حموم ِ زنونه

شعبه ی جدید حموم ِ زنونه

پیش از این گفتم براتون که دلیل ننوشتنم اینه که فکر می کنم روتین زندگیم ، اینکه میام سرکار ، به کارهای خونه رسیدگی می کنم ، ورزش می کنم ، وزن کم می کنم ، آخر هفته ها مهمونی میرم و چند وقت یه بار هم محض خالی نبودن عریضه با آقای خواستگار یه دعوا و بگو مگو می کنم  خیلی نکته ی  جالبی برای نوشتن و خوندن نداره

اگه نکته ی جالبی هم باشه که تو اینستاگرام باهاتون به اشتراک می ذارم و شماهم مثل همیشه با لطف و محبتتون من رو شرمنده می کنید .

اما از اون جایی که چند تا از دوستان ابراز لطف کردن نسبت به پست های وبلاگ و خودم هم اگر واقعا مساله ای به ذهنم سودمند باشه بسیار مشتاقم تا با شما درمیون بذارم بنابراین دوست دارم یه برش دیگه از زندگی خودم رو براتون روایت کنم در رابطه با اینکه با اتفاق های استرس زا و پر تنش زندگی چه برخوردهایی میشه کرد و چه برخوردی درست تره ...

اگه یادتون مونده باشه 8 سال پیش پدر من ازدواج مجدد کرد و مادرم بدون اینکه طلاق رسمی بگیره تصمیم گرفت از اون خونه بیرون بیاد و با خواهرم که اون زمان مجرد بود با هم زندگی کنند . طبق عادت ناپسندی که مردم ما دارن ، مادر من هم تو این شرایط فرافکنی در پیش گرفت و همه ی تقصیرها رو  به گردن پدرم انداخت و اون زنیکه ی فلان فلان شده که آشیونه ی اینها رو خراب کرد !!! و مظلوم نمایی ها کرد و برای خودش یار جمع کرد

قوی ترین یاری که پرورش داد خواهرم بود . با شستشوی مغزی واقعیت ها رو پنهان کرد و خطاهای خودش رو کوچیک و خطاهای پدرم رو بزرگ جلوه داد و از اینکه دیگران مثل کبک زندگی کردنش رو باور کنن لذت می برد . 

روش من توی زندگی حتا در مواجهه با طلاق و شکست خودم این بوده و هست که انصاف باید رعایت بشه ، همیشه خطاهای خودم رو پذیرفتم و بهشون اعتراف کردم و نهایت سعیم رو کردم که برطرف بشن . همیشه گفتم که بین من و همسر سابقم عشقی وجود نداشت اما احترام فوق العاده ای براش قائلم . به ندرت ممکنه که کسی بدگویی ایشون رو از من شنیده باشه . 

در مورد زندگی پدر و مادرم هم همیشه در مقام قضاوت عملکرد هر دو رو منصفانه قضاوت کردم . تعصبی نسبت به اینکه روش مادر من در شوهرداری  اشتباه بوده ندارم یا اینکه پدرم برای لجبازی با مادر ، زندگی همه ی ما رو به بازی گرفت ...

اما داستان برای خواهرم به این راحتی نبود ، خواهرم هیچوقت نخواست این ماجرا رو برای خودش هضم کنه و با کلیشه های ذهنی تار عنکبوت بسته ی مامانم به داستان نگاه می کرد و هر بار اسمی از اون خانم می اومد شروع به فحاشی و تهدید و نسبت دادن صفت های ناجور و ... می کرد ، عصبی می شد ، رگ های شقیقه اش می زنه بیرون ، سرخ میشه ، دستهاش می لرزه ، اون دختر شلوغ و شیطون و شیرین ناگهان به پلنگ زخم خورده ای )تبدیل میشه و مادرم از این برخورد کیفور میشه که بچه ام پشت منه !!!( چه بازی های کثیفی که ما با اطرافیانمون می کنیم 

به هر حال  ما ( من و مادر و خواهرم ) هرگز با این خانم روبرو نشدیم اما خانواده ی پدریم بعد از مدتی که پدرم و همسر جدیدش رو طرد کردند ، به مرور زمان همه چیز براشون حل شد و اونها رو پذیرفتند و روابط از سر گرفته شد و رفت و آمدها ادامه پیدا کرد . خانواده ی پدری تو این سالها هم کمابیش با ما رفت و آمدشون رو حفظ کردند و هم با اونوریا .

خب این شکل رابطه ارتباط پدرم رو با ما تحت تاثیر قرار می داد و کمتر می کرد کمااینکه اگر پدرم چند ماه یکبار می خواست به خونه ی من یا خواهرم بیاد می بایست که تداخلی با برنامه های زندگی خودش نمی داشت یا معدود دفعاتی که ما به خونه ی پدرم رفتیم ، می بایست با اون خانم هماهنگ می شد که دو سه روز بره پیش خانواده اش بمونه تا با ما روبرو نشه و این رویه رابطه ما رو با پدر خیلی محدود می کرد و این برای پدر که به قول خودش آرزو داشت بچه ها در خونه اش رو بزنن سخت تر بود . 

این پیش ذهنیت رو داشته باشید تا اینکه خبر رسید که دختر عمه ی دوست داشتنی من یکماه دیگه عروسیشه و حاضر باشید و شهر رو خبر کنید .

اولش خواهرم با ذوق و شوق این خبر رو داد و حالا من چی بپوشم و باید برم لباس بخرم و این حرفا ... چند روز بعد زنگ زد که دلاک میگم اگه اون زنه بیاد عروسی چی ؟ گفتم اگه بیاد نداره . حقشه که بیاد . به عنوان شریک زندگی بابا دعوتش می کنن و اون هم باید بیاد و میاد ! اینو که گفتم خواهرم فریادش به آسمون رفت که بابا حق نداره اون رو با خودش بیاره ، من الان به بابا زنگ می زنم که نباید اون رو با خودت بیاری و اگه اون رو بیاری من فلان می کنم و بیسار می کنم .

بهش گفتم این کار رو نکن . به بابا زنگ نزن ، اعصاب اونو خرد نکن ، تو اگه دلت نمیخواد با اون روبرو بشی نیا . عمه  ی ما چند سال سر سفره ی این زن نشسته حالا نمی تونه عروسی دخترش دعوتش نکنه که ، به عمه ها و عموها و برادرهای ما چه ربطی داره که ما با کی مشکل داریم یا نداریم .

چند روز بعد شنیدم که به بابا زنگ زده  ( اون  هم در شرایطی که بابا چند روز بعدش برای آنژیوگرافی وقت داشت که ششمین استند رو تو رگ های قلبش کار بذارن چون رگی که قبلا گرفتگی داشت و استند گذاشته بودن از یه نقطه ی دیگه دچار گرفتگی شده بود و اگر توی کمیسیون پزشکی تشخیص داده می شد که رگ تحمل استند دوم رو نداره ناچار به عمل قلب باز بود ) و بنا کرده بود با فریاد خاطرات 8 سال گذشته رو برای بابا یادآوری کردن ، که این زن ما رو آواره کرد ، زندگی من رو خراب کرد ، من اگر هر جا ببینمش یه چاقو می کنم تو شکمش ، با ماشین از روش رد میشم ، به آینده ی خودم و همسرم هم فکر نمی کنم می کشمش بعدش میرم زندان می مونم و خیلی حرفهای زشت و اعصاب خرد کن دیگه ... بابا هم هیچی در جوابش نگفته بوده و فقط گوش کرده بوده .

دود از گوشهام بیرون زد ... به خواهرم گفتم تو واقعا تو خلوت خودت به این چیزهایی که گفتی فکر می کنی ؟ زد زیر گریه که من هر شب قبل از خواب به این فکر می کنم که چطور می تونم این زن رو از روی زمین بردارم . 

خواهرک بیگناه من ... اجازه داد با مهلک ترین سم زندگیش رو سمپاشی کنن و اون هم 8 سال اون سم رو نفس کشیده بود . این همه سال بالای چوبه ی دار ، حلقه دار به گردن ایستاده بود تا یکی بیاد چارپایه رو از زیر پاش بکشه بیرون . حالم بد بود ، احساس خفگی می کردم . درک آدمیزاد هیچ ارتباطی با میزان سواد و تحصیلات نداره ، خواهر من تو بهترین دانشگاه ایران با بالاترین نمره ها و امتیازها درس خونده ، در شرف گرفتن مدرک دکتراست ، مترجمه ، محققه ، با آدمهای فرهیخته و تراز اول های  علمی رشته ی خودش همنشینه ، دانشگاه های اروپایی و کانادایی برای تحقیقات علمی ای که انجام داده و مقالاتی که نوشته می خواهنش اما این آدم پس زده ی معده اش رو تو دهنش نگه داشته و حاضر نیست دهنش رو باز کنه تا بریزه بیرون ، دهنش رو محکم قفل کرده چون احساس می کنه با این کارش داره زحمتهای مادرش رو جبران می کنه ، سختی هایی که مادرش کشیده رو جبران می کنه ، نمی خواد مادرش حس رهاشدگی داشته باشه ...

قضیه ی تلفن خواهرم و صحبت هایی که کرده بود مثل بمب تو خانواده پدری منفجر شد .

یک هفته ی بعد پدرم به دختر کوچیکش زنگ میزنه و میگه من عروسی نمیرم ، شما برید عروسی ، دیگه تو سن و سال من عروسی رفتن لذتی نداره شما جوونید برید بهتون خوش بگذره . 

خواهرک به من زنگ زد زیرپوستی خوشحال بود که حریف رو از میدون به در کرده  . بهش گفتم می دونی چی کار کردی ؟ یه گندی رو که چند سال پیش به بار اومده بود و خاک ریخته بودن روش و همه فراموشش کرده بودن رو از زیر خاک درآوردی گرفتی جلوی دماغ یکی یکی دوروبری ها و میگی بو کنید ببینید چقدر بد بو بود ! همه این داستان رو فراموش کرده بودن و شرایط جدید رو پذیرفته بودن ، شاید یه آدمهایی که بعد از این اتفاق وارد خانواده شدن ( از همه مهمتر آقای خواستگار و آقای باجیناق ) باور کرده بودن که زندگی ما از روز اول همین شکلی بوده که اونها دیدن ،  اما تو چوب رو برداشتی فاضلاب رو هی هم زدی ، تا بالاخره کثافتش اول روی صورت خودمون و بعد هم روی صورت بقیه بپاشه . و حالا خوشحالی ؟ فرض کنیم که تو این عروسی این خانم نیومد عروسی های بعدی چی کار می کنی ؟ دور از جون یکی از فامیل فوت کنه چی کار می کنی ؟ تا کجا می خوای ادامه بدی ؟ اگه بابا بعد از شنیدن حرفهای تو دور از جون سکته می کرد و تموم می کرد تو تا آخر عمرت چه توضیحی به وجدانت میدادی ؟ تو باید بری پیش روانپزشک مشکلت رو  اساسی حل کنی  ، اینکه پدر ما دلش بخواد با کی زندگی کنه چیزی نیست که به ما مربوط باشه ...


وقتی با مامان راجع به این موضوع حرف می زدم گفت : خب دروغ نگفته که !!!



من به بابا زنگ زدم ، بهش گفتم اگر قرار باشه هیچکس به اون عروسی نره شما باید برید ، بزرگتر این فامیل شمایید و بخاطر اعتبار عروس و خواهرتون باید برید به این عروسی و هر کسی که با شما زندگی می کنه و دعوتش کردن باید همراهتون باشه . بقیه اگر چیزی اذیتشون می کنه می تونن که نیان ، بابا با بغض برام تعریف کرد که خواهرک بهش چی گفته ، داشت برام توضیح می داد که مادر شما هیچوقت منو نمی خواست ، من اگر با این آدم هم ازدوج نمی کردم با یکی دیگه ازدواج می کردم ، اگر هیچکس رو پیدا نمی کردم ، سر به بیابون میذاشتم ولی تو سن 60 سالگی دیگه نمی تونستم بی اعتنایی و بی محلی مادر شما رو تحمل کنم . حرفهاش رو گوش کردم . بهش گفتم نظرم اینه که الان دیگه وقت دنبال مقصر گشتن نیست ، هر چی بوده گذشته و مهم اینه که پدر و مادر من بدون همدیگه و به دور از همدیگه آرامش دارن و سلامتند . به بابا گفتم ببین بابا برای خود من هم پذیرش این داستان راحت نیست ، برای من هم آسون نیست  جایی باشم که اون خانم کنار شما نشسته ، صادقانه هم بخوام بگم من راحت ترم که شما نیایید ما بریم یه شب بزنیم و برقصیم و خوش بگذرونیم با خیال راحت ، اما کار درست این نیست کار درست اینه که شما اونجا باشی  حالا میزبان به من احترام گذاشته من رو دعوت کرده اگر من ادب دارم با وجود این شرایط دو ساعت آخر مجلس میام تو برنامه شون شرکت می کنم  

هدیه ام رو میدم  و بر می گردم اگر هم ادب ندارم میگم چون فلانی  هست ما نمیاییم 

 


ادامه دارد 

نوشته شده در سه‌شنبه 6 مهر 1395ساعت 12:30 توسط dalak نظرات (23)


 Design By : Pichak