X
تبلیغات
الی گشت
رایتل

حموم ِ زنونه

شعبه ی جدید حموم ِ زنونه

پیش از این گفتم براتون که دلیل ننوشتنم اینه که فکر می کنم روتین زندگیم ، اینکه میام سرکار ، به کارهای خونه رسیدگی می کنم ، ورزش می کنم ، وزن کم می کنم ، آخر هفته ها مهمونی میرم و چند وقت یه بار هم محض خالی نبودن عریضه با آقای خواستگار یه دعوا و بگو مگو می کنم  خیلی نکته ی  جالبی برای نوشتن و خوندن نداره

اگه نکته ی جالبی هم باشه که تو اینستاگرام باهاتون به اشتراک می ذارم و شماهم مثل همیشه با لطف و محبتتون من رو شرمنده می کنید .

اما از اون جایی که چند تا از دوستان ابراز لطف کردن نسبت به پست های وبلاگ و خودم هم اگر واقعا مساله ای به ذهنم سودمند باشه بسیار مشتاقم تا با شما درمیون بذارم بنابراین دوست دارم یه برش دیگه از زندگی خودم رو براتون روایت کنم در رابطه با اینکه با اتفاق های استرس زا و پر تنش زندگی چه برخوردهایی میشه کرد و چه برخوردی درست تره ...

اگه یادتون مونده باشه 8 سال پیش پدر من ازدواج مجدد کرد و مادرم بدون اینکه طلاق رسمی بگیره تصمیم گرفت از اون خونه بیرون بیاد و با خواهرم که اون زمان مجرد بود با هم زندگی کنند . طبق عادت ناپسندی که مردم ما دارن ، مادر من هم تو این شرایط فرافکنی در پیش گرفت و همه ی تقصیرها رو  به گردن پدرم انداخت و اون زنیکه ی فلان فلان شده که آشیونه ی اینها رو خراب کرد !!! و مظلوم نمایی ها کرد و برای خودش یار جمع کرد

قوی ترین یاری که پرورش داد خواهرم بود . با شستشوی مغزی واقعیت ها رو پنهان کرد و خطاهای خودش رو کوچیک و خطاهای پدرم رو بزرگ جلوه داد و از اینکه دیگران مثل کبک زندگی کردنش رو باور کنن لذت می برد . 

روش من توی زندگی حتا در مواجهه با طلاق و شکست خودم این بوده و هست که انصاف باید رعایت بشه ، همیشه خطاهای خودم رو پذیرفتم و بهشون اعتراف کردم و نهایت سعیم رو کردم که برطرف بشن . همیشه گفتم که بین من و همسر سابقم عشقی وجود نداشت اما احترام فوق العاده ای براش قائلم . به ندرت ممکنه که کسی بدگویی ایشون رو از من شنیده باشه . 

در مورد زندگی پدر و مادرم هم همیشه در مقام قضاوت عملکرد هر دو رو منصفانه قضاوت کردم . تعصبی نسبت به اینکه روش مادر من در شوهرداری  اشتباه بوده ندارم یا اینکه پدرم برای لجبازی با مادر ، زندگی همه ی ما رو به بازی گرفت ...

اما داستان برای خواهرم به این راحتی نبود ، خواهرم هیچوقت نخواست این ماجرا رو برای خودش هضم کنه و با کلیشه های ذهنی تار عنکبوت بسته ی مامانم به داستان نگاه می کرد و هر بار اسمی از اون خانم می اومد شروع به فحاشی و تهدید و نسبت دادن صفت های ناجور و ... می کرد ، عصبی می شد ، رگ های شقیقه اش می زنه بیرون ، سرخ میشه ، دستهاش می لرزه ، اون دختر شلوغ و شیطون و شیرین ناگهان به پلنگ زخم خورده ای )تبدیل میشه و مادرم از این برخورد کیفور میشه که بچه ام پشت منه !!!( چه بازی های کثیفی که ما با اطرافیانمون می کنیم 

به هر حال  ما ( من و مادر و خواهرم ) هرگز با این خانم روبرو نشدیم اما خانواده ی پدریم بعد از مدتی که پدرم و همسر جدیدش رو طرد کردند ، به مرور زمان همه چیز براشون حل شد و اونها رو پذیرفتند و روابط از سر گرفته شد و رفت و آمدها ادامه پیدا کرد . خانواده ی پدری تو این سالها هم کمابیش با ما رفت و آمدشون رو حفظ کردند و هم با اونوریا .

خب این شکل رابطه ارتباط پدرم رو با ما تحت تاثیر قرار می داد و کمتر می کرد کمااینکه اگر پدرم چند ماه یکبار می خواست به خونه ی من یا خواهرم بیاد می بایست که تداخلی با برنامه های زندگی خودش نمی داشت یا معدود دفعاتی که ما به خونه ی پدرم رفتیم ، می بایست با اون خانم هماهنگ می شد که دو سه روز بره پیش خانواده اش بمونه تا با ما روبرو نشه و این رویه رابطه ما رو با پدر خیلی محدود می کرد و این برای پدر که به قول خودش آرزو داشت بچه ها در خونه اش رو بزنن سخت تر بود . 

این پیش ذهنیت رو داشته باشید تا اینکه خبر رسید که دختر عمه ی دوست داشتنی من یکماه دیگه عروسیشه و حاضر باشید و شهر رو خبر کنید .

اولش خواهرم با ذوق و شوق این خبر رو داد و حالا من چی بپوشم و باید برم لباس بخرم و این حرفا ... چند روز بعد زنگ زد که دلاک میگم اگه اون زنه بیاد عروسی چی ؟ گفتم اگه بیاد نداره . حقشه که بیاد . به عنوان شریک زندگی بابا دعوتش می کنن و اون هم باید بیاد و میاد ! اینو که گفتم خواهرم فریادش به آسمون رفت که بابا حق نداره اون رو با خودش بیاره ، من الان به بابا زنگ می زنم که نباید اون رو با خودت بیاری و اگه اون رو بیاری من فلان می کنم و بیسار می کنم .

بهش گفتم این کار رو نکن . به بابا زنگ نزن ، اعصاب اونو خرد نکن ، تو اگه دلت نمیخواد با اون روبرو بشی نیا . عمه  ی ما چند سال سر سفره ی این زن نشسته حالا نمی تونه عروسی دخترش دعوتش نکنه که ، به عمه ها و عموها و برادرهای ما چه ربطی داره که ما با کی مشکل داریم یا نداریم .

چند روز بعد شنیدم که به بابا زنگ زده  ( اون  هم در شرایطی که بابا چند روز بعدش برای آنژیوگرافی وقت داشت که ششمین استند رو تو رگ های قلبش کار بذارن چون رگی که قبلا گرفتگی داشت و استند گذاشته بودن از یه نقطه ی دیگه دچار گرفتگی شده بود و اگر توی کمیسیون پزشکی تشخیص داده می شد که رگ تحمل استند دوم رو نداره ناچار به عمل قلب باز بود ) و بنا کرده بود با فریاد خاطرات 8 سال گذشته رو برای بابا یادآوری کردن ، که این زن ما رو آواره کرد ، زندگی من رو خراب کرد ، من اگر هر جا ببینمش یه چاقو می کنم تو شکمش ، با ماشین از روش رد میشم ، به آینده ی خودم و همسرم هم فکر نمی کنم می کشمش بعدش میرم زندان می مونم و خیلی حرفهای زشت و اعصاب خرد کن دیگه ... بابا هم هیچی در جوابش نگفته بوده و فقط گوش کرده بوده .

دود از گوشهام بیرون زد ... به خواهرم گفتم تو واقعا تو خلوت خودت به این چیزهایی که گفتی فکر می کنی ؟ زد زیر گریه که من هر شب قبل از خواب به این فکر می کنم که چطور می تونم این زن رو از روی زمین بردارم . 

خواهرک بیگناه من ... اجازه داد با مهلک ترین سم زندگیش رو سمپاشی کنن و اون هم 8 سال اون سم رو نفس کشیده بود . این همه سال بالای چوبه ی دار ، حلقه دار به گردن ایستاده بود تا یکی بیاد چارپایه رو از زیر پاش بکشه بیرون . حالم بد بود ، احساس خفگی می کردم . درک آدمیزاد هیچ ارتباطی با میزان سواد و تحصیلات نداره ، خواهر من تو بهترین دانشگاه ایران با بالاترین نمره ها و امتیازها درس خونده ، در شرف گرفتن مدرک دکتراست ، مترجمه ، محققه ، با آدمهای فرهیخته و تراز اول های  علمی رشته ی خودش همنشینه ، دانشگاه های اروپایی و کانادایی برای تحقیقات علمی ای که انجام داده و مقالاتی که نوشته می خواهنش اما این آدم پس زده ی معده اش رو تو دهنش نگه داشته و حاضر نیست دهنش رو باز کنه تا بریزه بیرون ، دهنش رو محکم قفل کرده چون احساس می کنه با این کارش داره زحمتهای مادرش رو جبران می کنه ، سختی هایی که مادرش کشیده رو جبران می کنه ، نمی خواد مادرش حس رهاشدگی داشته باشه ...

قضیه ی تلفن خواهرم و صحبت هایی که کرده بود مثل بمب تو خانواده پدری منفجر شد .

یک هفته ی بعد پدرم به دختر کوچیکش زنگ میزنه و میگه من عروسی نمیرم ، شما برید عروسی ، دیگه تو سن و سال من عروسی رفتن لذتی نداره شما جوونید برید بهتون خوش بگذره . 

خواهرک به من زنگ زد زیرپوستی خوشحال بود که حریف رو از میدون به در کرده  . بهش گفتم می دونی چی کار کردی ؟ یه گندی رو که چند سال پیش به بار اومده بود و خاک ریخته بودن روش و همه فراموشش کرده بودن رو از زیر خاک درآوردی گرفتی جلوی دماغ یکی یکی دوروبری ها و میگی بو کنید ببینید چقدر بد بو بود ! همه این داستان رو فراموش کرده بودن و شرایط جدید رو پذیرفته بودن ، شاید یه آدمهایی که بعد از این اتفاق وارد خانواده شدن ( از همه مهمتر آقای خواستگار و آقای باجیناق ) باور کرده بودن که زندگی ما از روز اول همین شکلی بوده که اونها دیدن ،  اما تو چوب رو برداشتی فاضلاب رو هی هم زدی ، تا بالاخره کثافتش اول روی صورت خودمون و بعد هم روی صورت بقیه بپاشه . و حالا خوشحالی ؟ فرض کنیم که تو این عروسی این خانم نیومد عروسی های بعدی چی کار می کنی ؟ دور از جون یکی از فامیل فوت کنه چی کار می کنی ؟ تا کجا می خوای ادامه بدی ؟ اگه بابا بعد از شنیدن حرفهای تو دور از جون سکته می کرد و تموم می کرد تو تا آخر عمرت چه توضیحی به وجدانت میدادی ؟ تو باید بری پیش روانپزشک مشکلت رو  اساسی حل کنی  ، اینکه پدر ما دلش بخواد با کی زندگی کنه چیزی نیست که به ما مربوط باشه ...


وقتی با مامان راجع به این موضوع حرف می زدم گفت : خب دروغ نگفته که !!!



من به بابا زنگ زدم ، بهش گفتم اگر قرار باشه هیچکس به اون عروسی نره شما باید برید ، بزرگتر این فامیل شمایید و بخاطر اعتبار عروس و خواهرتون باید برید به این عروسی و هر کسی که با شما زندگی می کنه و دعوتش کردن باید همراهتون باشه . بقیه اگر چیزی اذیتشون می کنه می تونن که نیان ، بابا با بغض برام تعریف کرد که خواهرک بهش چی گفته ، داشت برام توضیح می داد که مادر شما هیچوقت منو نمی خواست ، من اگر با این آدم هم ازدوج نمی کردم با یکی دیگه ازدواج می کردم ، اگر هیچکس رو پیدا نمی کردم ، سر به بیابون میذاشتم ولی تو سن 60 سالگی دیگه نمی تونستم بی اعتنایی و بی محلی مادر شما رو تحمل کنم . حرفهاش رو گوش کردم . بهش گفتم نظرم اینه که الان دیگه وقت دنبال مقصر گشتن نیست ، هر چی بوده گذشته و مهم اینه که پدر و مادر من بدون همدیگه و به دور از همدیگه آرامش دارن و سلامتند . به بابا گفتم ببین بابا برای خود من هم پذیرش این داستان راحت نیست ، برای من هم آسون نیست  جایی باشم که اون خانم کنار شما نشسته ، صادقانه هم بخوام بگم من راحت ترم که شما نیایید ما بریم یه شب بزنیم و برقصیم و خوش بگذرونیم با خیال راحت ، اما کار درست این نیست کار درست اینه که شما اونجا باشی  حالا میزبان به من احترام گذاشته من رو دعوت کرده اگر من ادب دارم با وجود این شرایط دو ساعت آخر مجلس میام تو برنامه شون شرکت می کنم  

هدیه ام رو میدم  و بر می گردم اگر هم ادب ندارم میگم چون فلانی  هست ما نمیاییم 

 


ادامه دارد 

نوشته شده در سه‌شنبه 6 مهر 1395ساعت 12:30 توسط dalak نظرات (0)

خواهرم با دوستهاش مهمونی  بودن ، بحث از مشکلات و حاشیه های ارتباط با خانواده ی همسر بوده و طبق معمول هر کدوم از دخترها دل پردردی داشتن ، در خلال بحث داغ دخترها و گله و شکایتها خواهر یه خط در میون می گفته دلاک ما تو این موقعیت این کار رو می کنه ، دلاک ما اینو میگه و ... تا اینکه یکی از دخترها ( که دوست خانوادگی ما هم محسوب میشه و در جریان تمام فراز و نشیب های خانواده های همدیگه هستیم ) بر میگرده به خواهر میگه خب عزیزم تو این شانس رو داشتی که خواهرت یه بار طلاق گرفته !!! حالا تجربیاتش رو به تو یاد میده و تو سیاست هات رو از اون یاد می گیری ولی ما چی ؟ ما همه مامان هامون ساده و بی سیاست بودن از کی می خواستیم این چیزها رو یاد بگیریم ؟

قاعدتا با شنیدن این حرف باید ناراحت می شدم اما از شما چه پنهون ذوق کردم ! ذوق کردم که چقدر سعادت داشتم که اشتباه های بزرگ زندگی من چراغ راه اطرافیانم شده . ذوق کردم که انگ طلاق نه تنها  از من یه موجود مفلوک نساخت  بلکه نقطه ی عطف و اهرم قدرت زندگی من شد . 


صد البته که لطف و عنایت خدا همیشه راه رو برام هموار کرده و می کنه .

نوشته شده در یکشنبه 4 مهر 1395ساعت 08:39 توسط dalak نظرات (16)

دلیل کمرنگ بودنم فقط و فقط اینه که احساس می کنم  این روزها زندگیم یه روتین ثابت و تکراری داره که اگرچه این تکراری بودنش  برای خودم دلچسبه ، شاید لزوما برای شما جذاب نباشه . 

میام شرکت ، دو روز در هفته بعد از شرکت  میرم کلاس پیلاتس ، دو روز دیگه ی هفته هم تو تایم کاری میرم باشگاه نزدیک شرکت با دستگاه کار می کنم و بدین ترتیب کلا یه خستگی و بی خوابی و کوفتگی ام که یه دلاک بهش آویزونه . 

در راستای اینکه از ماه پیش تصمیم گرفتم برای رشد روحی خودم سرمایه گذاری کنم و هر ماه بودجه ای رو برای خرید کتاب ، تماشای تیاتر ، بلیط سینما ، سی دی موسیقی ، همایش ها و کلاس های روانشناسی و ... کنار بذارم ، یه روز صبح توی اتوبان روی بیلبورد تبلیغ کنسرت همای رو دیدم و قلبم پر از ستاره شد . 8 صبح که رسیدم شرکت یه بلیط برای خودم خریدم ! گفتم آقای  خواستگار اومد اومد ، نیومد خودم میرم . 10 صبح که آقای خواستگار زنگ زد گفتم پنج شنبه کنسرته برات بلیط بگیرم ؟ من من کرد و گفت نمی دونم چی بگم . گفتم من برای خودم گرفتم بلیط ها هم خیلی زود تموم میشه اگه دلت خواست بهم خبر بده . آقای خواستگار هم گفت آره تو برو و من احتمالا کار دارم نمیرسم بیام و این حرفا . 

من هم شونه هام رو انداختم بالا ، می خواستم به خودم ثابت کنم که علیرغم وابستگی شدیدم به آقای خواستگار ، دلخوشی های من وابسته به آقای خواستگار نیست . باید بتونم به تنهایی از زندگیم لذت ببرم نه اینکه در انتظار اینکه آقای خواستگار سرش خلوت بشه ، یا اوضاع کارش مرتب بشه روزهای عمرم رو تباه کنم بنابراین حتا با وجود اینکه جمعه ناهار مهمون داشتم ، پنج شنبه شب رفتم کنسرت ، اگر چه جای آقای خواستگار خیلی خالی بود اما سعی کردم نبودنش روی لذتی که قراره ببرم سایه نندازه و ننداخت ! تمام مدت غرق لذت و غرور و افتخار بودم .

جمعه ناهار قرار بود خانواده آقای خواستگار بعد از چند ماه بیان خونه مون و مادر چند روز پیشمون بمونه . برای ناهار آبگوشت پختم و اتفاقا خیلی هم خوششون اومد و حال کردن . بعد از ناهار بر خلاف همیشه که بر اساس الگوی تربیتی مامانم میزبان در طول حضور مهمون باید دست به سینه در خدمت مهمون باشه ، بعدازظهر که همه رفتن چرت بزنن ، من هم بدون عذاب وجدان و با خاطری آسوده رفتم خوابیدم و چنان خواب عمیقی رفتم که حدود دو ساعتی خوابم برد . وسط خواب هم هر غلتی که می خوردم سعی می کردم اهمیتی ندم که مهمون تو خونه نشسته ، چون قرار بود شب هم شام برداریم بریم بیرون ، بنابراین به این سوخت گیری نیاز داشتم . خلاصه که اون خواب آسوده ای که بر خلاف تربیت و الگوهای ذهنیم کردم خیلی مزه داد . بعد هم جمع و جور کردیم و بار و بندیل جمع کردم و زدیم بیرون  .

ساعت یک نصفه شب هلاک از خستگی با مادر برگشتیم خونه . شنبه من کلاس ورزش داشتم ، باز مثل همیشه باورهای ذهنیم می گفت که وقتی مادر خونه ی ماست ادب و احترام حکم می کنه که من همه ی برنامه هام رو کنسل کنم و پیشش بمونم اما این بار رفتم کلاس . این حرکت چند تا دلیل داشت که من از قبل کلی زحمت کشیده بودم تا خودم رو توجیه کنم که دارم کار درستی می کنم 

مهمترینش این بود که می خواستم مادر چهره ی واقعی زندگی من رو ببینه ، قبلا وقتهایی که مادر خونه ی ما بود من همه ی برنامه هام رو کنسل می کردم و یکراست از شرکت می رفتم خونه و می نشستم تنگ دلش و با هم گپ می زدیم ، می گفتیم و می خندیدیم ، و آقای خواستگار می اومد و شام می خوردیم و تلویزیون می دیدیم و هر کس خوابش می گرفت شب به خیر می گفت و می رفت می خوابید . اما این روال واقعی زندگی ما نبود و نیست . بنابراین وقتی آخر هفته ها مادر زنگ میزد که یک روز کامل بیایید اینجا و من توضیح می دادم که من واقعا خسته ام یا تو خونه کار دارم ،  مادر تعجب می کرد که چرا این میگه من خسته ام ؟ من که تو خونه ی اینا بودم دیدم که یکراست میاد خونه و استراحت می کنه . البته هرگز چیزی به زبون نیاورده اما من متوجه میشم که انتظار داره یا دوست داره ما پنج شنبه و جمعه رو اونجا باشیم یا لذت می بره اگر ما شب بمونیم . یا یه وقتهایی که جمعه از صبح اونجا هستیم و دیگه حدود ساعت 9 و 10 شب من میگم بریم که فردا باید بریم سرکار شاید مادر تو دلش ناراضیه و همیشه این حس رو ازش می گیرم که هنوز از بودن ما سیر نشده یا نیاز به توجه و محبتش ارضا نشده ، شاید این تصور رو داره که می تونم وقت بیشتری براش بذارم و نمی ذارم !!!و البته که مقصر من بودم چون تظاهر به چیزی می کردم که نبودم ، بنابراین لازم دیدم که مادر ببینه من واقعا صبح که از خونه میزنم بیرون چه ساعتی بر می گردم و با چه حالی یا بهتره بگم با چه بیحالی ای !!!




تا اینجای پست تاریخ گذشته است و نمی دونم چه تاریخی نوشته بودم و پابلیش نکرده بودم ...

شاید بعد از نوشتن پست قبل به این نتیجه رسیدم که به خواب بیش از هر چیزی نیاز دارم . روال زندگی ما اینطوریه که آقای خواستگار حدود ساعت 8 شب میاد خونه و من ساعت 12 شب بیهوشم از خواب و میرم می خوابم ، آقای خواستگار هم یه کم تلویزیون می بینه و به جبران ضیق وقت طول روز ، یه کم میوه و شیر میخوره و شیر و خرماش رو می خوره و حدود ساعت 2 میاد می خوابه . این جوریه که ما در شبانه روز فقط 4 ساعت با همیم ، از طرفی من 6:15 بیدار میشم و آقای خواستگار معمولا تا 9 می خوابه . در مجموع چون تایم با هم بودنمون خیلی کوتاهه و نصف همین 4 ساعت رو هم من تو آشپزخونه دارم میز رو آماده می کنم و شام می خوریم و بعد میز رو جمع می کنیم بعبارت ساده ترش ما فقط دو ساعت وقت داریم که ور دل هم بشینیم ! خب برای همینه که دلم نمیاد زود برم بخوابم و در منتیجه همیشه ی خدا من خواب آلود و خسته و بی حوصله ام . 

یه روز به این نتیجه رسیدم که از این دلاک خسته ، خسته شدم ! 

به مدت یک هفته کلاس هام رو کنسل کردم و بعدازظهرها خوابیدم ، هر چند ساعت که دلم خواست ... شبها هم سر ساعت 11 می رفتم تو رختخواب حتا اگر خوابم نمی برد !

الان اوضاع جسمی ام خیلی بهتره . از پست قبل که ناله کرده بودم از اضافه وزنم 1450 کیلو کم کردم و دور شکمم هم 6 سانت کوچیک شده که کلی به این تغییرات افتخار می کنم . تقریبا شب ها شام نمی خورم ، میوه ی فراوون و سالاد و ماست خیار با چاشنی های دلخواهم رو جایگزین شام کردم . 

قند و شکر رو بطرز باور نکردنی ای کم کردم ، به همین دلیل عطشی که برای چایی خوردن داشتم هم زایل شده ، نسکافه رو کلا ترک کردم ( زنده باشی پهلوان ! ) به جاش چای سبز با خرما رو جایگزین کردم . مدت دو ماهه که هیچ نوع شیرینی جاتی از در خونه ی ما تو نیومده . چند روز پیش آقای خواستگار میگه قسی القلب آنقدر نذاشتی شیرینی بخرم دیشب خواب دیدم شیرینی تر می خورم !!!


یه مثال بزنم اراده ی فولادین رو ببینین : پریشب تولد باباجونم بود . برای یه مراسمی بابا اومده بود تهران و بعدش با خواهرم اینا اومدن خونه ی ما و یه لوبیا پلوی خیلی لذیذ و چرب و چیلی براشون پختم . 

سر شام فقط و فقط دو قاشق غذا خوردم و به هیچ عنوان لب به کیک کاکائویی هم نزدم !!! ایطو دلاکهایی هستیم ما !


راستی یه نکته ای بر خلاف اونچه که برای ترویج و تبلیغ غذای ناسالم تو مغز ما کردن که غذاهای سالم خوشمزه نیستن ، باید بگم کلی غذای سالم بسیار لذیذ وجود داره .


تابستون فرصت خوبیه برای اینکه میوه های متنوع نوش جان کنیم و زدگی ها و خراب شده هاش رو هم به صورتتون بمالیم. خودمون رو به نوشیدن آب عادت بدیم ، از لیمو ترش تازه غافل نشیم ، خلاصه اینکه از موهبتی که خدا بهمون بخشیده لذت ببریم . 

حال خودمون رو خوب کنیم و هوای خودمون رو داشته باشیم . زنده باشیم و زندگی کنیم . کاری هم به کار بقیه نداشته باشیم !!!



پی نوشت : من از هیچ مدل رژیمی پیروی نمی کنم ، بر اساس فرمت زندگی خودم سبک غذا خوردن به روش گودزیلا رو تغییر دادم . پیش از این یکریز گرسنه بودم ولی الان واقعا حریص به خوردن نیستم اصلا خودم خجالت می کشیدم که مثل قحطی زده ها به غذا حمله می کردم در حالیکه دو ساعت قبلش مفصل خورده بودم . 





                                                                                            والسلام 

 

نوشته شده در سه‌شنبه 9 شهریور 1395ساعت 11:40 توسط dalak نظرات (16)

نمی دونم چرا پست قبل باعث شد فکر کنید که خیلی حالم بده ؟! در حالیکه به اعتقاد خودم فقط توصیف یک بغض گذرا بود . اون اتفاق افتاد دردناک هم بود ولی ما سفر بودیم دقیقا از فرداش با همسفرهامون گفتیم و خندیدیم و برگشتیم تهران و یک روز هم اینجا با هم بودیم و مهمون هامون رفتند شهر خودشون و ما زندگی رو از سر گرفتیم . 

فرشته های مهربون من خوبم به مولا ! اگه گفتم باید دوباره خودم رو پیدا کنم هم به این دلیل بود که چندین ماه نتونسته بودم به کارهایی که دوست دارم یا اساسا به خودم برسم و این باعث شده بود رشته ی کارها از دستم در بره و به تبع اتفاقی که افتاده بود از لحاظ روحی هم افت کرده بودم و در نتیجه اعتماد به نفسم افتاده بود ته چاه و دلوی می بایست و از این صوبتا ...

جونم براتون بگه که از دی و بهمن سال گذشته تا بدین لحظه من 8-7 کیلو وزن اضافه کردم . حدود سه ماه پیش از بارداری که شروع کردم به تقویت و چیزهای مقوی خوردن و پرخوری و ... در طول دوران بارداری هم از اونجاییکه هیچ رقمه ویار نداشتم همه چیز خوردیم و عجیب هم مزه می داد . ثانیه به ثانیه هم گرسنه بودم و با وجودیکه قبل از خواب یه چیزی می خوردم باز هم نصفه شب از دل ضعفه بیدار می شدم و می رفتم سر وقت یخچال . نمی تونم بگم روزی چند تا بستنی می خوردم ( یادتونه که چقدر گرمایی شده بودم ؟ ) بعد از اون هم که دیگه قابلمه قابلمه کاچی و عسل و پسته و ... خلاصه بنا به این دلایل کاملا منطقی و بدون میل و اراده ی خودم !!! چشم باز کردم دیدم یه توپ قلقلی تو آینه جلو روم وا می ایسته ! 

از اونجاییکه هیچکس هیبت جدید ما رو باور نمی کرد و همیشه همه می گفتن تو استعداد چاقی نداری بابا ، ناگهان چنان استعدادی از خودمون بروز دادیم که ملت انگشت به دهن موندن  . خولاصه از سفر که برگشتم دیدم این جوری نمیشه که من خواسته باشم از یه کمد لباس سایز 36 چشم بپوشم و با سایز 40 کنار بیام . بنابراین تحرک پیشه کرده و دل به کلاس پیلاتس بستیم . یه فقره پیاده روی و نرمش صبحگاهی هم چاشنی روتین زندگی کردیم و قسمت دردناک و سوزناک زندگانی من که همانا رژیم بود هم به برنامه اضافه شد . در این جا باید اعتراف کنم که در تمااااااام عمری که از خدا گرفتم نمی دونستم رژیم چیه . کی فکرش رو می کرد دلاک یه روز مجبور بشه غذا کم بخوره از ترس اضافه وزن یا هی حواسش به محتویات بشقابش باشه ، یا حالا که عادت کردم به پرخوری با یه کاسه سالاد خودم رو گول بزنم و سر گشنه بذارم زمین ؟؟؟ 

خلاصه که درد هجری کشیده ام که مپرس !

تو این مدت کوتاهی که رجیم گرفتم خب شبها که خیلی سبک غذا می خورم بنابراین برای وعده ی صبحانه و ناهار خیلی گرسنه ام . یه شب بعد از اینکه آقای خواستگار شامش رو خورد ظرف غذام رو بهش دادم و گفتم برای ناهارم غذا بکش ولی کم بکش . آقای خواستگار هم غذا رو کشید و ظرف رو گذاشت تو یخچال و فردا صبح هم من ظرف رو برداشتم و اومدم . وقت ناهار شد ، غذا رو گرم کردم و وقتی کاملا گرسنه و با اشتها نشستم به خوردن ، در ظرف رو باز کردم دیدم در اون اعمااااااق ظرف غذا به ارتفاع نیم میلیمتر غذا وجود داره . در ظرف رو گذاشتم و شماره ی آقای خواستگار رو گرفتم . تا گوشی رو برداشت و گفت سلام گفتم آخه بی رحم ، بی انصاف من گفتم کم بکش نگفتم که یه قاشق اشانتیون غذا بریز تو ظرف من . من که شام نمی خورم دلم به ناهار خوشه ، الان من چی بخورم ؟  من اینو تو چشمم بریزم یا تو گلوم ؟ اون ور خط هم آقای خواستگار غش کرده بود و کبود شده بود از خنده و داشتن آب قند بهش می دادن و شونه هاش رو می مالیدن  . 

از عوارض دیگه ی ورزش کردن یه آدم هرگز ورزش نکرده ی عضله و ماهیچه به مثابه چوب شور هم اینه که کانهو پلنگ صورتی روی خط افقی زندگی می کنم ، تمام تنم هم درد می کنه و همون اندک زمانی هم که برای انجام کارهای خونه دارم به در کردن خستگی های مفرطم میگذره ، باشد که آخر هفته کسی ما رو دعوت نکنه و فرصت کنیم بخوابیم و به زندگی سر و سامون بدیم . 


__ کامنت هایی که تک تکشون رو با عشق برام نوشتید هنوز تایید نشدن ، خیلی شرمنده ام . از من ناامید نشید تو رو خدا .


نوشته شده در چهارشنبه 13 مرداد 1395ساعت 14:01 توسط dalak نظرات (19)

گفته بودم که قرار بود چند تا از دوستهامون بیان تهران بمونن و با هم بریم مشهد و برگردیم . 


تو مشهد ، یه روز غروب ، برنامه مون این بود که دوستهامون برن حرم که نماز جماعت بخونن بعد برگردن هتل آماده بشیم شام بریم بیرون و گردش و اینا . آقای خواستگار که شب قبل تا صبح حرم مونده بود و خسته و بیخواب بود ، گفت من نمیام تا شما برید و برگردین می خوابم . من هم موندم هتل ، یه کم کتاب خوندم ، یه نسکافه خوردم و بزک دوزک کردم و وقتی دیدم برگشتن اینا طول کشید و حوصله ام هم سر رفت و دلم هم نمیاد آقای خواستگار رو بیدار شدم ، گفتم برم همین دور و بر هتل یه کم قدم بزنم تا اینا برسن و برن آماده بشن من هم تنگ غروبی کز نکرده باشم تو هتل . این بود که مانتوم رو پوشیدم و زدم بیرون .

یه دنیا فکر و خیال تو ذهنم بود و داشتم قدم می زدم و از جلوی مغازه ها بی توجه رد می شدم . ناگهان  آقایی که جلوی در یه مغازه عابرین رو دعوت به داخل می کرد با دیدن من برگشت گفت " مادر مهربون بفرما داخل ! "

من گیج و منگ برگشتم به سمت مغازه ای که جلوش ایستاده شده بودم  و مردی که منو " مادر مهربون " خطاب کرده بود . نگاه متحیرم روی لباس های نوزادی دخترونه و پسرونه ای که از در و دیوار آویزون شده بود ، روی خرس هایی که روی لباس های سایز نوزادی دوخته شده بودن ، روی کلاه پسرونه ی سورمه ای که به سرهمی اش وصل شده بود ، روی عروسک هایی که لباس نوزادی تنشون کرده بودن می گشت و می گشت ...

من اینجا چی کار می کنم ؟ مادر مهربون ؟ چرا من ؟ من کجام مادر مهربونه ؟ من کجا مادرم ؟ پس بچه ام کو ؟ بچه ام چی شد ؟ کجا رفت ؟ چرا رفت ؟ این لباس ها چی میگن ؟ به چه درد من می خورن ؟ 

و صاعقه ای که بر من زد . تا در کوچه و خیابان های شهری غریب چون ابری ببارم و ببارم . گویی اشک ها را سدی بند آورده بود تا به این نقطه برسند و بعد سد بشکند و اشک ها سیلی در هم کوبنده شوند .

هوا تاریک شده بود و من همچنان با قدم های تند در خیابان های ناشناس راه می رفتم و صورتم خیس از اشک بود و نمی تونستم حتا جواب تلفن های پیاپی آقای خواستگار  رو بدم و پای برگشتن به هتل با اون حال خراب رو هم نداشتم .

همون لحظه با صدای اون مرد انگار سیلی ای به گوشم خورد که تا همین لحظه شوکش برطرف نشده .


دقت بفرمایید نوشت  : مشکل من الان تو زندگی بچه نداشتن نیست . غمگین نیستم ، دلمرده نیستم ، نک و نال نمی کنم فقط سرگردونم همین . 

شاید باید یه بار دیگه تمام کتابهای روانشناسی ای رو که خوندم بکشم بیرون و از ب بسم الله شروع کنم ، شاید باید جزوه های خودشناسی ام رو دوباره مرور کنم ، شاید باید برم تو غار تنهایی خودم ، شاید به چله نشینی نیاز دارم . به هر حال قشنگی زندگی به همین دوباره به سر خط برگشتن هاشه . فرو ریختن همه ی اون بناییه که با افتخار گمان می کردی که از بتن ساختی اش اما به نسیمی فرو می ریزه و تو می مونی و معماری دوباره ، مصالحی بهتر می بایدت .

خودم رو ، باورهام رو ، داشته هام رو ، ایمانم رو با لودر کوبیدم ، آنقدر با لودر از روی خودم رد شدم تا هیچی باقی نمونه ، تا مطمئن باشم فقط پودر دلاک باقی مونده و بس . حالا آستین هام رو زدم بالا تا دوباره بسازم . انگار خیلی وقت بود که خودم رو نمی دیدم حالا میخوام دوباره خودم رو ببینم .

نوشته شده در چهارشنبه 30 تیر 1395ساعت 10:19 توسط dalak نظرات (41)

  1    2    3    4    5    ...    15  >>

 Design By : Pichak