X
تبلیغات
رایتل

حموم ِ زنونه

شعبه ی جدید حموم ِ زنونه

این پست رو به احترام اون دسته از نازنین هایی می نویسم که تو روزهایی که خودم دیگه اینجا نوشتن رو دوست نداشتم می اومدن با علاقه پست های این وب رو می خوندن و ابراز محبت می کردن . ازتون ممنونم بهترین های دنیا ، مرسی که هنوز دنبال مطالب جدید دلاک هستید .

چند تا سوال رو هم جواب دادم ، اون هم طولانی ولی جوابی نگرفتم که مطمئن بشم به دست دوستان رسیده یا نه . لطفا اگر جوابتون رو گرفتید چه موافق بودید یا مخالف بهم خبر بدید خوووو . 


در ارتباط با خونه ای که خریده ام و همه شما در جریان هستید که با چه زور و ضربی پولش رو جور کردم و چقدر قربون صدقه خونه هه و خدای  اون خونه رفتم و چه عشقی به آجر آجرش داشتم و در نهایت هم  جور نشد که خودمون اونجا زندگی کنیم و اجاره اش دادیم و ... الان بیشتر از یکساله که دو نفر ، یکی مستاجری که اون خونه رو اجاره کرده و یکی هم همسایه یکی از واحدها به حدی اذیتمون کردن و اعصاب خورد کردن که چاره ای برامون نموند جز اینکه ازشون شکایت کنیم ، بگذریم از اینکه دقیقا یکساله که تو کلانتری و دادسرا و شورای حل اختلاف و دادگاه و دقتر وکیل و شهرداری و اداره ثبت و ... سرگردون و بلاتکیفیم و در نهایت هم حکم دادگاه به نفع کسی که حق ما رو زیر پا گذاشته صادر شده و ما درخواست تجدیدنظر کردیم و در انتظار رای دادگاه تجدیدنظر هستیم و همه این مشکلات به خاطر اشتباهی بوده که کارمند شهرداری سهوا یا عمدا در زمان بازدید از ملک انجام داده و خلاصه اش کنم .

این یک ماهه اخیر دیگه درگیری ما سر این داستان به اوج رسید ، قرار ملاقات با شهردار منطقه گرفتم ، خود ایشون اقرار کرد که حق با منه ، دستور داد که باید ترتیبی اتخاذ بششه که من به حقم برسم و پایان کار اصلاح بشه ، بازرسی کل شهرداری تهران تایید کرد که اشتباه از طرف شهرداری بوده و از صدر تا ذیل شهرداری اعتراف کردن و می کنند که این مشکلی بوده که از طرف پرسنل شهرداری پیش اومده اما تنها و تنها یک نفر که رییس دایره حقوقی شهرداری منطقه است با تعصب یه لایحه ای تحویل دادگاه داده که حکم رو عوض کرده و توجیهش اینه که من نمی تونم کاری کنم که همکارم محکوم بشه !!! 

در تمام این پروسه لق لقه ی زبونم این شده بود که " مردم بد شدن " ، ناخودآگاه من از صب تا شب بارها و بارها این جمله رو تکرار می کردم و بازتاب این طرز فکر تو برخوردم با مردم تو کوچه و بازار هم مشهود بود ، از کنار آدمها بی تفاوت رد می شدم ، یا شاید بشه گفت بیرحم ! با هر کی حرف می زدم ، از روز و روزگار و کار و گرفتاری من می گفتم آره دیگه " مردم بد شدن " و شبها وقتی سرم رو بالش میذاشتم ، انگار روی یه نقاله ی استرس آور و زجردهنده پروسه بدو بدو کردن تو کلانتری و دادگاه و دادسرا و صحنه های تلخی که دیده بودم ، آدمهای گرفتار و درمونده ای که از کنارم می گذشتند و زن هایی که شیون می کردن و بچه هایی که وحشتزده به والدینشون چسبیده بودن و پیرزن ها و پیرمردهایی که بدنبال حقشون بودن و همه و همه تو ذهنم می چرخید ، آخه چرا ؟ چرا من که این همه ملاحظه دیگران رو می کنم باید تو این دورباطل بیفتم ؟ یه خشم و پرخاشگری خفیفی هم زیر پوستم دویده بود ، استرس و افسردگی هم چاشنی اش شده بود ، حق با من بود اما صدام به جایی نمی رسید ، حتی وکیلم منو می پیچوند . آنقدر از محل کارم مرخصی گرفته بودم که صدای همه در اومده بود و تو محل کارم هم شرایطم سخت شده بود . 



چند شب پیش مثل هر شب به سختی خوابم برد و یکی دو ساعت بعد با یه فکر درگیر بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد . دیگه خسته شده بودم ، روحم و فکرم نابود شده بود ، از شدن فشار فکری تمام وجودم شده بود یه گره . با خودم فکر کردم دیگه اینجوری نمیشه ، دیگه نباید این موضوع بیش از این نابودم کنه ، روی تمام جنبه های زندگیم سایه سیاهش رو بیندازه ، از آدمها خسته بودم ، از آدمهایی که بخاطر منافع خودشون با دیگران هر رفتاری می کنن . به حد اعلای کلافگی رسیده بودم . از آدمها و آدمها و  آدمها بریده بودم . تا اینکه یه ندایی درونم گفت : دلاک چند نفر تو این دنیا تا حالا با تو بد کردن ؟ چند نفر تا حالا در حقت لطف کردن ، محبت کردن ، خوبی کردن ، کارت رو راه انداختن ؟ اصلا اگر همین الان  - نصفه شب - به چه کسی زنگ بزنی بگی یه مشکلی برام پیش اومده خودش رو به آب و آتیش میزنه تا کمکت کنه ؟

یه کاغذ برداشتم ، یه لیست نوشتم از آدمهایی که از اول زندگیم لطف های فراوون بهم کردن یا همین الان می تونم همه جوره روشون حساب کنم . نوشتم و نوشتم و نوشتم ، ده نفر ، بیست نفر ، سی نفر ، چهل ، پنجاه ، شصت ، هفتاد . از دوست ، همکار ، فامیل ، خانواده ، همسایه . یه لحظه خودم تعجب کردم ، خدایا فلانی تو فلان موقعیت چقدر کارم رو انداخت ، فلانی چقدر حمایتم کرد ، من یه دختر نوزده ساله تو یه شهر غریب چقدر آدم خوب سر راهم گذاشتی ، فلانی اگر فلان نامه رو برام نمی زد ، فلانی اگر سفارشم رو به فلان دوستش نمی کرد ، رییس سابقم که هنوز نگران زندگی منه ، پیرمرد کارمند شرکت سابقم که نگران بچه دار نشدن ماست ، خدایا چقدر آدم خوب سر راه زندگی من قرار دادی ، دوستهای وبلاگی ، چه روزهای سختی که کنارشون قند و نبات شد . مادرشوهر همکلاسی دبیرستانم که اون گلدون یادگاری مادرشوهرش رو به من هدیه کرد ، مادربزرگ همسرسابقم که چقدر عشق به من بخشید ، داماد دوست مامانم که چقدر این ور و اون ور تلفن کرد تا فلان کار منو انجام بده ، خدایا چه اقیانوس بیکرانی از خوبی و مهر و مهربونی برای من گستردی . چطور بخاطر بدی دو نفر این همممممممممه آدم خوب رو ندیدم ؟ چطور بدی این دو نفر رو آنقدر بزرگ دیدم که بقیه دیده نشدن ؟ چرا کور شده بودم ؟ 


ندای درونم به من گفت : توی یه مرداب که بوی تعفن میده ، از عمق گنداب ، نیلوفر آبی در میاد ، به رغم گند و تعفنی که تمام اطرافش رو گرفته ، نیلوفر صورتی و خوشرنگ و درخشان و امید بخش می مونه . در دل اون گنداب می خنده و می درخشه . هر قدر اطرافت بیشتر گنداب شد ، شرایطت مرداب شد ، بوی تعفن فضا رو پر کرد ، تو نیلوفر باش ، بیشتر بخند ، بیشتر بدرخش ، خوشرنگ باش ، نیلوفر آبی چون  همنشین لجن شده دلنشین میشه  . توی مرداب زندگیت نیلوفر باش . 


اون شب تا صب هر بار تو رختخواب غلت زدم با خودم گفتم نیلوفر باش ! تو مرداب زندگی نیلوفر باش ! و خدا می دونه که چه خواب شیرینی کردم . 


نوشته شده در یکشنبه 30 مهر 1396ساعت 10:54 توسط dalak نظرات (14)

حال و هوای قبل از مسافرت رو خیلی دوست دارم . اینکه هی برنامه بریزم چی بردارم ، چی رو جا نذارم ، یه عالمه زلم زیمبول برای آویختن به سر و کولم در اوقات فراغت بردارم و لاک های جیغ و واجیغ بردارم و تدابیر امنیتی برای سلامتی گلدونها بیاندیشم و هی تو ذهنم نقشه بکشم که خوشها بگذرونم و هی مزه شهر جدید رو زیر زبونم مزه مزه کنم بهم خیلی حال خوب میده .

ینی راستش رو بخواهید از همه ی اینها خوشمزه تر اینه که سبک مسافرت رفتن من و آقای خواستگار داره شبیه هم میشه  ، مدل لذت بردن هامون تو مسافرت داره شبیه هم میشه . 

واقعیت اینکه من و آقای خواستگار هم مثل خیلی از زوجها همیشه تو مسافرت دعوامون میشد !!! با یه دنیا ذوق و شوق و تحمیل هزینه های سنگین راه می افتادیم یه عالم راه میرفتیم یه شهر خوش آب و هوا و خوش منظره می زدیم همدیگه رو می ترکوندیم و با دماغ آویزوون بر می گشتیم . به قول معروف یه من می رفتیم صد من بر می گشتیم . 

تا اینکه بعد از چندین  ضربه  سهمگینی که تو این موقعیت خوردیم  قلق همدیگه رو پیدا کردیم . مسافرت برای آقای خواستگار کلا یعنی استرااااااااااااااااااااااحت ! و برای من یعنی از دیوار راست بالا رفتن . مورد داشتیم تو یه سفر ، وقتی بالای درخت گردو بودم به دلیل کهنسال بودن درخت پوسته ی درخت زیر پام خرد شد و پام در رفت و در حالیکه تنه ی درخت رو سفت بغل کرده بودم سر خوردم  پایین و این یعنی اینکه تمام پوست شکمم و بازوهام یه تیکه جمع شد و زخم و زار و سوزناک افتادم رو دست آقای خواستگار و دلش  رو ریش ریش کردم و تا وقتی برگردیم خونه غرغرهاش همسفرمون بوده . ( یکی از غرغرهای بامزه اش این بود : واسه من پسر هم میخواد ، ننه اش اینه پسرش رو باید از تو بازداشتگاه ها جمع کنم ) خلاصه اینکه من یاد گرفتم وقتی آقای خواستگار دوست داره استراحت کنه من یه برنامه ریزی های تفریحی برای خودم داشته باشم ، مثل اینکه از شب قبل باهاش هماهنگ می کنم که اگر تو فردا دوست داری تا ظهر بخواب ، من میرم فلان موزه رو می بینم و بر می گردم . من میرم تا بازار و بر می گردم . بعد هم خیلی شیک و مجلسی مثل یه خانم مستقل خودم با خودم حال می کنم و وقتی سرحال و قبراق بر می گردم  آقای خواستگار هم کیفور ، خوابش رو کرده ، صبحانه اش رو خورده بعد میشینیم تصمیم می گیریم ناهار کجا بریم بخوریم . گاهی اوقات هم خودم رو با کتاب و نقاشی و ... سرگرم می کنم که نه من اذیت بشم نه آقای خواستگار رو اذیت کنم . 

آقای خواستگار هم فقط اندکی منعطف تر از قبل شده و تو مسیر برای عکاسی نگه می داره و دیگه نیازی به کتک و کتک کاری برای یه نیش ترمز ناقابل نیست . مورد داشتیم تهدید کردم اگه نگه نداری خودم رو پرت می کنم پایین ! 

خلاصه اینکه به امید خدا راهی سفریم . کجا ؟     تبریز جان 


اگه بگم چقدر عاشق تبریزم باورتون نمیشه . از ذوق ارومیه که دارم می میرم . 

خوشحال و خندون بریم و برگردیم صلوات .

خیلی پراکنده و پاره پاره شد نوشته هام ولی به ریخت و پاش دور و برم ببخشید . 

نوشته شده در یکشنبه 4 تیر 1396ساعت 10:46 توسط dalak نظرات (1)

از روز تولدم یه دفترچه گذاشتم تو کیفم که بالای هر صفحه تاریخ زدم و هر صفحه  به چهار قسمت تقسیم شده :

1- فکر منفی 

2- گفتار نیک

3- احترام به خود - خودخواهی سالم

4- رو به جلو 


هر روز باید برگه مربوط به اون روز تکمیل بشه :

1- 

اگر فکر منفی کردم موضوعی که در موردش فکر منفی کردم و اینکه چه تایمی ذهنم درگیر اون فکر منفی بوده رو خیلی خلاصه و تیتروار می نویسم . اگر روزی فکر منفی نکردم برای خودم دو تا ستاره دنباله دار جلوی شماره یک میذارم . 

2- 

با خودم قرار گذاشتم که قشنگ صحبت کنم ، وقتی با کسی صحبت می کنم حتا با آبدارچی شرکت ( چون متاسفانه عادت داشتم در حالیکه سرم تو مانیتوره یا توی زونکنه باهاش حرف می زدم ) تو چشمهای طرف نگاه کنم  ، اگر ممکن بود دستش رو بگیرم یا بازوش رو نوازش کنم یا فقط دستم رو بذارم پشتش ، نهایت سعیم رو بکنم که در پاسخ به نحوی بهش کِرِدیت بدم . 

در این مورد هم بطور روزانه چه موفق بوده باشم چه ناموفق می نویسم .

3- 

مسواک و نخ دندون بمدت یک ربع هر شب

کرم ها و داروهای پوستم 

ماسک های طبیعی بستگی به حال و حوصله و موقعیتم ماسک چای سبز ( آخر لیوان چای سبزی که می خورم دو قلپ می مونه پنبه رو تو چای سبز می زنم و می زنم به صورتم ) ، توت فرنگی ، عسل و آبلیمو ، ماسک روغن زیتون به موهام ، پوست خیاری که باهاش سالاد درست کردم و ...

لوسیون مالی بعد از حمام 

اگر مدل موهام رو عوض کرده باشم ( اگر حوصله اش باشه یه روز خرگوشی می بندم ، یه روز می بافم ، یه روز پیچ میدم ، یه روز بینگول بینگول موس میزنم )

اگر موردی پیش بیاد که کار حال دل خوب کنی انجام بدم 

و یا از اون روزهایی باشه که کلا دلم نمی خواد هییییییییییییییییییچ کاری برای خودم انجام بدم باز هم یادداشت میشه

اگر یه روز لباس اتوکشیده پوشیدم برای خودم یه ستاره دنباله دار می کشم ، اگر یه روز با کفش واکس خورده از خونه اومدم بیرون برای خودم یه ستاره دنباله دار می کشم  ، اگر لاک ناخنم رو مرتب کردم ، ناخنم رو سوهان کشیدم حتما یادداشت کردم . 

4- 

زبان ( زبان خوندن من در حد 5 تا لغت در طول روز یا سه تا جمله زیر دوش انگلیسی صحبت کردن یا گذری در حال بالا و پایین کردن کانال ها 5 دقیقه  انگلیسی گوش دادنه ) 

مطالعه  رمان یا کتابهای تاریخی که دوست دارم

مطالعه کتابها یا مطالب روانشناسی یا گوش دادن به فایل های روانشناسی 

کلاس نقاشی یا تمرین نقاشی

این موارد حتا در حد 5 دقیقه در روز ولی باید هر روز همه اش انجام بشه به جز روزهایی که تا آخر شب مهمونی هستیم یا بیرونیم . 


نوشتن این نکات به این معنی نیست که من خیلی آدم مرتب و منظم و شسته رفته ای هستم اگر چه که دوست دارم واقعا باشم اما خیلی وقتها میشه که 5 برگ  از دفترچه سفید میمونه و دوباره از نو شروع می کنم . اما می خوام ناخودآگاهم بدونه که بر من واجب و تکلیفه که حواسم به جزییات زندگیم باشه . مکلفم که هر روز رشد کنم ، دریچه های ذهنم رو به روی مطالب روز دنیا باز نگه دارم ، از ظاهرم ، از جسمم ، از روانم ، از آرامشم مراقبت کنم . 


نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد 1396ساعت 14:23 توسط dalak نظرات (9)

تمام فیله های پشتم درد می کنه اما کمر خونه تکونی  هم جیریییییینگ شکست . به حول و قوه الهی آشپزخونه تموم شد . چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه ی گذشته خودم  رو به هلاکت سپردم و روز جمعه آقای خواستگار و یه آقای کارگری هم کمکم کردند و آشپزخونه قالش کنده شد .

جمعه ی هفته بعد هم همون آقاهه میاد برای در و پنجره و سرویس ها و کف و من یقرا مع  الصلوات ! 

هفته ی بعدش فقط کارهای آرایشگاهی دارم .

هفته ی آخر هم به حول و قوه الهی پرسه های شب عیدی می زنم تو شهر و به امید خدا 29 ام هم میریم به خوزستان مهربونم ...


از اون روزی که درباره اضافه وزن حاصل از تزریق هورمون های شرور اینجا نوشته بودم دقیقا به وزن ایده آلی که تا عید مشخص کرده بودم رسیدم و خیلی خیلی هم راحت 8 کیلو کم کردم ( البته همش پف بود تا چربی به این خاطر راحت آب شد )  . دو ماه آخر سال رو برنامه ریزی کرده بودم برای رسیدگی به وضعیت دندون هام و چکاپ پزشکی و یه جراحی رعب انگیزی که فکم داشت و تمام و کمال انجام شد و چند تا دکتر و چکاپ قلب و عروق و دستگاه گوارش آقای خواستگار که اون هم طبق برنامه همش پشت گوش انداخته شد !!! 


به دلیل وزن کم کردن وضعیت پوست و موهام رسیدگی خاص می خواست که اون هم بهش رسیدگی ویژه کردم اوضاع پوستم خیلی بهتره اما موهام همچنان ریزش شدید دارن . به خوردن مولتی ویتامین و تقویتی و فلان و چنان ادامه میدم تا ببینیم چقدر از این زلفکان برامون میمونه . کچلی یا چاقی مساله این است !!!


من دوست دارم آخر سال یه تیکه طلا برای خودم بخرم  ، یه جورایی از یکسال زحمت کشیدن و کار کردن و درآمد کسب کردن یه سهم عینی برای خودم بخرم که امسال هم به سنت این چند سالی که کار می کنم این امر خطیر انجام شد و یه نیم ست خریدم . بخشی از عیدی و پاداش  سنوات و ... که باید پس انداز میشد هم انجام شد و در انتظار برکت الهی هست . 


تنها کار مونده تدارک سفره هفت سینه که عاشقشم ... 

بریم به امید خدا به استقبال یکسال پر از خیر و خوشی و سلامتی و نظر لطف خدا به زندگی و روز و روزگار همه مون ...

نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند 1395ساعت 12:44 توسط dalak نظرات (1)

عالیه ، متخصص زنان و زایمان و استاد دانشگاه با سعید مهندس راه و ساختمان ازدواج کرده بودند و دو تا بچه داشتند یه پسر 8-7 ساله و یه دختر 2 ساله . یه زندگی خیلی خوب و مرفه ، یه خونه تو یکی از بهترین مناطق تهران و یه مطب که فقط صبح ها کار می کرد تا خانم دکتر ظهر به بعد در خدمت بچه ها باشه ، بعضی روزهای هفته هم تو یکی از شهرستان های نزدیک تهران تدریس می کرد . سعید هم مرد کاری و اهل زندگی و دلسوز خانواده و خلاصه که این دو زندگی آرومی داشتند . 

عالیه اهل بم بود ، فقط خودش و یکی از خواهرهاش تهران زندگی می کردند .بقیه فامیل و اقوام بم زندگی می کردند . 

همین وقتهای سال بود ، فصل خونه تکونی و شب عید !

یه جمعه ای از اسفند ماه بود ... عالیه به یه کارگر آقا گفته بود بیاد برای کارهای نظافت خونه و خونه تکونی . آقاهه تمام دیوارها و در و پنجره ها رو شست و تمیز کرد و دیگه بعدازظهر شد . 

آشپزخونه ی خونه دو تا پله ی کوچیک می خورد ، که ورودی آشپزخونه از یه سمت سرتاسر پنجره داشت به پاسیو . آقاهه شیشه ها رو در آورده بود و تو حمام شیشه ها رو شسته بود و خشک  و آماده کرده بود . 

عالیه غذای بچه ها رو زودتر داده بود ، وقتی آقاهه می خواست پنجره ها رو جا بیندازه عالیه ناهار رو آماده کرد و هر چی آقاهه اصرار کرد بذار کارم رو تموم کنم بعد غذا بخورم ، عالیه گفت نه بیا بخور یخ می کنه ما هم یه کم بشینیم استراحت کنیم بعد از غذا پنجره ها رو بذار سر جاش . 

وقتی عالیه و سعید و آقاهه نشستند به غذا خوردن ، در فاصله دو سه متری اونها ، دختر کوچولو اومد که بره آشپزخونه و به عادت همیشه که بخاطر تعادل نداشتن وقتی می خواست از همون دو تا پله کوچولو بالا بره دستش رو به پنجره تکیه می داد ، این بار هم به سمت پنجره مایل شد و جلوی چشم پدر و مادرش از طبقه چهارم پرت شد پایین . 

سعید هیچوقت نفهمید که چه جوری دوید تا طبقه ی اول و از خونه ی همسایه دختر کوچولوش رو با مغز متلاشی شده بغل گرفت و برای عالیه آورد . 

این اتفاق آنقدررررررررررررررررر شوکه کننده بود که هیچکس نمی تونست برای تسلی حتا یک کلمه حرف بزنه . وقتی پدر و مادرم همون شب برای همدردی به خونه ی دوست خانوادگی مون رفتند و برگشتند لب از لب باز نکردند .

خانم دکتری که صدها نوزاد رو به این دنیا آورده بود و به آغوش مادرانشون بخشیده بود ، شیرین دخترک دو ساله اش رو توی خاک گذاشت .

و من واقعا نمی دونم بعد از اون به عالیه چی گذشت ؟

کمتر از سه سال بعد زلزله ی بم اتفاق افتاد و عالیه تمام اعضای خانواده و فامیل و اقوام و بستگانش رو از دست داد . پدر و مادر و همه ی خواهرها و برادرها و شوهر خواهرها و خانم برادرها و خواهرزاده ها و برادرزاده ها و همه ی کس وکسان عالیه مثل خیلی های دیگه توی اون حادثه از بین رفتند . اون خواهرعالیه که تهران زندگی می کرد با شوهر و بچه هاش برای دیدن خانواده رفته بودند بم  و زیر آوار از بین رفتند . فقط کوچکترین خواهر عالیه که دانشجوی دانشگاه یزد بود و بخاطر امتحان های پایان ترم نتونسته بود به خانواده ملحق بشه ، برای عالیه موند . 

و باز پدر و مادرم برای عرض تسلیت رفتند و برگشتند در حالیکه همه نگران عالیه بودند که زیر بار این مصیبت چه خواهد کرد ؟


تا جایی که من عالیه رو می شناختم ، همیشه زن دانا و عاقل و مقبولی بود اما بعد از اون هر وقت عالیه رو می دیدم با یه سکوتی زندگانی می کرد . سکوتی که از غم نبود ، از اندوه نبود ، از دنیازدگی نبود ، سکوت عالیه از پختگی بود ، عالیه انگار به یه شهودی رسیده بود ، از دنیا کناره نگرفت ، تو غمش غرق نشد ، زندگی کرد اما دیگه زندگی رو می فهمید . عالیه یه حالی بود ، یه حال آروم ، از دغدغه های دنیا  رسته بود . یه حالی بود ، همیشه یه حالی بود . یه حالی که دوست داشتی بیشتر کنارش بشینی و باهاش حرف بزنی ، بیشتر تماشاش کنی ، رفتارش رو با همسرش ، با پسرش ببینی و طعمش رو مثل یه حبه قند بذاری گوشه لپت تا ذره ذره آب بشه .


چند سال بعد توی مطب ، من مریض بودم و عالیه طبیب ، برای چکاپ رفته بودم ، اوایل ازدواجم بود و تازه عروس ، به عالیه گفتم خانم دکتر میشه کاری کرد با دارو  دوقلو باردار بشم ؟ خانم دکتر توضیحاتی داد و بعد پرسید حالا چرا دوقلو ؟ من کم سن و سال و بی تجربه که دنیا برام بازی بود گفتم خب بامزه ان دیگه !!!

اون روز عالیه حرف قشنگی به من زد . نشست پشت میزش و گفت دلاک جان توی این دنیا ما اختیار هیچییییییی رو نداریم ، ما نمی تونیم برای خلقت یه موجود دیگه تصمیم بگیریم ، فقط این آن در اختیار ماست ، نخواه که برای زندگی تصمیم بگیری ، برای همون آنی که داری تصمیم بگیر . 


خیلی وقتها وقتی  اتفاق کوچیکی میفته و من فکر می کنم مصیبتی پیش اومده ، یا به قدرت اختیار و اراده خودم غره میشم و پروژه های عظیمی رو برنامه ریزی می کنم یاد حرف عالیه میفتم و خاموش می شم . یه خاموشی آرام بخش . یاد اینکه عالیه چه جوری دنیا رو به حال خودش رها کرده بود و به سهم خودش دلخوش بود .


چند سال بعد خدا به عالیه و سعید دختر دیگه ای هدیه داد ، نوزادی که از بس زیبا بود اسمش رو گذاشتند " ونوس " ! 

نوشته شده در چهارشنبه 27 بهمن 1395ساعت 11:25 توسط dalak نظرات (18)

  1    2    3    4    5    ...    18  >>

 Design By : Pichak