X
تبلیغات
رایتل

حموم ِ زنونه

شعبه ی جدید حموم ِ زنونه

حال و هوای قبل از مسافرت رو خیلی دوست دارم . اینکه هی برنامه بریزم چی بردارم ، چی رو جا نذارم ، یه عالمه زلم زیمبول برای آویختن به سر و کولم در اوقات فراغت بردارم و لاک های جیغ و واجیغ بردارم و تدابیر امنیتی برای سلامتی گلدونها بیاندیشم و هی تو ذهنم نقشه بکشم که خوشها بگذرونم و هی مزه شهر جدید رو زیر زبونم مزه مزه کنم بهم خیلی حال خوب میده .

ینی راستش رو بخواهید از همه ی اینها خوشمزه تر اینه که سبک مسافرت رفتن من و آقای خواستگار داره شبیه هم میشه  ، مدل لذت بردن هامون تو مسافرت داره شبیه هم میشه . 

واقعیت اینکه من و آقای خواستگار هم مثل خیلی از زوجها همیشه تو مسافرت دعوامون میشد !!! با یه دنیا ذوق و شوق و تحمیل هزینه های سنگین راه می افتادیم یه عالم راه میرفتیم یه شهر خوش آب و هوا و خوش منظره می زدیم همدیگه رو می ترکوندیم و با دماغ آویزوون بر می گشتیم . به قول معروف یه من می رفتیم صد من بر می گشتیم . 

تا اینکه بعد از چندین  ضربه  سهمگینی که تو این موقعیت خوردیم  قلق همدیگه رو پیدا کردیم . مسافرت برای آقای خواستگار کلا یعنی استرااااااااااااااااااااااحت ! و برای من یعنی از دیوار راست بالا رفتن . مورد داشتیم تو یه سفر ، وقتی بالای درخت گردو بودم به دلیل کهنسال بودن درخت پوسته ی درخت زیر پام خرد شد و پام در رفت و در حالیکه تنه ی درخت رو سفت بغل کرده بودم سر خوردم  پایین و این یعنی اینکه تمام پوست شکمم و بازوهام یه تیکه جمع شد و زخم و زار و سوزناک افتادم رو دست آقای خواستگار و دلش  رو ریش ریش کردم و تا وقتی برگردیم خونه غرغرهاش همسفرمون بوده . ( یکی از غرغرهای بامزه اش این بود : واسه من پسر هم میخواد ، ننه اش اینه پسرش رو باید از تو بازداشتگاه ها جمع کنم ) خلاصه اینکه من یاد گرفتم وقتی آقای خواستگار دوست داره استراحت کنه من یه برنامه ریزی های تفریحی برای خودم داشته باشم ، مثل اینکه از شب قبل باهاش هماهنگ می کنم که اگر تو فردا دوست داری تا ظهر بخواب ، من میرم فلان موزه رو می بینم و بر می گردم . من میرم تا بازار و بر می گردم . بعد هم خیلی شیک و مجلسی مثل یه خانم مستقل خودم با خودم حال می کنم و وقتی سرحال و قبراق بر می گردم  آقای خواستگار هم کیفور ، خوابش رو کرده ، صبحانه اش رو خورده بعد میشینیم تصمیم می گیریم ناهار کجا بریم بخوریم . گاهی اوقات هم خودم رو با کتاب و نقاشی و ... سرگرم می کنم که نه من اذیت بشم نه آقای خواستگار رو اذیت کنم . 

آقای خواستگار هم فقط اندکی منعطف تر از قبل شده و تو مسیر برای عکاسی نگه می داره و دیگه نیازی به کتک و کتک کاری برای یه نیش ترمز ناقابل نیست . مورد داشتیم تهدید کردم اگه نگه نداری خودم رو پرت می کنم پایین ! 

خلاصه اینکه به امید خدا راهی سفریم . کجا ؟     تبریز جان 


اگه بگم چقدر عاشق تبریزم باورتون نمیشه . از ذوق ارومیه که دارم می میرم . 

خوشحال و خندون بریم و برگردیم صلوات .

خیلی پراکنده و پاره پاره شد نوشته هام ولی به ریخت و پاش دور و برم ببخشید . 

نوشته شده در یکشنبه 4 تیر 1396ساعت 10:46 توسط dalak نظرات (0)

از روز تولدم یه دفترچه گذاشتم تو کیفم که بالای هر صفحه تاریخ زدم و هر صفحه  به چهار قسمت تقسیم شده :

1- فکر منفی 

2- گفتار نیک

3- احترام به خود - خودخواهی سالم

4- رو به جلو 


هر روز باید برگه مربوط به اون روز تکمیل بشه :

1- 

اگر فکر منفی کردم موضوعی که در موردش فکر منفی کردم و اینکه چه تایمی ذهنم درگیر اون فکر منفی بوده رو خیلی خلاصه و تیتروار می نویسم . اگر روزی فکر منفی نکردم برای خودم دو تا ستاره دنباله دار جلوی شماره یک میذارم . 

2- 

با خودم قرار گذاشتم که قشنگ صحبت کنم ، وقتی با کسی صحبت می کنم حتا با آبدارچی شرکت ( چون متاسفانه عادت داشتم در حالیکه سرم تو مانیتوره یا توی زونکنه باهاش حرف می زدم ) تو چشمهای طرف نگاه کنم  ، اگر ممکن بود دستش رو بگیرم یا بازوش رو نوازش کنم یا فقط دستم رو بذارم پشتش ، نهایت سعیم رو بکنم که در پاسخ به نحوی بهش کِرِدیت بدم . 

در این مورد هم بطور روزانه چه موفق بوده باشم چه ناموفق می نویسم .

3- 

مسواک و نخ دندون بمدت یک ربع هر شب

کرم ها و داروهای پوستم 

ماسک های طبیعی بستگی به حال و حوصله و موقعیتم ماسک چای سبز ( آخر لیوان چای سبزی که می خورم دو قلپ می مونه پنبه رو تو چای سبز می زنم و می زنم به صورتم ) ، توت فرنگی ، عسل و آبلیمو ، ماسک روغن زیتون به موهام ، پوست خیاری که باهاش سالاد درست کردم و ...

لوسیون مالی بعد از حمام 

اگر مدل موهام رو عوض کرده باشم ( اگر حوصله اش باشه یه روز خرگوشی می بندم ، یه روز می بافم ، یه روز پیچ میدم ، یه روز بینگول بینگول موس میزنم )

اگر موردی پیش بیاد که کار حال دل خوب کنی انجام بدم 

و یا از اون روزهایی باشه که کلا دلم نمی خواد هییییییییییییییییییچ کاری برای خودم انجام بدم باز هم یادداشت میشه

اگر یه روز لباس اتوکشیده پوشیدم برای خودم یه ستاره دنباله دار می کشم ، اگر یه روز با کفش واکس خورده از خونه اومدم بیرون برای خودم یه ستاره دنباله دار می کشم  ، اگر لاک ناخنم رو مرتب کردم ، ناخنم رو سوهان کشیدم حتما یادداشت کردم . 

4- 

زبان ( زبان خوندن من در حد 5 تا لغت در طول روز یا سه تا جمله زیر دوش انگلیسی صحبت کردن یا گذری در حال بالا و پایین کردن کانال ها 5 دقیقه  انگلیسی گوش دادنه ) 

مطالعه  رمان یا کتابهای تاریخی که دوست دارم

مطالعه کتابها یا مطالب روانشناسی یا گوش دادن به فایل های روانشناسی 

کلاس نقاشی یا تمرین نقاشی

این موارد حتا در حد 5 دقیقه در روز ولی باید هر روز همه اش انجام بشه به جز روزهایی که تا آخر شب مهمونی هستیم یا بیرونیم . 


نوشتن این نکات به این معنی نیست که من خیلی آدم مرتب و منظم و شسته رفته ای هستم اگر چه که دوست دارم واقعا باشم اما خیلی وقتها میشه که 5 برگ  از دفترچه سفید میمونه و دوباره از نو شروع می کنم . اما می خوام ناخودآگاهم بدونه که بر من واجب و تکلیفه که حواسم به جزییات زندگیم باشه . مکلفم که هر روز رشد کنم ، دریچه های ذهنم رو به روی مطالب روز دنیا باز نگه دارم ، از ظاهرم ، از جسمم ، از روانم ، از آرامشم مراقبت کنم . 


نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد 1396ساعت 14:23 توسط dalak نظرات (9)

تمام فیله های پشتم درد می کنه اما کمر خونه تکونی  هم جیریییییینگ شکست . به حول و قوه الهی آشپزخونه تموم شد . چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه ی گذشته خودم  رو به هلاکت سپردم و روز جمعه آقای خواستگار و یه آقای کارگری هم کمکم کردند و آشپزخونه قالش کنده شد .

جمعه ی هفته بعد هم همون آقاهه میاد برای در و پنجره و سرویس ها و کف و من یقرا مع  الصلوات ! 

هفته ی بعدش فقط کارهای آرایشگاهی دارم .

هفته ی آخر هم به حول و قوه الهی پرسه های شب عیدی می زنم تو شهر و به امید خدا 29 ام هم میریم به خوزستان مهربونم ...


از اون روزی که درباره اضافه وزن حاصل از تزریق هورمون های شرور اینجا نوشته بودم دقیقا به وزن ایده آلی که تا عید مشخص کرده بودم رسیدم و خیلی خیلی هم راحت 8 کیلو کم کردم ( البته همش پف بود تا چربی به این خاطر راحت آب شد )  . دو ماه آخر سال رو برنامه ریزی کرده بودم برای رسیدگی به وضعیت دندون هام و چکاپ پزشکی و یه جراحی رعب انگیزی که فکم داشت و تمام و کمال انجام شد و چند تا دکتر و چکاپ قلب و عروق و دستگاه گوارش آقای خواستگار که اون هم طبق برنامه همش پشت گوش انداخته شد !!! 


به دلیل وزن کم کردن وضعیت پوست و موهام رسیدگی خاص می خواست که اون هم بهش رسیدگی ویژه کردم اوضاع پوستم خیلی بهتره اما موهام همچنان ریزش شدید دارن . به خوردن مولتی ویتامین و تقویتی و فلان و چنان ادامه میدم تا ببینیم چقدر از این زلفکان برامون میمونه . کچلی یا چاقی مساله این است !!!


من دوست دارم آخر سال یه تیکه طلا برای خودم بخرم  ، یه جورایی از یکسال زحمت کشیدن و کار کردن و درآمد کسب کردن یه سهم عینی برای خودم بخرم که امسال هم به سنت این چند سالی که کار می کنم این امر خطیر انجام شد و یه نیم ست خریدم . بخشی از عیدی و پاداش  سنوات و ... که باید پس انداز میشد هم انجام شد و در انتظار برکت الهی هست . 


تنها کار مونده تدارک سفره هفت سینه که عاشقشم ... 

بریم به امید خدا به استقبال یکسال پر از خیر و خوشی و سلامتی و نظر لطف خدا به زندگی و روز و روزگار همه مون ...

نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند 1395ساعت 12:44 توسط dalak نظرات (1)

عالیه ، متخصص زنان و زایمان و استاد دانشگاه با سعید مهندس راه و ساختمان ازدواج کرده بودند و دو تا بچه داشتند یه پسر 8-7 ساله و یه دختر 2 ساله . یه زندگی خیلی خوب و مرفه ، یه خونه تو یکی از بهترین مناطق تهران و یه مطب که فقط صبح ها کار می کرد تا خانم دکتر ظهر به بعد در خدمت بچه ها باشه ، بعضی روزهای هفته هم تو یکی از شهرستان های نزدیک تهران تدریس می کرد . سعید هم مرد کاری و اهل زندگی و دلسوز خانواده و خلاصه که این دو زندگی آرومی داشتند . 

عالیه اهل بم بود ، فقط خودش و یکی از خواهرهاش تهران زندگی می کردند .بقیه فامیل و اقوام بم زندگی می کردند . 

همین وقتهای سال بود ، فصل خونه تکونی و شب عید !

یه جمعه ای از اسفند ماه بود ... عالیه به یه کارگر آقا گفته بود بیاد برای کارهای نظافت خونه و خونه تکونی . آقاهه تمام دیوارها و در و پنجره ها رو شست و تمیز کرد و دیگه بعدازظهر شد . 

آشپزخونه ی خونه دو تا پله ی کوچیک می خورد ، که ورودی آشپزخونه از یه سمت سرتاسر پنجره داشت به پاسیو . آقاهه شیشه ها رو در آورده بود و تو حمام شیشه ها رو شسته بود و خشک  و آماده کرده بود . 

عالیه غذای بچه ها رو زودتر داده بود ، وقتی آقاهه می خواست پنجره ها رو جا بیندازه عالیه ناهار رو آماده کرد و هر چی آقاهه اصرار کرد بذار کارم رو تموم کنم بعد غذا بخورم ، عالیه گفت نه بیا بخور یخ می کنه ما هم یه کم بشینیم استراحت کنیم بعد از غذا پنجره ها رو بذار سر جاش . 

وقتی عالیه و سعید و آقاهه نشستند به غذا خوردن ، در فاصله دو سه متری اونها ، دختر کوچولو اومد که بره آشپزخونه و به عادت همیشه که بخاطر تعادل نداشتن وقتی می خواست از همون دو تا پله کوچولو بالا بره دستش رو به پنجره تکیه می داد ، این بار هم به سمت پنجره مایل شد و جلوی چشم پدر و مادرش از طبقه چهارم پرت شد پایین . 

سعید هیچوقت نفهمید که چه جوری دوید تا طبقه ی اول و از خونه ی همسایه دختر کوچولوش رو با مغز متلاشی شده بغل گرفت و برای عالیه آورد . 

این اتفاق آنقدررررررررررررررررر شوکه کننده بود که هیچکس نمی تونست برای تسلی حتا یک کلمه حرف بزنه . وقتی پدر و مادرم همون شب برای همدردی به خونه ی دوست خانوادگی مون رفتند و برگشتند لب از لب باز نکردند .

خانم دکتری که صدها نوزاد رو به این دنیا آورده بود و به آغوش مادرانشون بخشیده بود ، شیرین دخترک دو ساله اش رو توی خاک گذاشت .

و من واقعا نمی دونم بعد از اون به عالیه چی گذشت ؟

کمتر از سه سال بعد زلزله ی بم اتفاق افتاد و عالیه تمام اعضای خانواده و فامیل و اقوام و بستگانش رو از دست داد . پدر و مادر و همه ی خواهرها و برادرها و شوهر خواهرها و خانم برادرها و خواهرزاده ها و برادرزاده ها و همه ی کس وکسان عالیه مثل خیلی های دیگه توی اون حادثه از بین رفتند . اون خواهرعالیه که تهران زندگی می کرد با شوهر و بچه هاش برای دیدن خانواده رفته بودند بم  و زیر آوار از بین رفتند . فقط کوچکترین خواهر عالیه که دانشجوی دانشگاه یزد بود و بخاطر امتحان های پایان ترم نتونسته بود به خانواده ملحق بشه ، برای عالیه موند . 

و باز پدر و مادرم برای عرض تسلیت رفتند و برگشتند در حالیکه همه نگران عالیه بودند که زیر بار این مصیبت چه خواهد کرد ؟


تا جایی که من عالیه رو می شناختم ، همیشه زن دانا و عاقل و مقبولی بود اما بعد از اون هر وقت عالیه رو می دیدم با یه سکوتی زندگانی می کرد . سکوتی که از غم نبود ، از اندوه نبود ، از دنیازدگی نبود ، سکوت عالیه از پختگی بود ، عالیه انگار به یه شهودی رسیده بود ، از دنیا کناره نگرفت ، تو غمش غرق نشد ، زندگی کرد اما دیگه زندگی رو می فهمید . عالیه یه حالی بود ، یه حال آروم ، از دغدغه های دنیا  رسته بود . یه حالی بود ، همیشه یه حالی بود . یه حالی که دوست داشتی بیشتر کنارش بشینی و باهاش حرف بزنی ، بیشتر تماشاش کنی ، رفتارش رو با همسرش ، با پسرش ببینی و طعمش رو مثل یه حبه قند بذاری گوشه لپت تا ذره ذره آب بشه .


چند سال بعد توی مطب ، من مریض بودم و عالیه طبیب ، برای چکاپ رفته بودم ، اوایل ازدواجم بود و تازه عروس ، به عالیه گفتم خانم دکتر میشه کاری کرد با دارو  دوقلو باردار بشم ؟ خانم دکتر توضیحاتی داد و بعد پرسید حالا چرا دوقلو ؟ من کم سن و سال و بی تجربه که دنیا برام بازی بود گفتم خب بامزه ان دیگه !!!

اون روز عالیه حرف قشنگی به من زد . نشست پشت میزش و گفت دلاک جان توی این دنیا ما اختیار هیچییییییی رو نداریم ، ما نمی تونیم برای خلقت یه موجود دیگه تصمیم بگیریم ، فقط این آن در اختیار ماست ، نخواه که برای زندگی تصمیم بگیری ، برای همون آنی که داری تصمیم بگیر . 


خیلی وقتها وقتی  اتفاق کوچیکی میفته و من فکر می کنم مصیبتی پیش اومده ، یا به قدرت اختیار و اراده خودم غره میشم و پروژه های عظیمی رو برنامه ریزی می کنم یاد حرف عالیه میفتم و خاموش می شم . یه خاموشی آرام بخش . یاد اینکه عالیه چه جوری دنیا رو به حال خودش رها کرده بود و به سهم خودش دلخوش بود .


چند سال بعد خدا به عالیه و سعید دختر دیگه ای هدیه داد ، نوزادی که از بس زیبا بود اسمش رو گذاشتند " ونوس " ! 

نوشته شده در چهارشنبه 27 بهمن 1395ساعت 11:25 توسط dalak نظرات (18)

قول داده بودم که براتون از چالش بزرگ مهمونی بگم ، اما پیش از اون می باید که یه پیش درآمدی براش بیام که فضای ذهنی من رو درک کنید . 

توی زندگی خانواده ی من ، از اونجایی که رابطه پدر و مادرم هیچوقت با هم صمیمی و دوستانه نبود و تا حدودی مدل رابطه ی این زن و شوهر خصمانه بود و رقابت بر سر قدرت داشتن ، زورگویی و لجبازی تم غالب رابطه شون بود ،  و ما با خانواده پدری تو یه ساختمان زندگی می کردیم ، رابطه مادرم با خانواده پدریم خیلی خوب بود . یعنی یه جورایی مادرم محبتی رو که از پدرم دریغ می کرد ، برای خانواده پدریم خرج می کرد یا شاید به زعم خودش چون می دونست رابطه اش با پدرم دوام و بقایی نداره ، برای دوام بخشیدن به این زندگی از خانواده ی پدرم به عنوان ابزار کمکی استفاده می کرد . 

همیشه هم به ما نصیحت می کرد که با خانواده ی شوهرتون خیلی خوب باشید و خیلی احترام بذارید و حتا اگر بدترین بی احترامی ها رو دیدید شما بی احترامی نکنید به خاطر اینکه اگر یه روزی زندگی تون به مو  رسید این آدمها پشت شما در میان و ازتون دفاع می کنن و شوهرتون بابت بدرفتاری با شما باید به خانواده اش توضیح بده  ( روشی که ثابت شد تو زندگی پدر و مادرم هیچ اثری نکرد !!!)

منظورم اینه که مادر من برای شوهرش احترام قائل نبود ، برای ایجاد صمیمیت و دوستی با شوهرش هیچ قدمی بر نمی داشت اما به پدر و مادر و خواهر و برادرش محبت می کرد ، احترام میذاشت ، با این تصور که اگر یک روزی پدرم لب به شکایت باز کرد خانواده اش بهش یادآوری کنند که ای بابا زن تو به این خوبی ، مهربونی ، گل و بلبلی ، حتما تو کارت مشکل داره که نمی تونی باهاش بسازی ! اما در واقعیت زندگی وقتی کار به اینجا کشید پدرم در برابر خانواده خودش هم عصیان کرد و رفت کاری رو که دوست داشت انجام داد ، بعد از چند صباح هم خب خانواده اش که نمی تونستن طردش کنن ، پدرم رو با خانم جدیدش پذیرفتن ، به موازات این پذیرش به مامانم هم کِرِدیت دادند که اوکی تو هم خوب بودی !!! اینجوری بود که خانواده ی پدریم الان هم با مادرم خیلی خوبند و رفت و آمد دارند و هم با پدرم و خانم جدیدش . پس مادرم به اون نقش بازدارنده ای که انتظار داشت خانواده همسرش براش بازی کنند ، نرسید و  در نهایت دستش خالی موند !!!


حالا دلاکی که من باشم با وجودیکه از همون بچگی هم می دونستم که روش مامانم غلطه ، اما با همه ی این تجربه ها و زندگی ها و شکست ها و ... تو زندگی با آقای خواستگار دقیقا دقیقا دقیقا روش مامانم رو پیاده کرده بودم و خودم کاملا بیخبر بودم . البته من با هدفی که مامانم پیش رفته بود ، پیش نرفته بودم ، ذهنیت من چیز دیگه ای بود اما روشم همون بود . من در تمام مدت 3 سال گذشته ، از وقتی با آقای خواستگار نامزد کردیم ، تصورم این بود که هر قدر با مادر صمیمی تر باشم ، بهش بیشتر رسیدگی کنم ، مسوولیتش رو به عهده بگیرم ، بهش سرویس بدم ، بهش توجه بدم ، بهش نزدیکتر بشم و ... بار آقای خواستگار رو تو زندگی سبک کردم و فکر می کردم با این روش دارم به همسرم کمک می کنم . فکر می کردم خیالش آسوده تر میشه ، از نگرانی اش کم می کنم و در عین حال پایه های زندگی مون محکم تر میشه .

در حالیکه خودم هم از این نوع رابطه دوستانه با مادر لذت می بردم . واقعا از صمیم قلب دوستش داشتم و براش احترام قائل بودم و تو ذهنم هم حتا جایگاه محترمی داشته و داره همیشه اما غافل از اینکه یک روز آقای خواستگار ( که معمولا اعتراض نمی کنه ) اعتراض کرد و من اون روز یک سیلی سهمگین خوردم چرا که دیدم  حرفها و شکایت های آقای خواستگار دقیقا اعتراض هاییه که یک عمر پدرم از زندگیش داشت و از اینکه می دیدم ناخواسته اشتباه مادرم رو تکرار کردم خیلی خجالت کشیدم . 

مفهوم اعتراض آقای خواستگار این بود که من با تو ازدواج نکردم که لله ی مادرم باشی ، من می خوام تو زن من باشی !!!

این اعتراض کاملا به جا بود و این جابجا کردن موقعیت آدم ها و جایگاهشون تو زندگی من و آقای خواستگار اشتباهی بود که من مرتکب شده بودم و باید خودم هم درستش می کردم . راستش دو - سه ماه کلنجار رفتن با خودم و مواجه شدن با طرز فکری که من رو به این گونه از رفتار واداشته  بود طول کشید ، من باید مثل یک غواص به عمق این تفکر فرو می رفتم و ردیابی اش می کردم و ریشه هاش رو درمان می کردم  . 

در واقع من اصل رو ول کرده بودم و حاشیه رو چسبیده بودم . 

الان دیگه متوجه شدم که اگر وقت اضافه ای دارم باید برای خودم و آقای خواستگار صرف بشه ، اگر انرژی مازادی دارم باید صرف زندگی خودمون ، رابطه مون ، صمیمیتمون و تبادل عاطفی بین خودمون دو تا و هماهنگ شدن ما بشه . 

این نکته رو هم ناگفته نذارم که از وقتی رویه ی زندگیم رو تغییر دادم کلی وقت اضافه میارم  و همینطور کلی انرژی و توان اضافه دارم  و از همه مهمترین فضای ذهنی ام از قید و بند مسوولیت ها آزاد شده که این موضوع برای منی که با وجود ژست هایی در مغایرت با مهرطلبی و تایید طلبی اما کماکان تا آخرین قطره ی توانم رو برای دیگران خرج می کردم ، خودش یه معضلی بود . یعنی اینکه با یه خلا مواجه شده بودم ، مواجه شدن با این خلا هم یکی از مراحل گذر طلایی برای من بود . البته که این خلا رو با اهمیت دادن به علایق خودم پر کردم  ، و الان  یه حس رهاشدگی و آزادی دارم . 

خب حالا برسیم به این بعد قضیه که مادر با این رویه ی جدید چه برخوردی کرد ؟

این توضیح رو لازمه براتون بدم که در کیفیت رسیدگی به ایشون ما هیچ کوتاهی ای نکردیم اما در کمیتش چرا . از اونجاییکه با این تغییرات مادر ( به اشتباه ) خودش رو در موقعیتی می دید که گوشه رینگ گیر افتاده و حریف فرضی ( من ِ دلاک ) داره از چپ و راست بهش حمله می کنه در نتیجه واکنش های متناقضی نشون می داد تا بتونه شرایط رو به روال قبل برگردونه ، تهاجم و مظلوم نمایی و بی اعتنایی و جبهه گیری و  ... خلاصه هر ترفندی رو بکار برد اما وقتی مقاومت من و آقای خواستگار رو دید به ناچار تسلیم شد و پذیرفت .

حالا چرا اون مهمونی برای من یه چالش بزرگ بود ؟ به این دلیل که بعد از این دوران تحول ساختاری برای اولین بار قرار بود مادر بیاد خونه ی ما ! و من دیگه نمی بایست مثل قبل رفتاری رو می کردم که انگار رسالت من مدیریت رفاه ایشونه !!! در عین حال باید با رفتار محترمانه ایشون رو متوجه می کردم که بدون اینکه اتفاق خاصی بیفته دیگه روال قبلی ورافتاده که خونه ی ما  محلی برای اقامت و استراحت باشه . خب رعایت همه ی این موارد ، اعمال کردن حد و مرزهای تازه تعریف شده ، و وادار کردن کسی که دوست نداره قوانین جدید رو بپذیره به اجرای قوانین بدون اینکه مستقیما راجع بهش گفتگو بشه و خدای نکرده نوک سوزنی بی احترامی بین ما بوجود بیاد کار بسیار دشواری بود . اون هم در حضور 10 تا آدمی که برای اولین بار میان خونه ات و قاعدتا همه چیز به وضوح و شفافیت زیر نظر گرفته میشه ...

و باز دلاکی که من باشم از پس این مهم بر اومدم و موفق شدم یه قدم برای جبران مافات بردارم . چه جوری ؟


رمز موفقیت این بود : احترام بی نهایت زیاد !




پی نوشت : خیلی دوستتون داشتم که این چیزها رو بهتون گفتم ها . 


نوشته شده در چهارشنبه 6 بهمن 1395ساعت 12:31 توسط dalak نظرات (28)

  1    2    3    4    5    ...    18  >>

 Design By : Pichak