی نوشت 3 : خدایا خودت می دونی که من چه همه از هر اون چیزی که تو برام مقدر می کنی شادم و خشنودم و شاکر که "  اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی ؟ " مرسی که روزهای سخت سر راهم میذاری ، می دونم دلت برای نجواهای عاشقانه ی درگوشی با هم تنگ شده ، به بزرگی خودت قسم که من هم دلم برای دل لرزه های با تو بودن تنگ شده ، برای یه معاشقانه ی نفسگیر و تنگ در آغوش هم غنودن آماده باش !

پی نوشت 4 : دلاک ازت ممنونم . برای شاهکارهایی که تو زندگیت خلق می کنی ، برای برق امیدی که به دنیا می پاشی ازت ممنونم ، بابت اینکه پروردگار بزرگ تو رو در کالبدم جا داد مباهی ام !!! 


نوشته شده در سه‌شنبه 29 دی 1394ساعت 14:09 توسط dalak نظرات (81)


 Design By : Pichak