X
تبلیغات
رایتل

حموم ِ زنونه

شعبه ی جدید حموم ِ زنونه


پنج شنبه 30/دی ساعت 10:30 صبح قرار قطعی فرهنگی مونه . 

محل قرار : کافه ویونای پارک آب آتش بزرگراه حقانی _ بعد از چهارراه جهان کودک - کافه ویونا پلاس ( آب و آتش ) 

دقت کنید که پارک آب و آتش دوتا کافه ویونا داره یکی تو راه چوبیه و اونی که مد نظر ماست از سمت حقانی نزدیکتره و شمال پارک واقع شده . امیدوارم کسی اشتباه نکنه . 


مشتاقانه منتظر دیدارتون هستم ...

نوشته شده در یکشنبه 19 دی 1395ساعت 15:27 توسط dalak نظرات (7)

تصمیم گرفته ام با ورود به دوره میانسالی کنار بیایم . 

مدتی بود با همه چیز توی زندگیم می جنگیدم ، با کارم سر جنگ داشتم ، با نفس کار کردن حتا ، صبح که چشم باز می کردم سگ هاری پاچه ی روزم را می گرفت و تا شب پارس می کرد و زوزه می کشید . 

زنانگیم را بقچه کرده بودم و در هزار پستو پنهان کرده بودم و هر بار که از روزنی درز می کرد فریاد می کشیدم سرش ! 

طاعون مفید نبودن ، کار مفید نکردن ، به جانم افتاده بود . آقای خواستگار تشخیصش این بود که رژیم موجب ضعف اعصابم شده و باید بی ملاحظه ی چاق شدن بخورم ! گاهی هم تشخیصش این بود که احتمالا هورمون هات قاطی شدن !

حساس و نکته بین و ایرادگیرو بدعنق شده بودم . بیشتر از همه به پر و پای خودم می پیچیدم . 

گویی نقش زن َ خانه ی شاغل بودن دیگر ارضایم نمی کرد ، انتظاری بیش از توانم از خودم داشتم . تا همینش هم غالب اوقات در توانم نیست اما بیش از این از خودم می خواستم . بهتر باش ! بهتر باش ! بهتر باش ! های ذهنم روی ریپیت در خواب و بیداری پخش می شد .

به خودم نمی رسیدم تا به کارهای خونه بهتر برسم ، به کارهای خونه نمی رسیدم چون بیرون از خونه کار می کردم و خسته می شدم ، وقتی سرکار بودم خوابم می اومد ، یه کوهی از کارهای نکرده و توقعات زیادی از خودم و بیخوابی و خستگی و کلافگی بودم که در سطح شهر تردد می کرد .

چروک های ریزی که به تازگی مهمون ناخونده ی زیر چشمهام شدن رو تو آینه می دیدم و حرص می خوردم ، مولتی ویتامین ام رو قطع کرده بودم تا اول برم چک آپ بعد با نظر دکتر ادامه بدم اما نوبت دکترم هر بار می گذشت و من یادم نمی موند که وقت دکتر دارم . یه دندونم رو دکتر پانسمان کرد و قرار بود سه هفته پیش کامل پرش کنه اما تا امروز هم یادم رفته و هم وقت نکردم . 

همه چیز نصفه ، نیمه تموم و من ...

من  را چه شده ؟؟؟

برای فرار از حل مساله به سرم زده بود که تنهایی برم مشهد ، اما دیدم راهش این نیست ، دوره بلوغ عاطفی دکتر شیری را شرکت کردم هر روز یک سر این کلاف بهم گوریده را گرفتم و ول نکردم تا یه گره های اساسی در خودم بیابم و یافتم و همچنان دارم روش کار می کنم و می دانم هیچ درمانگری جز خودم توان برخورد خیلی جدی با من را ندارد . به هر حال یکسری چیزها را پذیرفتم از جمله توان خودم را و بحران روحی رسیدن به میانسالی را . 

به هر حال زمینی شده بودم که شخم زدن لازم داشت . حالا شخمش زده ام و بذرهای مرغوبی آماده کاشت دارم . 


متن بالا را چند هفته ی پیش نوشته بودم و منتشر نکرده بودم . امروز اومدم پست جدید بذارم حیفم اومد که این مطلب حذف بشه و شما در جریان شورش روحی من نباشید و فقط در جریان نتیجه باشید . 

امروز خیلی خوبم ، از یه سفر عاشقانه به مشهد و زیارت امام رضا برگشتم . این سفر با همراهی رفیق ترین رفیق شیرینی صدباره داشت ، آقای خواستگار رو تنها گذاشتم و ایشون هم به بهترین شکل ممکن با اینکه من به یه سفر مجردی نیاز دارم برخورد کرد و اونجا هم نازنین ترین عاطفه ی اینستا رو دیدیم و از مصاحبتش بسیار بسیار لذت بردیم و یه زیارت جانانه کردیم و یه پارک آبی فرح انگیز هم رفتیم و کیفور و قبراق برگشتیم به شهرمون . 

از مسافرت که برگشتم ، هفته ی بعدش مهمونی داشتم ، یه مهمونی مفصل با یه دنیا حاشیه های تلخ و شیرین . قسمت تلخ حاشیه هاش آنقدر گزنده بود که تو عمرم تو این شرایط قرار نگرفته بودم اما باز هم به خوبی از پسش بر اومدم و براتون مفصل تعریف می کنم 


نوشته شده در شنبه 18 دی 1395ساعت 15:38 توسط dalak نظرات (1)

اومدم یه اعترافی بکنم ، اینکه خیلی وقته حالم خیلی خرابه و حال خرابم رو هیچ چیزی خوب نمی کنه ... هر روشی که بلد بودم رو امتحان کردم که این غم بی دلیل ، دست از سرم برداره و نداشت ...

بیتا همیشه می گفت من اگه بدونم نیاز به مداوای ذهنی دارم حتا اگر شده گردنبند گردنم رو می فروشم و میرم خودم رو معالجه می کنم !

من امروز این کار رو کردم ، این ماه تولد آقای خواستگار بود و من ته مونده ی تمام حسابهام رو چلونده بودم برای کادوی تولد ، بنابراین چند تا سکه ی پارسیان داشتم اونها رو فروختم تا بتونم تو دوره های دکتر شیری شرکت کنم . 

اولین باره که دارم کلاسیک روح و روانم رو مداوا می کنم ! 

همیشه اهمیت دادن به خودمون خریدن گل و عطر و لوسیون بدن خوشبو و قر و فر نیست ... یه زخم هایی باید ریشه ای حل بشن .


محتاج دعاتونم  و دعاگوی سمج آرزوهای قشنگتون 

نوشته شده در چهارشنبه 17 آذر 1395ساعت 13:20 توسط dalak نظرات (19)


این روزها دنیای مجازی پر شده از متن ها و نوشته ها و عکس های پروفایل نارنجی در حمایت از حقوق زنان و یا مبارزه با خشونت علیه زنان . 


من اما در همه ی این چند روز ، در میان همه ی این شعارها و داستانک ها و ... به شخصی فکر می کنم که خشن ترین رفتار رو با زنانگی من داشته ، به کسی که سنگین ترین سیلی ها رو هر روز و هر روز بر صورت زنانگی من می زنه ، به کسی که  با افکار قرون وسطایی اش  چنان ظلمی در حقم کرده که نه تنها پای چشمم که روانم کبود از خشونتیه که در حقم می کنه ، به کسی فکر می کنم که با تعصب و لجاجت نه تنها سد راه پیشرفتم شده بلکه آرامشم رو هم سلب می کنه ، به کسی که خیلی وقتها حتا انسانیتم رو نادیده می گیره و از من برده ای زرخرید یا کنیزی یا غلامی حلقه به گوش میسازه و غل و زنجیر به دست و پام می بنده و صخره های عظیم بر گرده ام میذاره و داغ بر پیشانی ام می کوبه ، به کسی فکر می کنم که با کوچکترین خطایی وحشیانه تازیانه بر اندام نحیفم می زنه و تحقیرهای بیشماری بر من روا داشته و میداره . 


بله  اعتراف می کنم که این ظلم رو خودم به خودم می کنم . 

هر روز که بیشتر از توانم از خودم کار می کشم ، هر بار که از استراحتم می زنم ، هر بار که مسوولیت های بی ربط قبول می کنم ، هر بار که حساسیت های بی خود به خرج میدم ، هر بار که خودم رو با افکار منفی عذاب میدم ، هر بار که خودم رو سرزنش می کنم ، هر بار که خودم رو با دیگران مقایسه می کنم ، هر بار که از خودم توقع بیجا دارم ، هر بار که این همه خوبم و باز از خودم ناراضیم ، هر بار که از خودم ایراد می گیرم ، هر بار که خوبی های خودم رو ناچیز و خوبی های دیگران رو بزرگ می بینم ، هر بار که تلاش بیهوده و انرژی حروم کن برای اثبات خودم به دیگران می کنم ، هر بار که  خودم رو تحقیر می کنم  ، در مورد خودم قضاوت ناحق می کنم  و با سکوت های غلط اسباب نابودی شخصیت و غرور و اعتبارم رو فراهم نکنم ، به اسم گذشت و مهربونی و برای رفع عطش محبوبیت اعتبار و ارزش و جایگاه خودم رو به لجن نکشم 


متاسفانه روزی نیست که من به خودم ظلم نکنم و  در مورد خودم خشونت به خرج ندم  .

اعتراف می کنم که با خودم بیرحمم  ...


نقطه ی شروع مغز منه ، افکار منه ، ذهن منه ، باورهای تزریق شده به منه ، عادت های منه ، اینهاست که باید تغییر کنه ، اینهاست که باید تصفیه بشه ، پالایش بشه ، اینهاست که باید سمباده بخوره تا زبری هاش گرفته بشه . باید یاد بگیرم با خودم مهربون تر باشم ، منصف باشم ، واقع بین باشم ، دنیای بی خشونت از مغز من شروع میشه 

خداوند در سوره بقره گفته : " همانا کافران به خود ستمگرانند " و من مدتهاست به این فکر می کنم که چقدر به خودم ستم می کنم ؟

نوشته شده در یکشنبه 7 آذر 1395ساعت 14:39 توسط dalak نظرات (16)

به نظر شما تو این هوای سرد برنامه بذاریم ؟؟؟
نوشته شده در شنبه 6 آذر 1395ساعت 14:30 توسط dalak نظرات (3)

  1    2    3    4    5    ...    17  >>

 Design By : Pichak